تبليغاتX
درخت بی سایه

ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب، آرام و سر فرصت می رقصد. نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم ماهی کوچکی را در دست بگیرم. دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد. می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند. می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید. می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند.

همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ی ما یک ماهی، یک حشره – حتی یک سوسک- بمیرد، آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد. می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم. نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید.

اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد. یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق، که عاشق باله های بلند سرخش بودم. وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد. گفته بودند که عادت این نژاد این است. گفته بودند باید مواظب بود و تنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین. یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش. باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان مثل گربه پشتش را خم کرد و آب شش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.

از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد. هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود. خواب می دیدم که حرف می زند. و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند.

گمان می کردم این تصویر را از فیلم "رویای آریزونا" دارم. اما بعد از این همه ماهی که تا آن روز در خانه داشتیم، این اولین ماهی بود که در خواب من پرواز کرد. و طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد. این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد.

یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش. چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛ خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید. برش گرداند. باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛ هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آب شش هایش را دید. همین طور مردمک ریز چشمانش را، که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.

ماهی ام مدت ها روی آب ماند. در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند. حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد. هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد، بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی. تا این که موفق شد. موفق شد، و مرد.

به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود، هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن، خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم. آب شش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.

ناراحت شدم، اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم. فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچک – که ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است-، این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید، این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است.

حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند. دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست. ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم. از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است. همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را، حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و تاریک و بی کران او دارم. دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است اما تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است، تمام آنچه موجب ابهت اش می شود، آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود، من را می ترساند. هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی. گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده. هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد. زبان رمزی که ترجمه نمی شود. مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن، که چون درکش نمی کردم، ناچار بودم از او بترسم....

هنوز در این فکرم که آیا عشق من به ماهی، واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترسم از ماهی؟ در این صورت، آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که من می کنم، انتخاب هایم، آرزوهایم... چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟ نمی دانم. آدم نمی تواند همه چیز را بداند. و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد.

آدم باید بتواند وقتی سوز می آید در ساحل بایستد، غروب را نگاه کند و به ساندویچ اش گاز بزند. آدم باید بتواند در این سرما، از مزه ی ماهی تازه سر بریده ی خامی، که با تکه های ریز پیاز گذاشته اند لای باگت لذت ببرد. بویش کند. این گوشت نرمی را که هنوز طعم یک عمر تجربه ی دریا را می دهد. و شور است...

با تشکر از ترانه

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:53 | لینک  | 

روزهای زیادی می گذرد از دیدن فیلم زیبای عطر زن با بازی بی نظیر تو که نقش یک کلنل پیر  و بازنشسته و نابینا را بازی می کردی. آنقدر جذاب بودی و بی نظیر که ۱۸ بار فیلم را دیدم. هنوز هم سکانس بی نظیر رقص ماهرانه ات با دختر جوان توی فیلم را از یاد نمی برم... انگار واقعا نمی دیدی و میدیدی . یا وقتی با همان چشمهای نابینا با آن ماشین کروکی قرمز رنگ رانندگی می کردی و فریاد می زدی.درست عین یک جوان ۲۰ ساله و سرخوش...این چشمهای بی حالت...انگار واقعا نمی دیدند...چقدر خنده هات را دوست داشتم...عصبانیتت...مستی ات...همه چیز توی آن فیلم محشر بود...

هوای شده بودم دوباره ببینم و حض کنم که فیلمی با عنوان نور آتش به دستم رسید.عزیزی هدیه داد و رفت ...هنر پیشه هایش را نمی شناسم و هرچقدر هم سرچ می کنم کمتر می یابم ولی این هم دارد بد جوری دلبری می کند . زیبا زیبا زیبا درست مثل عطر زن

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:57 | لینک  | 

من نه شاهزاده قصه هاي پريانم...ونه پري -كوچك شعر شاملو!من بادم...من موجم...آشفته...سرگردان... حقیقت تلخ چندش آور این روزها حکایت (( بودن ِ )) تلخی است!حضوری مرگ بار همیشه با من است و سایه به سایه دنبالم می کند!و فکر این که باید همیشه در این زنجیره های متوالی سیر دیوانه وار تابوهای فراری را بازیگر باشم , کمرم را می شکند!گاهی می خواهم خودم را از ذهنم تف کنم!


"صادق هدایت"

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:53 | لینک  | 

میگويند زنها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...اما وی با بیاعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به جانب...باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارتامور خارجه است و تو کنسولی؟!»شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذرخواهی بيفتد.تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!

با تشکر از فراز

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:11 | لینک  | 


طلوع چشمان تو

تلاقی دو نگاه
عشقی که میانمان زاده می شود
به بلوغ می رسد
و یک"ما" که حاصل این من و توست


غروب چشمان تو
گسسته شدن نگاه هایمان
حافظه هایی که چه زود فراموشکار می شوند
و خداحافظی که پاسخی ندارد
انگار نه انگار پیش از این "مایی" بود


عشق هم روزی به آخر می رسد
حتی میان من و تو
حتی اگر خیلی روی بودنش حساب باز کرده باشیم
عجب عالمی دارد  این عاشق و معشوق بازی

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:59 | لینک  | 

Atlas

"نمی دانم چرا هر که مدعی دوست داشتنت می شود بیشتر از همه می خواهد تو را از آنچه دوست داری دور کند.
انگار وقتی تو خوشحالی چیزی در این جهان بلنگد یا مثلا سیاتیک "اطلس" بگیرد و کائنات از کولش به درک بغلتد!
بیچاره اطلس!
یادم نیست چه شد که حاضر شد بار هستی را به دوش بکشد بدبخت! ولی یادم هست کسی راکه خیلی مدعی دوست داشتنم است، شاید بیشتر از بچه هایش! وقتی بهش گفتم فلان کس از فلان کاری که کردم خیلی خوشش آمد و خیلی تعریف کرد، با لبخند مهربانانه ای دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: "اینو به خاطر خودت میگم! خیلی نرو رو ابرا، یهو دیدی ابره سوراخ بود با "کاف واو نون" افتادی زمین ها!" و من فقط نگاهش کردم. حرفی ظالمانه تر از این به عمرم نشنیده بودم.

هر که دو روز با من نشسته باشد می فهمد و می داند که کم پیش می آید چیزی سرخوشم کند و اگر هم کرد، اثرش پایدار نیست. اگر به قول آن عزیز خیلی هم روی ابرها ببردم، فوقش دو روز! هیچ وقت هم نفهمیدم یک ابراز عقیده آیا ارزشش را داشت که به گند بکشد تنها اتفاق خوش بعد از یک دوره ی طولانی- به قول "ب" - زندگی گهمال را؟!

پی نوشت: می خواهم ببینم در اینجا با حضور جمع کثیری از آشنایان، اعضای خاندان و وابستگان و صد البته رفقای قدیم و جدیدِ گرمابه وگلستان تا کجا می شود صادق بود و آیا اصلا مجالی هست برای بر زبان راندن هر آنچه به ذهن می آید؟!"

بعد نوشت: این موسیو گلابی باز هم یک روزشمار نوشته محشر!!! با اینکه ربطی به نوشته من ندارد اما بخوانید و لذت ببرید.

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:5 | لینک  | 

همکار : روز دختر مبارک!!

 من: امیدوارم سال دیگه نتونی بهم تبریک بگی!!!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:32 | لینک  | 

از هم خيلي دوريم

خيلي بيشتر از آنكه فكرش را بكني     

                                    ولي

روحمان براي رسيدن به هم بال بال مي زند
نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:18 | لینک  | 

گم می شوم
اینجا
میان دود و  فنجانی قهوه
کنج این کافه ی لعنتی
میان این عاشقان باری به هر جهت
اینان که عشق می کنند تن لخت را
میان این ثانیه های در گذر
میان این روزگار
براستی چه فرق می کند
که این اینجا
این که باشی
این که نه
تنهایی مرا هیچ چیز درمان نمی شود
حالا دیگر حتی تو

نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:47 | لینک  | 

 


یک رقص دونفره
در تاریکی شب
زیر نور ماه
وقتی نور شمع ها
در تب و تاب است
بر تن گیلاس های شراب قرمز
نوای موسیقی
نوازش می کند گوش را
و گلهای روی میز...
گلهای رزِ روی میز...
گلهای رزِ سرخِ روی میز...
عطرشان پر کرده فضا را

با تو
چه شبی بشود امشب!


دستانی که حلقه شده بدورت
پا هایی که تعقیب می کنند
لحظه به لحظه
هر قدمت را
چشمانی که مرور می کنند
خط به خط اندامت را
و لبانی که گره میخورند
 گه گاه ، در لبانت...

با تو
چه شبی بشود امشب!


بگذار خاطره سازیم
از این شب
از این شب که در آنیم
کس چه می داند
فردا شاید
نه من باشم و نه تو
زمانی برای اما و اگر نیست
بیا لبی تر کنیم

با تو
چه شبی بشود امشب!


-----------------------------
+ این روزها مشغله حتی امان نوشتن هم نمی دهد،چه رسد به احوال پرسی از دوستان وبلاگی و نوشته هایشان که  به رغم بی مهری من همیشه از در محبت سخن رانده اند و هر روز بیش از پیش مرا شرمسار خویش می کنند.  

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:38 | لینک  |