تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.

اشک هام رو پاک می کنم. رو به روم نشستی و به من لبخند می زنی.تو دلم میگم: این دیگه چقدر دلش خوشه! تو این شلوغی که همه گریه می کنند خنده از لباش نمیره اشک بشه تو چشمهاش
شیطنت تو چشمهات برق می زنه. اون قدر نگام می کنی که من رو هم به خنده و میندازی.هیچ وقت نمیخوای دست از مسخره بازی برداری
از جام بلند می شم.نزدیک بود سرم بخوره به تیزی لب پنجره.از دست تو که حواس برام نمی زاری .بلند بلند شروع می کنی به حرف زدن و خندیدن. میگم ساکت باش.زشته..آخه اینجا جای این حرفهاست؟دنبال من راه افتادی که چی و تو فقط می خندیی.بلند بلند..اصلا نگران نگاههای خشن دیگران نیستی. با خیال راحت برام جوک تعریف می کنی.خاله خانم رو با اون مدل بینی اش مسخره می کنی و دنبال من راه افتادی.اتاق به اتاق نمیدونم چرا دلم نمیاد شادیت رو خراب کنم.ای کاش می تونستم سرت داد بزنم که بسه دیگه...زشته...ولی خودم هم دوست دارم پا به پات بخندم و مسخره بازی در بیارم
..............
صدای ضبط قطع میشه...با صدای پریدن دکمه Play انگار برق منو گرفته...به قیافه ات نگاه میکنم.هنوز رو به روم نشستی و لبخند می زنی و من به خاطر میارم که صبح همچین روزی چقدر به خاکی که تورو در آغوش گرفت حسودیم شد.

پ.ن: یکسال دیگه از سالهای بدون تو گذشت...و من سوگوارم هنوز..پیکرت آرام عزیز دلم

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:36  توسط مریم | 
برای آیه های زمینی که هیچستان را به من بازگرداند

از تو گفتن اداره رفتن نیست

که صبح کارت بزنی

لغایت بعد از ظهر

بنشینی پشت میز و شعری بلند

از فواید کار و مضرات عار بنویسی

از تو گفتن

تلفن کردن هم نیست...هر چند بگویم

سلام...دلم برای تو تنگ است

از تو گفتن

مردن در تمام شب است

و سوختن در فاصله یک آواز

....که تو شروع و تمام آن باشی

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:23  توسط مریم | 

من قهر هستم. اصلا حصار کشیده ام دور تمام خیالهایم. دور تمام خندیدنهایم و دور تمام عاشقی هایم. قهر قهرم. کلافه ام . مدام توی خودم وول می زنم . به زمین و زمان بد و بیراه میگویم. افتاده ام توی دام " تکرار" . در حال غرق شدنی مضحکم . صبح ها با فکر هزار بدبختی از خواب بلند میشوم و شب ها به یاد هزار بدبختی روزانه میمیرم . انگار،خاصیت زمانه این است . بی حوصله ام و وقت برای خندیدن هم ندارم. تو که آن بالا نشسته ای، خواهش میکنم توی ذوقم نزنی.
من خسته ام و هیچ صدایی از تو بلند نمیشود. بلند نمیشود دیگر ! اصلا شعرم هم نمی آید.دیگر خواب نمیبینم. آخر این چه جورش است ...؟وقتی هم که میگردم دنبالت، پیدایت نمیکنم. آخ، چقدر سرم درد میکند ! چشمهایم میسوزند...اما تو دلت به حال من نمیسوزد. شاید ....نمیدانم....نمیدانم...انگار حوصله غر زدن هم ندارم.
چه مرگم شده؟ همه این بیچارگی ها...همه اینها را به اسم " دلتنگی " بگذارم؟ وای، هوا گرم است، باد داغ می آید . ببینم، این روزها فاصله زمین تا آسمان زیادتر شده ؟ یا قد من آب رفته است ...؟ نمیبینمت، یعنی پنهان شده ای پشت دیوار ثانیه ها که من نمیبینمت؟
لابد داری میخندی به من . حتما به خودت میگویی: " این دیگر چه میگوید میان اینهمه آدم؟"من قهر کرده ام،دارم با خودم هم لجبازی میکنم. آه، چه میگویم؟
این روزها راه میروم، مینشینم،میخوانم و میخوابم، اما نمیخندم. لبخندم را هم با خودت برده ای...؟ صدای خنده هایم را....و صدای خنده هایت ...
خواب هایم را هم از من گرفته ای....؟ و حوصله ام را...اینجا هوا گرم است. تابستان نیست و من خستگی ام بسیار است و دلتنگی ام بیشمار. بهار از پس ثانیه ها میگذردو صدایی توی آسمان ها نیست . هست؟ گوش های من نمیشنود؟ گوش هایم را هم پر کرده ای از تمام نمیدانم ها؟و چشمهایم را؟ چه میگویم؟ بچه شده ام، لجبازی میکنم. من قهر قهرم. شاید دیوانگی آمده سراغم. لطفا مرا بدون شعر نگذار...و حوصله ام را....شب را و شعر را به من ارزانی کن خواهش میکنم! حوصله ام را با شعرهایم...همه را به من برگردان...
اینجا هوا گرم است . گرمم است. گفته بودم که ، گرما همیشه دلتنگی می آورد. من هنوز قهرم، ولی خواهش میکنم تنهایم نگذار...دستهایم را بگیر...من فرزند توام مگر نه؟ ....
بقیه اش را دیگر نمینویسم . خودت بهتر میدانی خیال شما هم راحت.....

 

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1385ساعت 11:9  توسط مریم |