![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
به امیدهایم شک نکرده ام
شاید ریگی روی روزنه خوشبختی ام افتاده...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:12 توسط مریم |
|
|
آه...لعنتی!
این چراغ سبز هم که هر وقت ما کارش داشتیم جیم شد.عمرمون رو پشت چراغ قرمز می گذرونیم. با نیم نگاهی می بینم ماشین دست راستی از من هم کلافه تر است. در ماشین دست چپ...تو به من نگاه می کنی! چشمهایت از ماشینت هم مشکی تر است.به من لبخند می زنی!از اینجا به بعد حاضرم همه ثانیه های عمرمو به چراغ قرمز هدیه بدم. چند سال بعد.... با خودم فکر می کردم و بعد یه قهقهه گوش خراش.... :احمق...من نزدیک بین بودم. اون روز تو شیشه ماشین خودمو می دیدم و لبخند می زدم... |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:7 توسط مریم |
|
|
روز اول
دیدار زیر آفتاب داغ با سرور و لبخند بر لبانمان روز دوم دیدار در سایه با سایه غم در چشمانمان روز سوم دیدار بی دیدار من و فنجان چای کهنه دم |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:6 توسط مریم |
|
|
فنجان قهوه ام را
زیر و رو می کنم. تنها نقش زندگی ام... نقش توست..... سلام... |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:4 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|