تبليغاتX
درخت بی سایه

به امیدهایم شک نکرده ام

شاید ریگی

روی روزنه خوشبختی ام افتاده...

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:12 | لینک  | 

آه...لعنتی!

این چراغ سبز هم که هر وقت ما کارش داشتیم جیم شد.عمرمون رو پشت چراغ قرمز می گذرونیم. با نیم نگاهی می بینم ماشین دست راستی از من هم کلافه تر است. در ماشین دست چپ...تو به من نگاه می کنی! چشمهایت از ماشینت هم مشکی تر است.به من لبخند می زنی!از اینجا به بعد حاضرم همه ثانیه های عمرمو به چراغ قرمز هدیه بدم.

چند سال بعد....

با خودم فکر می کردم و بعد یه قهقهه گوش خراش....

:احمق...من نزدیک بین بودم. اون روز تو شیشه ماشین خودمو می دیدم و لبخند می زدم...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:7 | لینک  | 

روز اول

دیدار زیر آفتاب داغ

با سرور و لبخند بر لبانمان

روز دوم

دیدار در سایه

با سایه غم در چشمانمان

روز سوم

دیدار بی دیدار

من و فنجان چای کهنه دم

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:6 | لینک  | 

فنجان قهوه ام را

زیر و رو می کنم.

تنها نقش زندگی ام...

نقش توست.....

سلام...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:4 | لینک  |