تبليغاتX
درخت بی سایه

از آن دسته آدم هايی نيستم که مناسک جمعی را دوست ندارند. يا فکر می کنند به جا آوردن آيين هايی، اگر صرفاً به دليل مناسبت يا تاريخ خاصی باشد، رياست و حقيقت ندارد. نه. ادعا نمی کنم که اگر دوستی روز تولدم را فراموش کند، دلم نمی شکند. بر خلاف خيلی ها، دلم از عيد و سال نو نمی گيرد که هيچ، هميشه از رسيدنش بی نهايت شاد می شوم. اصلاً عاشق آن صبح ساکت و خلوت اول فروردينم که هنوز بوی سرکه ی هفت سين و آب تنگ ماهی دنيا را نگرفته، بيرون آفتاب است و همه تنبل و لَخت و بی کارند، اما بی خود و بی جهت احساس می کنند که اتفاقی افتاده.نکته اصلاً همين است. من از هر مراسم و مناسبتی که باعث شود بی خودی به نظر بيايد اتفاقی افتاده خوشم می آيد. اين که روزهايی وجود دارند که بابت اسمی که رويشان می گذاريم منتظرشان می مانيم، برايشان نقشه هايی می کشيم، خود را موظف به رعايت قوانينشان می کنيم، و وقتی می گذرند مدتی به آن چه بودند فکر می کنيم. رنگ آميزی. آدم هايی که ما هستيم محتاج به رنگ آميزی روزهايشان هستند، تا کسالت از بينشان نبرد. دنيايی را تصور می کنم که در آن هيچ روزی نه تولد کسی است، نه عزای کسی، نه سالگرد ازدواج کسی است نه روز فارغ التحصيلی اش، نه هيج روزی عيد است نه هيج روزی چهارشنبه سوری، نه هيج روزی روز مادر است نه هيچ روزی شهادت حسين... بد می شد، نه؟بله ممکن بود اگر هديه ای به هم می دهيم از دل بر آمده تر باشد، اشکی که برای دلتنگی مان می ريزيم صاف تر. نمی دانم. شايد هم نه.

به هر حال، از "ولنتاين" بيزارم. به معنی واقعی کلمه بيزار. از کی اين طور شد نمی دانم. اما از ديدن قلب های پارچه ای با نوشته های طلايی، که از در و ديوار شهر آويزانند دلم به هم می خورد. از ديدن کارت پستال های اکليلی، گل گلی، موزيکال با جمله ی معروف be my valentine، که هر از گاهی هم با املای غلط و ترحم آوری به چشم می خورد سرم گيج می رود. ترحم آور نه به خاطر کم سوادی طراح وطنی اش که فقط يک نفر بوده، بلکه به خاطر فروشنده ای که حراجشان می کند و چندين دختر هم سن و سالی که با موها و شال ها و کفش های يک شکل، با دستهای به آن قشنگی، به آن لطافت روی آن اکليل ها دست می کشند و به فکر می روند. يا جوان موتور سوار درشت هيکلی که مو های بلند کرده اش از يک روز زير کلاه کاسکت ماندن چرب شده و به عروسک پشمالوی کوچکی که فروشنده داده دستش نگاه می کند و نمی شناسدش. ترحم نه به اين خاطر که آن عروسک بنجل در دستهای جوان اينقدر غريب است، ترحم به اين خاطر که آن مرد شايد با خود فکر کند، چيزی که ذهن خسته اش توانايی پردازشش را ندارد، نه اين پارچه ی مسخره، که خود عشق است.يک روز در سال، هر پسری و هر دختری، وظيفه دارند به هم بگويند که عاشق همند. چه خوب. کاش هميشه اين طور بود. اما راهش هم... مهم نيست. بازار گرم است، پيدا می شود.اين وسط دانشجوی روشنفکر آه در بساط نداشته ای شايد کارتی برای محبوبش بنويسد. هديه ای معنوی. آن هم دلم را به هم می زند... فخری که دانشجويمان بابت معنوی بودن هديه اش می فروشد، اينکه ارضا می شود از اينهمه فرقی که با مردم ديگر دارد. اينکه چقدر عزتش پيش محبوبش بيشتر می شود... عشق؟ نمی دانم. شايد خود من يکی از همين ها هستم و نمی دانم.

از ولنتاين بيزارم. ولنتاين به جای روزمان، عشقمان را رنگ می کند. به جای اينکه بی خودی فکر کنيم اتفاقی افتاده، بيخودی و راحت عشق را برايمان تبديل می کند به چند رنگ اصلی. تقليلش می دهد به چند رنگ اصلی. وای که چه حال بديست استشمام عطری که مرد فروشنده لای پوشال های رنگیِ هديه های مردم می پاشد.

تصوری که از عشق داريم را قبول ندارم. نه قبول دارم که مفهومی است سانتی مانتال و رنگی رنگی و شکلاتی، نه قبول دارم که سياه است و بلاست و پدرش بايد بسوزد. ساده تعريف کردن عشق برايمان، شده هموار کردن راه درکش. که بتوانيم تکليفمان را زودتر باهاش روشن کنيم. يا خوشبختمان کرده باشد يا بدبخت... بهتر از اين است که بپذيريم بزرگ تر و پيچيده تر از اين حرفهاست.

من هم ادعای حل کردن معمايش را ندرام. اما تازگی ها يک چيز را می دانم. با آنچه دل من از روز دنيا آمدنم از عشق گرفتن و عشق دادن تجربه کرده، يک چيز راخوب فهميده ام. و آن اينکه عشق، درست مثل موجودی به نام انسان، که از معدود وارثان آن روی زمين است، زمينی است. زيبا هست، با ارزش هست، آرزويش را داريم و بی آن می ميريم، اما مقامی دست نيافتنی و ملکوتی ندارد. عشق آن بالاها نيست، همينجاست، دست خودمان است. اگر با نگاه من نمی شود روزی را به مناسبتی برگزيد، و آن را روز عشق ناميد، به اين دليل است که بر عکس روز تولد و مرگ، روز عيد و شب يلدا، عشق، يگانه مفهوم انسانی است که در "روزمرگی" تعريف می شود. در روزمرگی. ای کاش که عشق هم تولدی داشت که می شد تاريخش را دانست تا "آن" را جشن بگيريم. اما اگر جشن تولد، به مناسبت آن روزی از سال است که عزيزی مثل تو را به اين دنيا آورد، اگر تخمه شکستن سی امِ آذر ماه به مناسبت طولانی ترين شبی است که امسال کنار هميم، اگر زنجيری که روز ده محرم به پشت می کوبيم برای پشت سوخته ی حسين است در "آن" روز، آن روزِ خاص... پس شکلاتی که من امروز دورش را برايت روبان می پيچم، دقيقاً به خاطر کدام لحظه است؟ به خاطر کدام يک از روزهايی که توی بازار بوی جگر می آمد و من نگران شدم که گرسنه نباشی؟ به خاطر کدام يک از آشتی هايی که کرديم؟ به خاطر کدام حرصی که از دستت خوردم؟ کدام حرفی که خطاب به من گفته ای؟ کدام کمکی که به هم کرده ايم، يا کدام عذر خواهی که به هم بدهکاريم؟

عشقی که دکمه اش را بزنم و گُل کند چه شکلی است؟ پس تکليف اينهمه سالی که نه دکمه ای بوده نه گُلی، زندگی کرده ای و رندگی کرده ايم و بدون توقع اينکه بينمان شق القمری اتفاق بيفتد، ولی هميشه عشقی بوده که نيازی نداشته اينقدر آن را به رخ هم بکشيم و تبديلش کنيم به چيز ديگری چيست؟ اصلاً چرا عشق پر سر و صدا و گل درشت، برايمان لذيذتر از عشق عادی و قابل پيش بينیِ هر روزه است. مگر نه اينکه آن چيزی "عشق" است، که می ماند؟

بهانه ای برای اين که به هم بگوييم؟ خب بله. خوب است که بگوييم. اما عشق راه خودش را می رود، من و تو آنقدر توانا نيستيم که وجودش را با کلاممان قضاوت کنيم.صلاً بيزاريم از ولنتاين شايد به خاطر اين است که کلماتم را برای گفتن عشقم محدود می کند.اما شايد... نمی دانم. شايد واقعاً خوش خيال تر بوديم اگر عشق اين شکلی بود...حيفم می آيد چند سطر پايانی يکی از داستان های زيبای "آليس مونرو" را اينجا نياورم.اميدوارم که اين کتاب چاپ شود و ترجمه ی ناشيانه ی من نتوانسته باشد کوچکتريت لطمه ای بزند به اين نثر صميمی.

ر. عزيز، رابين – آخرين چيزی که برايت می گويم چه بايد باشد؟

خداحافظ و موفق باشی.

برايت عشق می فرستم.

( اگر مردم واقعاً اين کار را می کردند چی- اگر عشقشان را همراه نامه ای می فرستادند تا از شر آن خلاص شوند؟ در آن صورت آن چه می فرستادند چه می توانست باشد؟ يک جعبه شکلات با مغزی شبيه زرده ی تخم بوقلمون. عروسکی خاک گرفته با چشم های در کاسه فرو رفته. يک خروار گل سرخ که پيش از  پژمرده شدنشان، هنوز کمی خوش عطرند. يا بسته ای پيچيده شده در روزنامه ای خونی که هيچکس رغبت نخواهد کرد که بازش کند؟)

مواظب خودت باش.

 من عشق را می فهمم. دارمش. بدجوری. دوستش دارم. دوستش دارم نه برای تازگی اش که برای تکراری بودنش. دوستش دارم به خاطر روزمرگی. دوستش دارم به خاطر لطافتش، زيباييش، و اين که مثل خودم، پر از کاستی است. پر از کاستی

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:29 | لینک  | 


چند دقیقه مانده به شش صبح، توی ترافیک سنگین اتوبان چمران به سمت کیانپارس، روی صندلی عقب – همان طرفی که آفتاب بهش می تابد-  مچاله شده ام. توی ماشین هیچکس هنوز بیدار نیست به جز راننده که صبح ها حوصله ی فحش دادن به ماشین های دیگر را ندارد.
از همه سر حال تر و شادتر خانم و آقای توی رادیو اند. خندان و خوشبخت نوبت را از هم می گیرند. می توانم چهره هایشان را ببینم که نشسته اند پشت یک میکروفن و در قاب آن شیشه ای که بین آن ها و باقی دنیا وجود دارد، حرکت نوبتی کله هایشان به سمت میکروفن شبیه یک جور رقص نشستنکی است.
دیشب هم به خوابم آمدی. مثل بیشتر اوقات مهمانی بودی که از راه می رسید. و من هم مثل همه ی آن اوقات خانمی می کردم و سکوت. احترام نگه می داشتم و سرم را به کاری گرم می کردم. تو اما خودت را نشانم می دادی. هر بار یک جور. وادارم می کردی نگاهت کنم.
خانم توی رادیو با صدای خیلی بلندی پشت سر هم صبح به خیر می گوید. یک بار به باباها که دور از خانه اند و دارند می روند سر کار، یک بار به مامان های خوب و زحمتکش، یک بار به کوچولوهای گلی که دارند می روند مدرسه، یک بار به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های سحرخیزی که توی صف نان هستند یا توی پارک و الهی که سایه شان صد و بیست سال از سر نوه ها کم نشود.
می آمدی، بی تاب و شلوغ. فرصت نمی دادی. پشت هم حرف می زدی، با همه. تند و تند سرت را می چرخاندی و موهای سیاهت گردنت را دور می زد و می ریخت یک ور دیگر. جوری می نشستی که انگار هر لحظه از جا می پری. جوری می ایستادی که انگار هر لحظه شروع می کنی به دویدن. دست می کشیدی روی گونه هایت که برق می زد از سرخی هیجان. خنده ات را رها می کردی و این تنها صدایی بود که از خنده ی خودم بلند تر به نظرم می رسید. مجسمه ی یک زن راضی. یک زن قوی. زنی که به هر چیزی و هر کسی فکر نمی کند. زنی که نگران نیست. بیخودی خطر حس نمی کند، بیخودی نمی ترسد. نمی ترسد؟
سرم را به شیشه تکیه می دهم و نمی دانم چرا تمام صداهایی که مشوشم می کنند، تمام صداهایی که دلم را شور می اندازند، زنانه اند... آن صدایی که توی بیمارستان همراه مریض را پیج می کند، آن صدایی که از پشت تلفنم به من می گوید "برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد"، آن صدایی که توی فرودگاه به من می گوید که  برای آخرین بار از من می خواهد به گیت پروازم مراجعه کنم، صدای خنده ی شادمانه ی تو آن طور که لوس حرف می زنی، یا این زنی که توی رادیو نشسته و با شور و تمنا می گوید بیا و امروز صبح، همین حالا، نفس عمیقی بکش و بگذار اولین روز هفته ات را با یک "خدا را شکر"، با یک لبخند به کنار دستی ات، با یک آرزوی خوب شروع کنی.
شنیده ام که بیشترین خودکشی ها ساعت های اول سپیده دم اتفاق می افتند، و در روزهای اول هفته.
مدت هاست که به جای همه ی این صداها چهره ی تو را می بینم. تویی که راضی و خوشحالی و نمی دانم از من چه می خواهی که شب ها سراغم می آیی. زن شادی که بابت شادی اش به من فخر می فروشد. بابت هنر زنانه اش که هموار کردن راه های رضایت و بقاست، و این که این را به من سرکوفت بزند. منی که نمی توانم هر لحظه که دلم خواست از دری وارد شوم و همه را به تحسین وادارم، نمی توانم خودم را هر وقت که خواستم پیروز جا بزنم. منی که برایم نبردی در کار نیست. و تو شکل آن زنی هستی که دوست ندارم باشم. خودم هم شکل آن زنی ام که هرگز در بیداری نبوده ام؛ خویشتن دار و صبور. تو آن دختر خوش تیپ و پولدار مدرسه ای که ته کلاس قاطی نوچه هایش می نشیند، من آن بی دست و پای ردیف دومی که از سر راهت کنار می رود و  با کمترین قضاوت تو زیر گریه می زند و می رود سراغ مامانش.
دیشب اما جور دیگری آمدی. خانه ام را بهم ریخته بودم تا جور دیگری بچینم. و به چشمم اسباب و اثاثم مدام زیادتر می شدند. آمدی و گوشه ای نشستی. من هم هول هولکی سلام و علیکی کردم و پشت کردم به تو و قایم شدم لای وسایلم. صدایم زدی و جلو آمدم و دستم را گرفتی و گفتی:" مریم جان، از دیدن من خوشحالی؟"
گفتم:" ای وای، چه حرفها... قدم روی چشم من گذاشتید که آمدید..." شلوغ نبودی و نمی خندیدی و نگاهم می کردی:" مطمئنی مریم جان؟" سر تکان دادم و سرم را گذاشتی روی پایت و باورم نمی شد و دست کشیدی روی سرم. گمانم گریه می کردی. زیر لب گفتی :" نگران نباش. من می روم."
و از در رفتی بیرون.
نمی دانم از جور دیگر دیدن تو خیالم راحت تر است یا معذب ترم. نمی دانم خوشحالم که فهمیدی دوستت ندارم یا ناراحتم چون نمی خواستم گریه ی تو را ببینم. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون همیشه فکر کرده ام چیزی جز صدای خندانی که مشوشم می کند نیستی. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون ته دلم می دانستم صدای خندانت دروغگوست.
آفتاب گرم تر شده و ماشین کمی هوا گرفته و کله ی زن توی رادیو دیگر مثل قمری جلو و عقب نمی رود اما صدایش هنوز دارد خواب ماها را توی این ماشین به هم می زند. راننده دارد بد و بیراه گفتن زیر لبش را شروع می کند و من به فکر تو ام که گفتی نگران نباشم، چون می روی. آن لحظه ای که درکم کردی. وقتی سرم روی پایت بود و نوازشم می کردی. یا وقتی بلند شدی و وسایل به هم ریخته ام را نگاه کردی. یا آن وقت که تا دم در رفتی... کجا بود که این را گفتی؟ چرا به نظرم می آید که این را گفتی؟ اصلا گفتی؟ راستش را بگو... اذیتم نکن... می روی؟


 
عنوان از شعر "علی کوچیکه". فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:2 | لینک  | 

من به تو رای دادم به دلیل مهارتت در تشخیص دادن زمان سکوت، و زمان صحبت. به دلیل روانشانسی درست موقعیت، هنگامی که مجبوری با مردی به مناظره بنشینی که منطق اش فرسنگ ها از منطق رایج "گفتگو" در مدنیت امروزی فاصله دارد. به تو رأی دادم چون توان این را داری که خشم ات را، خنده ات را، فوران لحظه ای احساساتت را مدیریت کنی تا هنگامی که شروع به صحبت می کنی جملاتت صداهایی بی معنی نباشند که از حفره ی سیاه ساده انگاری بیرون می ریزند.به تو رای دادم چون اوتوریته و اتکا به نفس در سکوت ات هم هست، نه فقط  وقت فریاد زدن در میکروفون برای تهییج مردمی که مثل مربی کودکستان با آنها برخورد می کنیم.به تو رای دادم چون من را یاد پدر ژپتو می اندازی، پیرمردی که "انفعال"اش را هم، به تلاش های شبانه روزی مردی ترجیح می دهم، که آن قدر به بچه ها شکلات و شیرینی می داد تا تبدیل به خر شوند.به تو رای دادم ،  نه به خاطر حامیان ات، که به خاطر توسل نکردن بیش از حد نیاز به حامیانت. به تو رای دادم چون دوست دارانت اکثراً "داوطلب" دوست داشتن تو هستند، نه موظف به پشتیبانی ات.به تو رای دادم ، چون کسی را دوست دارم که جنگ و قوانین اش را بلد است اما کنار می نشیند، نه کسی که از رعایت قوانین ساده ی یک مناظره عاجز است و برای جهان رجز می خواند. به تو رای دادم ، به قول توکا : نه چون معمار و نقاش و هنرمندهستی، بلکه چون دلت خواسته معمار و نقاش و هنرمند باشی.در کشوری که پدربزرگ مرحوم من در جوانی، خجالت می کشید در خیابان های اهواز دوش به دوش مادربزرگ باردارم راه برود، من به مردی که جلوی دوربین های عکاسی با افتخار دست همسرش را می گیرد رأی دادم... هر قدر هم که انگ فریفته شدن بهم بخورد.

در وانفسای دوران انتخابات که مقاله ها و شعارها و جوزدگی های عمومی آدم را دلزده می کرد، و در وضعیتی که خود من واقعاً کمترین لذت را از نوشتن در مورد انتخابات می بردم (چند نفر در کامنت ها انتقاد کرده بودند  که محافظه کارم، و شاید راست می گفتند) ، مردی آمد، که  منِ بی اطلاع ِ محافظه کارِ بی حافظه ای که تمام تلاشم در ناخود آگاه، گارد گرفتن در برابر امواج سبز و آبی و قرمز بود را به نوشتن این یادداشت واداشت و از خودم غافلگیرم کرد. و شاید دلیل امیدی که خود من به یک باره حس کردم، همین غافلگیری با ارزش باشد. پس به تو رای دادم ، چون حس کردم حیف از چهار سالی که گذشت، و باعث شد  که امروز  "امید" آن عنصر جدید و ناشناخته ای باشد که ما را غافلگیر می کند.

جناب مهندس م.ح.م ، امیدوارم به همین خوبی باشید، امیدورام بهتر از این ها باشید، امیدوارم ناچاری ما در دوست داشتن شما، ما و شما را در کنار هم سر بلند کند، امیدوارم پیروز شوید و این فاجعه کشتار و شعار و محاکمه زودتر به پایان برسد.و بزرگ ترین آرزویی که می توانم بدرقه ی راهتان کنم این است که خداوند "اعتماد" این مردم را شامل حالتان کند.

 

پی نوشت: دوستان مهربانی که به خاطر اختلاف نظری که با هم داریم خودتان را محق به فحش دادن و توهین کردن می دانید، کلامی که شما به کار می برید معرف نگرشی است که از آن حمایت می کنید، پس این شکل از هواداری ارزش تجدید نظر کردن را دارد. ضمن این که بنده فحش ها را می خورم، اما شرمنده ام که نمی توانم با بی احترامی به خواننده های اینجا عمومی شان کنم.

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:7 | لینک  | 

دلم می خواهد فیلم را از روی تصویر بزنم جلو. نه این فیلمی که دارم از روی مانیتور می بینم و مستند است و واقعی است؛ یک جور مصاحبه است با زنی مجرم. بلکه آن فیلم خیالیِ داستانی، که شخصیت های اصلی اش من و تو ایم. همان فیلمی که در آن باید پا به سفری پر مخاطره بگذارم. سفری که به حل کردن جدول کلمات متقاطع می ماند؛ سؤال های زیادی را باید جواب داد تا اسم رمزی که آخرش در می آید نام تو باشد، و این که به کجا رسیدی آخر.

زن مجرم مثل باقی مجرمانی که جلوی دوربین اظهار پشیمانی می کنند نبود. نه که احساساتی نشود، یا پشیمان نباشد. اما مثل آن ها که من تا به حال دیده ام نبود. خودش را نزده بود به کوچه ی  علی چپ، یا تحول، یا موش مردگی. چشم هاش هم خیلی قشنگ تر از آنی بودند که فکر می کردم. می گفت نمی توان همه ی تقصیرها را گردن من انداخت. می گفت خیال می کنید خود من کم برای مُرده های مردم، برای کسانی که اصلاً نمی شناختم گریه کرده ام؟ می گفت اصلاً من بد، من پست ترین آدم، حکمم را هم که داده اند، فقط می خواهم توی دلشان ببخشندم. کسی دلگیر نباشد. می گفت من هم خسته شدم، یا بکشید یا ولم کنید. می گفت مگر نه این که شما خوبید، شما والا هستید؟ خوب به من هم یاد بدهید خوب باشم... می گفت من اشتباه کردم، اشتباه کردم پا گذاشتم توی زندگی شما، اما باز شما همدیگر را دارید. می گفت فکر کرده اید خیلی برایم مهم است رضایت بدهید من را زنده بگذارند؟ هیچ چیز در این دنیا نمانده که دلم بخواهد چشم بهش بیندازم. بیرون یک نفر نیست منتظر آزادیم باشد. فکر کردید همان قبل از این اتفاقات چه خبر بود؟ همان موقع هم زندگی ام به انتظار گذشت.

می گفت یک لحظه با خودشان فکر کنند جای خودشان نیستند، جای خدا نشسته اند.

کسی که باهاش مصاحبه کرده بود می گفت:" خودمان را کشتیم توی دهانش بگذاریم که بگو من را ببخشید... نمی گفت."

 دلم می خواهد فیلم را بزنم جلو. نه این فیلمی که از مانیتور پخش شد. فیلم من و تو. بی قرارم اما نمی توانم یک باره برسم به آخرش. می خواهم روی دور تند و از روی تصویر برود جلو، که وقتی می رسد به آن آخر، به آن صحنه ای که من با لباس رزم زرد و شمشیر عالم کُشم می رسم بالای سرت تا حسابم را باهات تسویه کنم، بوی گس و تلخ راه درازی که آمده ام را یادم نرفته باشد.

بکشم ات؟ که چی بشود. مگر من می توانم تو را بکشم؟ درست که عمریست رؤیای آن زن جنگجو را میبینم که شمشیر را از یک طرف می برد بالای سرش، از کمر خم می شد عقب، در جا چرخی می زد انگار که می رقصد، و ده ها دشمن سیاه پوشِ بد دل را نثار خاک می کرد. اما نه من چنان لباسی به تن دارم و نه چنان شمشیری به دست، نه دشمنانی که بلای جان برایم خریده باشند و بشود خونشان را ریخت. خوب که فکر می کنم می بینم همان زن جنگجو هم آخرش، وقتی رسید به آدم اصل کاری، بی شمشیر باهاش معامله کرد. با لباسِ خانه.

خودم را می بینم در صحنه ی آخر، ایستاده بالای سرت... بی شمشیر و بی ادعا. یادت هست داستان مرغ آمین را؟ نه عزیز؛ آن ضعیفه ای نیستم که هر جا از زور کم می آورد، ایمان فراموش شده اش را عَلَم می کند و پشت آن قایم می شود و حواله ات می دهد به تقدیر. نفرین هم نمی کنم چون نه با افاضاتم جور در می آید نه با دوست داشتنِ تو. آه ام را کشیده ام ولی. ناغافل. ناخودآگاه. ناخواسته.

بابت یک جمله، که قرارمان بود و قول تو بود که هیچوقت و هیچ کجا نگویی. فاصله ی وفا و خیانت در درام ما، فوقش سه کلمه. لحظه ای که از دلم گذشت در ازای هر بار گفتن آن سه کلمه، حرفی بشنوی که این طور بسوزاندت، در حد بی خوابیِ یک شب تا صبح فقط، خودم از آهی که نفهمیدم و پشت ات روان شد لرزیدم.

زن مجرم توی مانیتور چانه اش می لرزید و غرور نادرش نمی خواست اشک اش پایین بیاید. می گفت من هم سنی نداشتم، دلم رفته بود. نمی گفت اشتباهم این بود که رفتم دنبال آن مرد. می گفت اشتباه کردم چون دیر بود، چند سالی دیر بود.

جنگجویی که دلم می خواست باشم را یادت هست، که سفر دور و درازش را با محبوب کُشیِ محتومش به پایان رسانده بود و کف حمام خوابیده بود و گریه می کرد؟ گریه می کرد در سوگ یاری که یارای بخشیدنش را نداشت.

این هم یک جورش است لابد. یک جور جنایت، ندامت. از این می سوزم که به تلافی، آه کشیدم و نفهمیدم و مرغ آمین پرید. از این می سوزم که نمی توانم تنها خودم را ملامت کنم و باید بگویم همه ی تقصیرها به گردن من نیست. از این می سوزم که آه کشیدنم نشانه ی ناتوانی عظیم ام بود در چیزی که به آن معتقدم: گذشتن.

می دانم که می دانی که می گیردت. در بی خوابی های آن شب تا صبحی که به مجازات پهلو به پهلو می شوی، یک لحظه فکر کن جای خودت نیستی، یک لحظه خودت را جای خدا بگذار...

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:31 | لینک  | 

رفتی

به همین سادگی

آزادیت مبارک!!!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:5 | لینک  | 

?ui=2&view=att&th=12569ad208e5a2fb&attid=0.1&disp=attd&realattid=ii_12569ad208e5a2fb&zw

نوشته شده توسط مریم در ساعت 22:10 | لینک  | 

شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت, کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت.

زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال, « دزد » بی چشم و روی کلوچه داشت پاکت او را خالی می کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!!! »

به ازای هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت, مرد نیز یکی بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود, آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.

مرد در حالیکه نصف کلوچه را به زن تعارف می کرد, نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است, بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد! »

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد, به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد, از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند, راه خود را گرفت و رفت.

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحۀ باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد, از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه هایش در مقابل چشمانش بود!!!

زن با یاس و ناامیدی, نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! » دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود. حزن و اندوه سراسر وجود زن را قرا گرفت و فهمید که« بی شرم, بی ادب, نمک نشناس و دزد, خود او بوده است!»

نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:25 | لینک  | 

ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب، آرام و سر فرصت می رقصد. نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم ماهی کوچکی را در دست بگیرم. دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد. می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند. می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید. می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند.

همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ی ما یک ماهی، یک حشره – حتی یک سوسک- بمیرد، آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد. می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم. نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید.

اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد. یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق، که عاشق باله های بلند سرخش بودم. وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد. گفته بودند که عادت این نژاد این است. گفته بودند باید مواظب بود و تنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین. یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش. باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان مثل گربه پشتش را خم کرد و آب شش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.

از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد. هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود. خواب می دیدم که حرف می زند. و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند.

گمان می کردم این تصویر را از فیلم "رویای آریزونا" دارم. اما بعد از این همه ماهی که تا آن روز در خانه داشتیم، این اولین ماهی بود که در خواب من پرواز کرد. و طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد. این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد.

یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش. چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛ خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید. برش گرداند. باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛ هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آب شش هایش را دید. همین طور مردمک ریز چشمانش را، که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.

ماهی ام مدت ها روی آب ماند. در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند. حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد. هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد، بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی. تا این که موفق شد. موفق شد، و مرد.

به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود، هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن، خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم. آب شش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.

ناراحت شدم، اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم. فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچک – که ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است-، این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید، این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است.

حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند. دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست. ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم. از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است. همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را، حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و تاریک و بی کران او دارم. دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است اما تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است، تمام آنچه موجب ابهت اش می شود، آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود، من را می ترساند. هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی. گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده. هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد. زبان رمزی که ترجمه نمی شود. مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن، که چون درکش نمی کردم، ناچار بودم از او بترسم....

هنوز در این فکرم که آیا عشق من به ماهی، واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترسم از ماهی؟ در این صورت، آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که من می کنم، انتخاب هایم، آرزوهایم... چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟ نمی دانم. آدم نمی تواند همه چیز را بداند. و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد.

آدم باید بتواند وقتی سوز می آید در ساحل بایستد، غروب را نگاه کند و به ساندویچ اش گاز بزند. آدم باید بتواند در این سرما، از مزه ی ماهی تازه سر بریده ی خامی، که با تکه های ریز پیاز گذاشته اند لای باگت لذت ببرد. بویش کند. این گوشت نرمی را که هنوز طعم یک عمر تجربه ی دریا را می دهد. و شور است...

با تشکر از ترانه

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:53 | لینک  | 

روزهای زیادی می گذرد از دیدن فیلم زیبای عطر زن با بازی بی نظیر تو که نقش یک کلنل پیر  و بازنشسته و نابینا را بازی می کردی. آنقدر جذاب بودی و بی نظیر که ۱۸ بار فیلم را دیدم. هنوز هم سکانس بی نظیر رقص ماهرانه ات با دختر جوان توی فیلم را از یاد نمی برم... انگار واقعا نمی دیدی و میدیدی . یا وقتی با همان چشمهای نابینا با آن ماشین کروکی قرمز رنگ رانندگی می کردی و فریاد می زدی.درست عین یک جوان ۲۰ ساله و سرخوش...این چشمهای بی حالت...انگار واقعا نمی دیدند...چقدر خنده هات را دوست داشتم...عصبانیتت...مستی ات...همه چیز توی آن فیلم محشر بود...

هوای شده بودم دوباره ببینم و حض کنم که فیلمی با عنوان نور آتش به دستم رسید.عزیزی هدیه داد و رفت ...هنر پیشه هایش را نمی شناسم و هرچقدر هم سرچ می کنم کمتر می یابم ولی این هم دارد بد جوری دلبری می کند . زیبا زیبا زیبا درست مثل عطر زن

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:57 | لینک  | 

من نه شاهزاده قصه هاي پريانم...ونه پري -كوچك شعر شاملو!من بادم...من موجم...آشفته...سرگردان... حقیقت تلخ چندش آور این روزها حکایت (( بودن ِ )) تلخی است!حضوری مرگ بار همیشه با من است و سایه به سایه دنبالم می کند!و فکر این که باید همیشه در این زنجیره های متوالی سیر دیوانه وار تابوهای فراری را بازیگر باشم , کمرم را می شکند!گاهی می خواهم خودم را از ذهنم تف کنم!


"صادق هدایت"

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:53 | لینک  |