تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.

 

 

1-      من نمیدانم تو را دوست دارم یا عاشقانه می خواهمت وقتی در لحظه های شادی عاشقانه قلبم تند می زند و در لحظه های پریشانی هم. در تمام لحظه های شاد و پریشانی که با تو قسمت کرده ام فلبم تند می زند.« دوست داشتن است یا عشق ؟ » دوباره همان لبخند نیم بند که        « توی اون کتابهای ادبیات به تو چی یاد می دادند؟ » حرفت را قطع می کردم « واژه ها گاهی از بیان در مانده اند...»

2-      غم می گرفت نگاهم را . بغضم گیر می کرد لای واژه ها و خسته می شدم از کی یر که گور.می بستم « ترس و لرز » را و خیره می شدم به تو . «چرا ؟ چرا رژینا را رها کرد؟چون ابراهیم از اسماعیلش برای ایمان گذشته بود؟ چون اگر با هم ازدواج می کردند عشقشان می مرد؟ حالا که رها کرده رژینا را عشقشان ابدی شده؟» زل می زدی به چشم هایم « عمل مومنانه یعنی همین . کی یر که گور پی ابدیت عشق بوده که...» مثل همیشه می پریدم لای واژه های جدیت        «از   کی یر که گور خوشم نمی آید . از تئوری و نظریه و فلسفه خوشم نمی آید اگر ابدیت عشق این است از عشق ابدی خوشم نمی آید . اصلا من دلم می خواهد عشقم در کنارم باشد حتی مقطعی ، بی فلسفه ، بی بهانه ، بی تئوری.»

3-      وقتی می خواهمت، وقتی بی تابانه تمام واژه ها و تصویر ها و رویاهایم حضور تو را می طلبد یعنی ایستادگی من در برابر خواهش های خودم. یعنی تعهد به خواستن های خودم برای بودن تو. می خواستیم و گریزی نبود از حضور مدام دستهایمان در روزهایی که کمرنگ می کردند دانشگاه و کار و ترافیک و آدم های نا آشنا را. نشستیم به چله فراموشی هم و روزها از چهل می گذشت و بی تابی خواستن هایمان اما همچنان تداوم داشت و مثل آدم های فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» خاطرات تو را می چسباندم در آحرین بقچه ذهنم و تن می دادم به واژه ها و تصویر ها و رویاهای جدید .اما هر بار که از خیابان دانشگاه می گذشتم تصویر تو با بوی درختها و نرده های سبز دانشگاه می آمد. من بو می کشیدم حضور تو را و دیگر دستم به فشار دست خوشبخت زود آشنایی نمی رفت . خودکشی عارفانه بود انکار مدام حس های دیوانه ام که بودن تو را می طلبید. تعهد معنی اش می شود همین؟

4-      آن اول ها شرم ناک می شدیم از گفتن صریح «دوستت دارم» . از چت های مداوم و گفتگوهای تمام روز نیمی از حرف هایمان به بحث کودکانه ای می رسید که « چقدر این فعل دوست داشتن تقدس دارد» بعد تر که توی جمع دلم ضعف می رفت از تلاش مصرانه ات برای کف کردن نوشابه صدایم را ول می کردم توی نگاهت که « لفظ مقدس» و یکی از آن ته تفسیر می کرد: « هر وقت این دو تا به هم گفتن لفظ مقدس یعنی دوستت دارم» . یک چیز دیگر هم بود در روزهای بهار که قاصدک ها در خیابان بیداد می کردند و هر کدام که به دستمان می آمد برای آن یکی پیغام می دادیم دم گوشش و رهایش می کردیم به گردش باد......دلتنگ شده بودم....

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1387ساعت 20:59  توسط مریم  | 

خوب به یاد دارم روزی را که کتابی کوچک با جلدی که تنها یک تک درخت را در برهوتی عمیق نشان میداد از  عزیزی هدیه گرفتم. روزهای مدیدی بود که نه می خواندم و نه می نوشتم.قلم با من قهر بود یا من با او...با بی میلی کتاب را ورق زدم...

"هلیای من...هلیای من زندگی طغیانی است....هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که ...."

حالا مردی که مرا با عاشقی آشتی داد رفته است. پیکرش ارام....

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط مریم  |