تبليغاتX
درخت بی سایه

درخت بی سایه

کجا مانده ای آخر؟

همیشه
به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزال ها را
صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق
خیره میشوم
در برودت این همه حیرت
کجا مانده یی آخر ؟

پی نوشت: بعد از مدتها آمده ام اینجا....مانده ام و تنها راهی که به نظرم می رسد تا این غم سنگین به انتها برسد نوشتن در این ناکجا اباد است....مرسی برای کامنت های خصوصی و نیمه خصوصی همه دوستان.واقعیت این است که مجالی برای نوشتن نیست...

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1389ساعت 22:56  توسط مریم  | 

سالها قبل که هنوز شوروی ، شوروی ی سابق نشده بود ، آشنایی تعریف میکرد در سفری که به آنجا داشته است ، زنانی را دیده که  کیسه های سیمان را  از کامیون خالی میکرده اند . زنانی که هیکل های درشتی داشته اند و مثل مردان حمالی میکرده اند و راوی چه سری تکان میداد به تعجب و سرزنش ! چندی قبل نیز آشنای دیگری ، از سفرش به چین میگفت و زنانی که  در خیابان رفتگری میکرده اند  ...
اگر چه مخالف کار کردن زنان نبوده و نیستم اما چند سال پیش وقتی  وانت نیسانی را دیدم  که مقابل سوپر مارکتی توقف کرده و زباله های بازیافتی را جمع آوری میکرد ، و راننده اش  خانمی بود و دو خانم دیگر  که با لباسهای یک شکل ، کارتن خالی ها را جمع کرده و بار وانت میکردند ، حالم گرفته شد !
که دلم نمیخواست ، نمیخواهد ، تهمینه ها و گرد آفرین های وطنی را تا جایی که میشود ، تا جایی که بشود ، زباله جمع کن  و کیسه ی سیمان بدوش ببینم !
و اما امروز و اگر چه هنوز هم مثل برادران سابق !  هر گاه با خانمی حرف میزنم ، بجای صورتش ، به آسمان یا سقف نگاه میکنم ، وقتی از او  پرسیدم تاکسیرانی برای چه  از شما تعهد  میگیرد ، تا شروع کرد به صحبت ، بر خلاف همیشه و بجای سقف ! ، به صورتش  نگاه کردم . به صورت زیبایی  که  توضیح میداد . به تو  که میگفتی راننده ی سرویس هستی و همه ی راننده ها چه زن و چه مرد باید این تعهد را بدهند . و چقدر  معذب بودی  و خجالت زده .  و چقدر  پشیمان شدم از سیوالی که پرسیدم و چقدر پشیمان تر شدم که  نگاهت کردم !
گفتی شوهرت  ماشینی لیزینگی خریده و مسافر کشی میکرده است . گفتی معتاد شده است و  گوشه ی خانه افتاده است . گفتی قسط ماشین عقب افتاده است . گفتی یک بچه دو ساله داری . گفتی تنها راهی که بنظرت رسیده همین بوده که با ماشین شوهرت کار کنی . سرویس مدرسه بشوی ...
دیگر به صورتت نگاه نمیکردم . به آسمان و  سقف هم نگاه نمیکردم . به برگه ی تعهدنامه  نگاه میکردم و  وقتی داشتم آنرا  امضا میکردم ، تاریخ تولدت را دیدم که ۱۳۶۶ بود ! بیست و سه سال !  کاش چیزی نپرسیده بودم . کاش نگاهت نکرده بودم . کاش چیزی نگفته بودی . کاش اینهمه معذب و خجالت زده نبودی !
نمیدانم آیا هنوز در شوروی ی سابق ، زنان  کیسه ی سیمان  بدوش میکشند  . نمیدانم  هنوز  زنان چینی در خیابان رفتگری میکنند . اما میدانم که کار میکنند . میدانم اگر کار میکنند ، حتی اگر کارهای سخت میکنند ، معذب نیستند . خجالت زده نیستند . کار میکنند که کار کنند . کار میکنند که کار کرده باشند . کار نمیکنند که شوهرشان مرده است . که شوهرشان معتاد است . که پدرشان  مریض است . که شوهرشان طلاقشان داده است .
کار میکنند و  عمه قزی یا خاله قزی ی شان ، با طعنه و کنایه به آنان  نمیگوید کار میکنی ؟! مسافر کشی میکنی ؟! سیمان خالی میکنی ؟! زشت است . اینها کار مردان است . مردانه است . زن را چه به مسافرکشی ! کار میکنند و کارشان عیب نیست . ننگ نیست  . کار زن فقط معلمی نیست !
کاش نگاهت نکرده بودم دختر زحمتکش سرزمین من . کاش اینهمه خجالت زده نبودی دختر زیبای سرزمین من .کاش میتوانستم بر دستانت بوسه زنم . دستانی که در  خیابانهای مرد سالار ، خیابانهای پر مدعا  ، خیابانهای فحش و تصادف ، خیابانهای آهای خانم برو بشین پشت ماشین لباسشویی ، خیابانهای پیچیدن جلو ، خیابانهای پنچری ، خیابانهای ترافیک ، جریمه ، خیابانهای اعصاب فولادین ، خیابانهای رزق و روزی ، خیابانهای پیکان دو ملیونی تا بنزهای صد ملیونی و دویست ملیونی ، خیابانهای ورم کرده از موتور سیکلت ،خیابانهای داغ ، خیابانهای یخ ، دنده عوض میکند ، دنده ها عوض میکند و  فرمان میچرخاند تا  چرخ زندگی را بچرخاند !
سرتان را بالا بگیرید دختران کار ، دختران خیابان . دختران شبهای بی شرم ، دختران بازیافت ، دختران مسافر کش ، دختران قالی باف . دختران کارخانه ، کارگاه . دختران شرکت ، مطب . دختران بازار ، بوتیک ، تولیدی . دختران پیتزا ، آژانس ، بیمارستان ، هواپیما ، اداره ، دانشگاه ، مدرسه . دختران سرویس مدرسه . سرهایتان را بالا بگیرید دختران زحمتکش سرزمین من . 
سرهایتان را بالا بگیرید در سرزمینی که مردانش باید خجالت بکشند از گفتن عباراتی نظیر  مرد نیستم اگر ... ، نامردم اگر ... ، از زن کمترم اگر ...  !
سرتان را بالا بگیرید  ای تمام آبرو و عزت این روزهای سرزمین من .
 
پی نوشت: ممنونم از نوشته زیبایت برادر جان...
+ نوشته شده در  یکم دی 1389ساعت 14:6  توسط مریم  | 

دسته بندی زیبای انسانها از دید دکتر شریعتی

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند. عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند. آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند. شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

پی نوشت: من یکی از این آدمهای گروه چهارم در زندگی ام دارم.... وقتی هست زبانم بند میاید...فقط گوش می کنم و وقتی نیست یادم می افتد چقدر حرف داشتم که بگویم...

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1389ساعت 11:2  توسط مریم  | 

من....تو

دهان باز می کنم....

میگویی می دانستم!!!

میدانستم "نه" نمی گویی!!!

دهان می بندم و می خندم

می گویی میدانستم

میدانستم خوشحال می شوی!!...

می روم...

می پرسی چرا؟

دهان باز می کنم...

می گویی می دانستم

می دانستم بی وفایی...

دهان می بندم و می گریم...

می روی

می پرسم چرا؟؟

می گویی : یعنی تو نمی دانی؟!!!

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1389ساعت 22:18  توسط مریم  | 

نامه ای سرگشاده به شهردار شهرم...

سلام جناب شهردار...ببخشید که نامتان را نمی دانم .آنقدر تند تند میایید و می روید و عوض می شوید که تا می آیم بفهمم باید فراموش کنم. بگذریم...من یک شهروند هستم. ببخشید اجازه هست معنی اش کنم؟ معنی اش می شود کسی که در جایی که بهش شهر می گویند زندگی می کند و طبعا حقوقی دارد که اروپایی ها بهش می گویند حقوق شهروندی...راستش چند روزیست که از خیابانهای شهر پیاده گذر می کنم و به نظرم آمد بعضی چیزها در شهر طبیعی نیست...شاید هم شهر ما عادی است و من اشتباه می کنم...

اول اینکه در هیچ جای خیابانهای اهواز چیزی به نام خط کشی عابر پیاده دیده نمی شود. در بعضی نقاط رد یا اثری از خطوطی که سالها پیش رسم شده می بینم اما شبها و صبح های زود باید خیلی دقت کنم تا بفهمم دقیقه کجا هستند و جالب اینجاست که راننده ها آنها را به هیچ جای مبارکشان به حساب نمی آورند.

دوم اینکه تا جایی که به خاطر دارم چراغ چشمک زن قرمز یعنی عبور با احتیاط آزاد و این اتفاق در ساعات خیلی خلوت روز و شب مثلا ظهرهای تابستان و نیمه شبهای زمستان طبیعی است اما ۲ و۳ روزی است در اوج شلوغی چهار راههای محل گذرم چراغ قرمز چشمک زن است و شلمشوربایی است که نگو...راهنمایی رانندگی هم مدعی است که چراغ ها خراب شده و شهرداری باید مجوز تعویض صادر کند...

سوم اینکه به نظر شما سطل زباله چیز خوبی است؟ اگر بله پس چرا در سر تا سر خیابان نادری و طالقانی حتی یکدانه سطل زباله نصب نشده؟

خیلی ممنونم اگر این ۳ سوال را روشن و شفاف جواب بدهید. مصدع اوقات شریف نمی شوم...با تشکر

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:12  توسط مریم  | 

شما بگوئید چه کنم؟

"زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست"

پی نوشت : یک هفته ای است بنرهای جدیدی در جای جای محل کارم نصب کرده اند که بطور علنی چادر را تبلیغ می کند. جالب است این اتفاق در شرایطی می افتد که خانمهای اداره تقریبا همه به استثنا من و یکی دونفر دیگر چادر به سر دارند. گمانم اینهمه مخارج را ما به مدیر کل محترم تحمیل کرده ایم چون بعد از دریافت فیش حقوقی این ماه متوجه شدم بی هیچ دلیل منطقی 20000 تومان از حقوقم کسر شده است.

 پی نوشت ۲: عنوان مطلب را از نشریات زردی مثل خانواده سبز و خانواده وام گرفته ام...یادتان هست داستانهای مسخره ای که با این عنوان در آنها چاپ می شد؟ اگر در دهه هفتاد روزگار جوانیتان را گذرانده اید باید خاطرتان باشد که نشریه ای به نام ایران جوان حسابی آنها را برای مدتی از دور خارج کرده بود...

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1389ساعت 12:54  توسط مریم  | 

توکا نیستانی ( کارکاتوريست ، برادر مانا نيستاني و از پسران منوچهر نيستاني شاعر مرحوم) از ايران رفته است ... در وبلاگ شخصي اش علت رفتنش را توضيح داده  که خالي از لطف و واقعيت نيست. بخوانید:

از زندگي مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحي درس مي‌دادم که مجاز نبود، براي طراحي از مدل زنده استفاده مي‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هايي مي‌کردم که مجاز نبود، بجاي سريال‌هاي تلويزيون  خودمان کانال‌هايي را تماشا مي‌کردم که مجاز نبود، به موسيقي‌اي گوش مي‌کردم که مجاز نبود، فيلم‌هايي را مي‌ديدم و در خانه نگهداري مي‌کردم که مجاز نبود، گاهي يواشکي سري به "فيس بوق" مي‌زدم که مجاز نبود، در کامپيوترم کلي عکس از آدم‌هاي دوست‌داشتني و زيبا داشتم که مجاز نبود، در مهماني‌ها با غريبه‌هايي معاشرت مي‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صداي بلند مي‌خنديدم که مجاز نبود، مواقعي که مي‌بايست غمگين باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعي که مي‌بايست شاد باشم غمگين بودم که مجاز نبود، خوردن بعضي غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشيدن نوشابه هايي را  ترجيح مي‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نويسنده‌هاي مورد علاقه‌ام هيچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هايي کار کرده بودم که مجاز نبود، به چيزهايي فکر مي‌کردم که مجازنبود، آرزوهايي داشتم که مجاز نبود و... درست است که هيچ‌وقت بابت اين همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضميني وجود نداشت که روزي بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگيرم و بدتر از همه فکر اين‌که هميشه در حال ارتکاب جرم هستم و بايد از دست قانون فرار کنم آزارم مي‌داد .

 

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1389ساعت 14:21  توسط مریم  | 

دختر خداحافظی

وقتی «پالا مک‌فادن» (میس) متوجه می‌شود محبوبش - که به‌تازگی او و دختر ده ساله‌اش، «لوسی» (کامینگز) را ترک کرده - آپارتمان او را به یک بازیگر جویای نام شیکاگوئی، «الیوت گارفیلد» (دریفوس) اجاره  داده، با اکراه قبولی می‌کند تا او در یکی از اتاق‌های آپارتمان زندگی کند. در حالی که «پالا» در آزمون رقص گروه رقاصان نمایش‌های موزیکال ناموفق است، «الیوت» مشغول تمرین نقش اصلی نسخه همجنس دوستانه «ریچارد  سوم» است. وقتی تلاش «الیوت» برای پس گرفتن کیف و تمام پول‌های «پالا»  از یک کیف زن ناموفق می‌ماند، پیشنهاد می‌کند مخارج آپارتمان را تأمین  کند و «پالا» و «لوسی» سعی می‌کنند پس از نخستین شب اجرای فاجعه‌آمیز  «ریچارد سوم» او را تسلی دهند. نمایش تعطیل می‌شود و «پالا» که حالا شغلی در کار تبلیغات اتوموبیل‌های ژاپنی پیدا کرده، تأمین خرج آپارتمان را برعهده می‌گیرد. «لوسی» در این بین سعی می‌کند مادرش را به برقراری رابطه‌ای صمیمانه با «الیوت» ترغیب کند و در نهایت هم «پالا» دست از مقاومت برمی‌دارد؛ اگرچه او از شروع رابطه با بازیگر دیگری (دو بازیگر قبلی - شوهر و محبوبش - او را ترک کرده بودند) نگران است. به‌زودی او، «الیوت» و «لوسی» زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ای را آغاز می‌کنند. «الیوت» که حالا در یک گروه تآتریِ بداهه‌پرداز کار می‌کند، مورد توجه کارگردان معروف سینما، «آلیور فرای» (ویلیامسن) قرار می‌گیرد و یک شب که «پالا» به خانه می‌آید، متوجه می‌شود او مشغول جمع کردن وسایلش برای رفتن به هالیوود و ایفای یک نقش مهم است. تلاش «الیوت» برای اطمینان دادن به «پالا» بیهوده است تا این که پس از ترک آپارتمان از تلفن عمومی تماس می‌گیرد و از «پالا» می‌خواهد که همراهش برود.
* سایمن در فیلم‌نامه احساساتی خود بار دیگر به زندگی‌های مشترک در منهتن می‌پردازد. راس که خود قبلاً رقصنده بوده، فیلم را بدون توجه به ایهام فیلم‌نامه کارگردانی کرده است. بازیگران با توجه به نقطقه‌های تعیین شده حرکت می‌کنند و گفت‌وگوها طوری ادا می‌شود که قابل پیش‌بینی  به‌نظر می‌رسد. شخصیت‌ها به سیاق آثار سایمن شوخی می‌کنند تا گریه‌شان  را بپوشانند و این فیلم رُمانتیک به یمن کار خوب بازیگرانش در تصویر کردن عواطف آنان موفق می‌نماید.

پی نوشت ۱ :دختر خداحافظی یکی از لطیف ترین و زیباترین فیلم هایی است که تاکنون دیده ام.  متن فیلم فوق العاده است. گرچه من هم خیلی احساساتی ام اما این فیلم در بیان آنچه می خواهد بگوید خیلی موفق است.

بی نوشت۲: دوست فیلم شناس من شانس و موقعیتی را فراهم کرده که فیلم های بینظیری را ببینم. جا دارد اینجا زا او تشکر کنم.

+ نوشته شده در  نهم مهر 1389ساعت 19:14  توسط مریم  | 

بیاندیش...حتی اگر گرسنه بخوابی

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست .... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

 فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..                  

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

دکتر شریعتی

قصد شعار دادن ندارم ..اما چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم که حاوی تصویری بود از پایه ستونی از تخته جمشید در مقابل وروردی نمازخانه خواهران در شیراز...که به جای سکویی برای نشستن و کفش به پا کردن استفاده می شود و همان لحظه آرزو کردم کاش تمام بنای تخته جمشید در انگلستان نگهداری می شد.

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1389ساعت 13:5  توسط مریم  | 

بعد از سفر...

گاهی فقط می شود گفت " چقدر دلتنگم"

و تمام حرفهای آدم هم نمی توانند اندازه این دلتنگی را بیان کنند...

و تنها باید سکوت کرد و سکوت و سکوت

و این بلند ترین صدای عالم است برای فریاد کردن دلتنگی ها

پی نوشت: با تمام این دلتنگی ها از اینکه می بینم "شیوا نظر آهاری" آزاد شده است احساس نشاط ناشناخته ای دارم

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1389ساعت 21:11  توسط مریم  |