![]() |
![]() |
|
|
ساعت سه و نیم نیمه شب است . بعد از یک کابوس از خواب پریده ام . هر چه فکر می کنم یادم نمی آیدش . تصمیم می گیرم این بار از جایم بلند نشوم تا خوابم ببرد . نمی شود . تشنه ام است و آب خنک توی یخچال نیست . یکی از این انرژی زا ها را می خورم و حالت تهوع می گیرم . بر می گردم روی تخت و نفسم را حبس می کنم و آزاد . حبس می کنم و آزاد .. فکر می کنم چند ساعت مانده تا هوا روشن شود . سعی می کنم گوسفند هایم را بشمارم . تا پنجا و سه بیشتر حوصله شان را ندارم . سعی می کنم خودم را کنار دریایی ، ساحلی ، کوفتی تجسم کنم . فایده ندارد . یک جایی شبیه لوکیشن های فیلم " ماما میا " خوب است اما هی پرتاب می شوم به " هپنس تنس " . بعد هم فکر از دستم لیز می خورد . سُر می خورد . می دانم دیگر نمی گیرمش . رفته است . حالا صدای حسین پناهی با فرکانس های مغزم بالا و پایین می شود : " نترس ! کافر نمی شوم زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم " . بعد یک لحظه به همه چیز شک می کنم و پاهایم را توی شکمم فشار می دهم . دوباره خدا را هست می کنم و بالشم را روی صورتم می گذارم .نیم ساعتی هی شک می کنم و هی ایمان می آورم . بازوی راستم درد می کند . باز زیر سرم مانده . یک لحظه یادم می آید فلان شلوارم را چند وقتیست ندیده ام . کجاست ؟ بلند می شوم و کمد لباس ها را نگاه می کنم . همان اول ها آویزان است . هوا کی روشن می شود ؟ بالشم را بر عکس می گذارم و به جاهای خنک تخت می چسبم . یاد یکی از کامنت های وبلاگم می افتم . یک چیزی در این مایه ها که " ای شما که کنسرت می روید و پدرانتان جنگیده اند ، حق ندارید هم غصه من باشید " . جمله هایش خوب یادم نیست اما مفهومش همین ها بود .فکر می کنم کنسرت نرفته ام اما اگر " لارا فابین " بیاید حتما می روم .باز پاهایم را برای پیدا کردن جای خنک می چرخانم و ضربان قلبم را از توی بالش می شنوم . یک دو . یک دو . انگار هوای خانه گرم است . دوباره بلند می شوم و کولررا زیاد می کنم . به همان جای تخت که خنک تر مانده می خزم . باید به خواهرم تلفن بزنم . یکدفعه دلم برای صدایش تنگ شد . روز پدرم ۱۵ تیر است . چی بخرم ؟ ؟ عطر خوب است . مامان بزرگم این هفته چشمش را عمل می کند . لیست کتاب هایی که نوشتم را کجا گذاشته ام ؟ قیمتش را با موبایل زیر پتو حساب می کنم . صد و هفتاد و سه هزار تومان می شود . حالا کی بروم بخرم و بخوانم ؟ یادم نیست آخرین بار کی سینما ونک رفته ام...کدام طرف میدان بود . پریسا و روشنک پیغام گذاشته اند . هنوز گوش نداده ام . چرا زنگ نمی زنم ؟ می زنم . دوباره بلند می شوم .ساعت پنج و شانزده دقیقه است . قید خواب را از همان وقت تشنگی دو ساعت پیش زدم . فکر می کنم یک چیزی توی گوگل می زنم و می خوانم تا صبح شود . می زنم : " لورکا " .
* تیتر از حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
یازدهم تیر 1388ساعت 22:7 توسط مریم |
|
|
خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد خدا دوست دارد من و تو بخندیم نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم
|
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1388ساعت 20:3 توسط مریم |
|
|
دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب همین شهر خودمان ، محله عرب ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم . .. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است . |
|
+ نوشته شده در
هفتم تیر 1388ساعت 16:11 توسط مریم |
|
|
میان این همه خبر بد ، خبر دستگیری و اعدام و محکوم به سنگسار ، خبر سخنرانی های مضحک و کهنه ، میان این همه دلزدگی و پژمردگی وطن که انگار بوی اتاق مریض منتظر مرگ را می دهد ، میان این همه تو و منی ، این همه خس خس نفس های امید ، میان این همه تهوع ، تکرار ، تنش انتخاباتی .. ..فیلم خوب ببینیم که هوایی تازه شود |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:37 توسط مریم |
|
|
این روزها هی پر و خالی می شوم از بغض. وقتی میبینم این پسران و دختران جوان را اینگونه با باتوم - شاید هم باطوم - می زنید و کشان کشان به این سو و آنسو می کشید.احساس می کنم این تلویزیون دروغگوی مظلوم نما که هر دم و هر لحظه تصاویر اینچنین از لبنان و فلسطین و زیمبابوه و هزاران ناکجای دیگر پخش می کند حالا مرده یا احتمالا صاحبانش مرده اند که این چیز ها را نمی بینند و آن بالای بالا فقط جمله حماسه ۲۲ خرداد را با سه رنگ پرچم ایران نوشته اند و چپ و راست لبخند می زنند و سرود وطنم جان طنم پخش می کنند احتمالا معنای پیروزی ملی را با ستیزه و جنگ داخلی اشتباه گرفته اند...زنده باد حکومت اسلامیتان و گوارایتان باد پیروزی غاصبانی که آرای من و تو و ما را به نام خود خواندند.... لینک مرتبط: این مطلب ابراهیم رها روبخوانید.... یک یا حسین تا میر حسین ابراهیم عزیز |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:35 توسط مریم |
|
|
من از سایت های شما می ترسم . از این همه تیتر های پر رنگ بدخبر می ترسم . از آخرین مصاحبه های وکیل زندانی ها و اعدامی ها می ترسم . از اطلاع شمارش روزهای اعتصاب غذا و تعداد بازداشتی های جدید می ترسم . از خبر حکم و وثیقه می ترسم . از دانستن اسم اعدام شده ها و منتظر اعدام ها می ترسم . از خبر طرح های خلاقانه جمع خانه های مجردی و مجرد های بی خانه و بی امید می ترسم . از مناظره ها ، تکذیب ها ، جوابیه های گنگ و لال می ترسم . من این روز ها خسته ام و دلزده . از سخنرانی و سخنران خسته ام . از امضا و حمایت و همایش خسته ام . از عکس های داغ و تازه شکنجه در فلان گوشه زمین جفا کش خسته ام . از خبر سفر های انتخاباتی و این الاکلنگ زهوار در رفته جاه طلبی خسته ام . من از دیدن هر روزه چهره بعضی ها در فارس و ایرنا و گویا و بالاترین دلم به هم می خورد . از لبخند کج و راستشان ، از انگشت اشاره شان که هر روز به طرفی نشانه می روند ، از رنگ کت و شلوارهایشان بیزارم . از عبارت " ضرب و شتم " ، "وضعیت نا مشخص " ، " وابستگی به جریان موسوم.." بیزارم . من از هجوم این همه خبر نفس گیر بیزارم . برای همین است که از سایت های شما می ترسم ...وچون مالیخولیا در سرزمین من همه گیر بود و فراوان ، دچارش شدم تا هر روز صد باره ، آوارِ این همه خبر خرابیِ احوال را بگردم . بترسم و بخوانم . بخوانم و رنج ببرم . رنج ببرم و متنفر شوم . متنفر از کبک های سر در برف که شجاعت ترسیدن را ندارند و مالیخولیای مقدس به تن بی رگشان ، افتخار رخنه نداده است . |
|
+ نوشته شده در
هفدهم خرداد 1388ساعت 20:55 توسط مریم |
|
|
درست مثل غذا خوردن است. اولش فقط گرسنه می شوی. هر چیزی جلویت بگذارند می خوری. سریع می خوری. خیلی هم فرق نمی کند که چی باشد. ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد،...گرسنه ای دیگر. کمی که سیر می شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می آیی، تازه نگاه می کنی. انتخاب می کنی. می فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را. گاهی فقط کباب می چسبد و بعضی وقت ها نان و پنیر و گوجه را دوست تر داری.بعد ترش طعم ها را کشف می کنی. می فهمی طعم شور را از همه بیشتر می خواهی. فرق ترش و ملس را می فهمی. می بینی تلخی هم می تواند گاهی ، مثلن در قهوه ، لذت بخش باشد.کم کم حرفه ای می شوی. شروع می کنی به ترکیب کردن...به جستجو کردن... به کشف لذت های ناب. کشمش های قرمز را توی ماست و خیار می ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می پاشی. فوق العاده است. توی شربت سکنجبین ات خیار رنده می کنی و یک ذره عرق بهر نارنج می چکانی... ترکیب اش مست ات می کند.همینطور پیش می روی. حالا می توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی. می فهمی پودر سیر چه چیز هایی را خوشمزه می کند و می شود توی خیلی از سالاد ها شوید ریخت و کیف کرد. حالا لذت می بری از خوردن . حالا کشف کرده ای ریزه کاری ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی توانی هر چیزی را بخوری. درست مثل همین است. می دانی که چه چیزی را می گویم! http://havva12.persianblog.ir/1388/1/ |
|
+ نوشته شده در
هشتم خرداد 1388ساعت 19:57 توسط مریم |
|
|
سه چهار روز است که من با " انور مشدی " و " خورشید کلاه " و " ممدو " زندگی می کنم . هیچ وقت بندر لنگه را ندیده ام اما داغی ماسه های لنگه را وقتی احمد محمود حرفش را می زند ، روی تنم می فهمم . کتاب را جیره بندی می کنم . بعضی وقت ها دلم لک می زند یک صفحه بیشتر بخوانم اما از روزهای بی کتاب می ترسم .معلوم است که کتاب فارسی را ترجیح می دهم . دلم می خواهد " انور مشدی " حالا حالا ها توی قهوه خانه اش نشسته باشد و من حالا حالا ها نفهمم چرا سرباز از بندر کنگ به لنگه نمی آید . عصر ، کتاب را بستم و باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم . این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام . برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم . برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم . صفحه ها را ورق می زنم . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان " بازار مساح " ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و " آهن " کباب آتش کند . خوابم می گیرد .. |
|
+ نوشته شده در
یکم خرداد 1388ساعت 23:17 توسط مریم |
|
|
دیشب رفته بودم بقالی سر محله مان (همین سوپری های جدید) خرید کنم. پرسیدم تاریخ انقضای این تخم مرغ ها چندمه ؟ نگاه دقیقی کرد و گفت ۲۲/۳/۱۳۸۸ . گفتم یعنی درست در روز انتخابات ریاست جمهوری اینها فاسد می شوند. گفت انتخابات چی ؟ گفتم ریاست جمهوری دیگه! بعد شیطنتم گرفت و گفتم ان شاالله حتما شرکت می کنید. گفت ای آقا رییس جمهور انتخاب شده شما خبر ندارید. گفتم مگه می شه؟ کی انتخاب شده؟ گفت احمدی نژاد! گفتم آقا این حرف ها چیه؟ غیر ممکنه این نگاه شما درست باشه. اگر مردم شرکت کنند و به هر کسی که رای بدن همان کس رییس جمهور می شه. بعد توصیه کردم که جان جدتان حتما در انتخابات شرکت کنید. گفت باشه چون شما می گید و من هم شما را دوست دارم حتما شرکت می کنم و به خانواده ام هم می گم شرکت کنند. اما به هاشمی رای می دهم! گفتم آقا هاشمی اصلا کاندیدا نیست که شما بتوانید به ایشان رای بدهید. گفت خوب به آقای خاتمی رای میدهیم هر چی باشه زمان خاتمی وضع بهتر بود! گفتم آقا خاتمی هم در انتخابات حضور نداره! گفت پس چکار کنیم کی غیر از احمدی نژاد هست که بهش رای بدهیم؟ گفتم کروبی و میر حسین و رضایی هم هستند. گفت خوب کدامشان بهتره؟ گفتم آقای میر حسین موسوی. پرسید یعنی الان کاندیدا شده؟ گفتم بله. گفت خوب حتما آقای هاشمی یا خاتمی هم میشوند. گفتم آقا زمان ثبت نام گذشته. امکانش دیگر نیست. گفت خوب پس شما می گویید به آقای موسوی رای بدهیم؟ گفتم بله! گفت همان نخست وزیر زمان جنگ؟ گفتم بله! گفت آقا نیاد سر کار جنگ بشه؟ گفتم نه آقا جنگ چی؟ اطرافمان شلوغ شده بود و داشتند با دقت به صحبت های ما گوش می دادند. خریدم تمام شد و راهی بیرون از مغازه شدم. خداحافظی که کردم گفت باشه آقا شرکت می کنیم ولی شما هم بدان که تا وقتی در این مملکت نظارت استصوابی هست هیچ امیدی به انتخابات آزاد نیست! راستش من از این حرف او فکم خورد زمین! یک آدم تا این حد بی اطلاع از اوضاع انتخابات از نظارت استصوابی حرف می زند؟ مثل اینکه یک نفر در ضرب و تقسیم مشکل داشته باشد اما از حل معادله ی چند مجهولی حرف بزند. از مغازه بیرون آمدم و از خدا خواستم مردم هر طور شده حضور گسترده در انتخابات داشته باشند. هر کسی هم که رای آورد آورد. احمدی نژاد،موسوی،کروبی یا رضایی! |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:5 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:56 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
معلم کلاس اول دبستان من یک روز گفت که درخت ها برای انسان ها فواید زیادی دارند.درختانی که میوه می دهند از میوه ی آنها استفاده می کنیم و درختانی که میوه نمی دهند از سایه شان. پرسیدم خانوم اجازه ! پس وقتی که ابر هست یا هوا تاریک می شود و شب می آید دیگر درخت های بدون سایه و میوه به چه درد می خورند؟ کلاس خندید.معلمم که خدای آنروزهای من بود گوشم را گرفت و گفت برو بیرون تا هم ادب یاد بگیری و هم بفهمی درخت های بدون سایه به چه درد می خورند؟ حالا هر وقت که آفتاب زیر ابر می رود ویا شب نزدیک می شود و سایه های درخت ها می روند احساس عجیبی پیدا می کنم .
|
| پیوندها |
|
حمید رضا محمدی خاکستر پراکنده از فرزاد حسنی وبلاگ سحر طلوعی دیرتش باد کافه ناصری دیوار نوشته خاطرات یک مسافر قلم به دست مزدور ضرب در صفر زندگی سگی اسپنتمان عسل گیسو فرشته جون در هندوستان |
|
RSS
|