میگویی می دانستم!!!
میدانستم "نه" نمی گویی!!!
دهان می بندم و می خندم
می گویی میدانستم
میدانستم خوشحال می شوی!!...
می روم...
می پرسی چرا؟
دهان باز می کنم...
می گویی می دانستم
می دانستم بی وفایی...
دهان می بندم و می گریم...
می روی
می پرسم چرا؟؟
می گویی : یعنی تو نمی دانی؟!!!
در حال دور شدن هستم ... و هر روز که می گذرد دور و دورتر می شوم ... از اصل خويش يا از تو نمی دانم ... گاهی به سراغم می آيد ... همان بغض کهنه را می گويم ... همان خسته ی هميشگی ... همان که سالهاست با من است ... يک بغض کهنه که گاهی نمی دانم از کجاست ... در حال دور شدنم ... در حال دنيايی شدنم ... در حال مادی شدن ... دوباره باز می گردم به روزهای سکوت ... به روزهای نوجوانی ام ... سکوتی بی وقفه ... و فقط شنيدن ... ولع يادگيری و موج سئوالات ممتد که شايد سالها بعد با تجربه هايی تلخ به آنها دست يافتم ... می ترسم از تلخی تجربه ... می ترسم از دنيايی شدن ... از دور شدن از تو ... دلم برای تو تنگ است ... برای زجه زدنهايی که تو بسيار دوستشان می داری ... برای حرف زدن با تو ... برای ناز دادن هايت ... اما ! دوری رخصت حضور را می گيرد ... چادر نمازم ... هر روز جسمی را در ميان خود جای می دهد که مدام در حال دور شدن است ... چادر نمازم ديگر نحيفی اندامم را در ميان خود قايم نمی کند ... چادر نمازم بوی عطر می دهد ... بوی لوازم آرايش ... بوی دنيا می دهد ... بوی تو را نمی دهد ديگر ... دنيايی شده ام ... زود می ترسم ... زود می خندم ... زود می گريم و زود زود می ميرم ... زود تر از زود ... و اين تلخ است ... اميد و ايمان ... ايمان به تو ... از وجودم ذره ذره دور می شود ... پروردگارا !!! نوری ... معجزه ای ... لبخندی ... نگاهی ... رخصتی ... پروردگارا ... بازم گردان ... دستانم را بگير ... بازم گردان ... پروردگارا ... دلم برايت تنگ است ... برای تو ... برای او ... برای همه و همه دلم تنگ است ... دلم بيشتر از همه برای" مريم" تنگ است ... مريمي كه مي شناختم
دور مانده ام از همه ... ننگ معيشت دنيايی روال نازيبای هميگشی را از من می گيرد ... روزي چند دقيقه آن هم در اوج خستگي ... مي نشينم كنار مادر ... تلخ است ... دلم هميشه برايش تنگ است ... بار مسئوليتی که زندگی بر روی شانه هايم گذاشته ٬ لذت با او بودن را از من می گيرد و اين ... تلخ است ... زهر است ... روزی ... دل می بندی ... و روزی ... دل می کنی ... و اين نيز تلخ است ... روزی آمدم و من هم روزی می روم ... شايد کسی برايم بنويسد جايم خالی است و شايد هم نه !! اما ... جای تو خالی است ... آمدنت و بودنت در کنار ما نعمتی بود ... عشقی بود و عروجی بود تا مرز تو ... و رفتن ناگهانی ات ... حکايتی است از دلتنگی هايی که برای ما می ماند ... و اين ماييم که همچنان ... رفتنی و غيابی ديگر را نظاره می کنيم ... رفتنت ... و نبودنت ... برای ما تلخ است و ناباور ... اما ... هر کجا هستی ... و هر کجا بودن را تجربه می کنی ... شاد باشی و عاشق و سلامت ... علي اصغر عزيز !!!

اشک هایم را می فرستم به صندوق پستی آسمان. تو بزرگی و وسعت بالهایت به اندازه تنهایی من است. بالهایت را باز می کنی و آسمان می شود سفید سفید.اما اینها توی خیال من است و من با این چشمهای زمینی ام هنوز تو را ندیده ام.چشم های زمینی ام بالهای آبی ات را نمی بیند.
تو خنده هایت قشنگ است و من این را به چشم ندیده ام. صدایت را هم هیچوقت نشنیده ام. می گویند آوازت بر بام آسمان حال و هوای غریبی دارد.
تو در آسمان هستی و صبح ها صندوق پستی خدا را باز می کنی و نامه های ما آدم ها را برایش می خوانی و قطره های اشک من را می شمری و به خدا می گویی :" بنده ات چقدر دلتنگ است ....!" و خدا چقدر خوب گوش می کند. تو از آسمان به زمین هم می آیی گاهی. نمیدانم این روزها هم به زمین سر میزنی یا نه . اینجا بهار است و بهار برایم همیشه دلتنگی می آورد.
تو نامت عجیب در تاریخ و اسطوره و افسانه ماندگار شده و من در میان قرن بیست و یکم نشسته ام . نه در تاریخ بوده ام و نه اسطوره و افسانه را حس کرده ام. شب هایم رنگ واقعیت دارد و روزهایم ساده است .و من نمیدانم که این روزها به زمین می آیی؟! تو شاید شب ها با خدا درد دل می کنی . با هم حرف می زنید.شعر و قصه آسمانی می خوانید .لابد حالا در آسمان حال و هوایی دیدنی دارید .تو شب ها از آدم های زمین برای خدا می گویی و خدا می گوید:" همه را می بینم...می شنوم..." و تو باز می گویی و من از این پایین باز خیالاتی می شوم. اینجا بهار است.
این سالها که تعداد روز و شبش در ذهن کوچک من نمی گنجد، تو با خدا بوده ای، کنارش نشسته ای و هر بار او بالهایت را رنگی کرده است.چشم و چراغش بوده ای لابد که اینقدر عزیز می داندت. مقابلش زانو زده ای.فرمان برده ای و .... فاصله میان زمین و آسمان را بارها رفته ای و آمده ای . کوه طور را می شناسی .غار حرا را می شناسی. شب سرد کنعان را دیده ای .گرمای شب معراج را هم خوب می فهمی.اصلا توی کوه قاف هم بوده ای. اسمت کنار نام معجزه رنگ می گیرد.اینجا غروب ها دلتنگی می آورد و تو در آسمان ها دلتنگی مرا به خدا می گویی. اما من صدای ترد بالهایت را نشنیده ام هنوز... و برایت حرف میزنم. اینجا من در هزاره سوم نشسته ام و تو بیشتر از تمام این هزاره ها در آسمان بوده ای.نمیدانم این سالها کسی برایت نامه نوشته یا نه...امشب اشکهایم را هم به صندوق پستی آسمان می فرستم.
شما در آسمان هستید و من گوشه اتاقم در حال نوشتنم. نمیدانم چه شد که به یاد شما افتادم. شاید چیزی مثل معجزه. بگذارید در آخر نامه بگویم :" آقای جبرئیل، سلام! "
خیالت دور می شود
شبیه موج
بوی لجن می تراود از این همه زیبایی...
امروز
پاهیم لیز می خورد
روی صخره های خزه بسته ساحل نبودنت
سرم به سنگ دلتنگی ات می خورد...
فردا
پاهایم خنک می شود
دست هایم..
قلبم...
طعم تلخ ماسه را
موج آمدنت شور انگیز می کند...


*)سه شنبه ساعت۲یا نه ساعت۳ ساعت۵ساعت۸ ساعت ۹:۴۰ ساعت ....اصلا چه فرقی می کند تو مرده بودی و من برای زنده نبودنت دعا می خواندم......
**)خیلی لوس عوضی و مسخره هستی...دیشب کجا بود؟.....تمام خاطره هایم را دنبالت گشتم...نبودی
@)هر پنجشنبه برایت خرما و شکلات خیرات می کنم....خیلی ناراحت می شوم وقتی می آیم اداره و تو نیستی..میان آنها که میشناختم..مهدی احمدی...امیر روزگرد...محمود هاشمی..موسوی..مهران... همه و همه هستند ولی چشم های میشی تو را مرگ برده است...
***) برای منصور پاپری...کار آموز بی همتایی که برادرانه دوستش داشتم.خدایش بیامرزاد...
ساعت هایم در انتظار تو محو می شوند
و من در خاطر تو...
تنهاییم دلتنگ لحظه های توست
ای هذیان باور!تب دارم
رویاهای دیروز
هر شب کابوسی می شوند تا تو را
از من برانند
و من
خوش خیال تر از همیشه به خود امید میدهم که
تو
تنها هذیان صادق دنیایی!
