![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
اصلا هم گيسهايت سفيد نيست.دست هايت لك نياورده اند. موقع صدا كردنم صدايت نمي لرزد. موهايت را هم دوتايي نمي بافي و از زير چارقد گل گلي بيرون نمي اندازي.آن وقتها كه سرم تا كمرت بود به نظرم زيباترين زن جهان بودي.از همه آدم ها بيشتر مي دانستي . صدايت هم وقتي توي آشپزخانه مي زدي زير آواز از خواننده .هاي واقعي شان خيلي بهتر بود حالا كه بزرگ شده ام هم فرقي نكرده است. هنوز خوشگلي.خيلي خوشگل.اصلا اين چين هاي زير چشم خيلي بهت مي آيد و رگه هاي سفيد لاي گيس هاي مشكي هم جا افتاده ات كرده هم جذاب. صدايت هم كه دو رگه شده براي زمزمه " لا لا لا لا گل پونه " مناسب تر است.هيچ چيز بين ما فرقي نكرده است . فقط من قد كشيده ام و يكي دو سانت قد تو آب رفته. تو اسمش را مي گذاري گذر زمان . من مي گويم " حلول تو در من " است. نگو روزگار گذشته. نه…تو وقف من نشده اي . من قد كشيده ام تا جاي پاي تو را محكم كنم و نمي داني چقدر دلم ضعف مي رود وقتي هنوز دروغ مي گويم و تو به سادگي دروغ هاي كوچك را از چشمهايم مي خواني . مي گويي:" به قول شما جوونا ، مادرا رو ديگه نمي تونين بپيچونين" مي گويي چشمهايم دروغ گفتن بلد نيستند.براي همين است كه هيچ چيز تغيير نكرده. هر قدر بلند تر و سنگين تر از كودكي هايم شده باشم ، اما هنوز براي تو همانم.كوچك، بي پرده ، راستگو …و تو هنوز تمام رازهاي جهان را مي داني .رازهايي كه توي هيچ كتاب و دانشگاهي به آدم ياد نمي دهند. هنوز بوي تو را از هزاران كيلومتر اينطرف تر هم مي توانم تشخيص دهم و اگر تمام زمين در يك غروب دلگير جمعه روي سرم آوار شده باشد رد انگشتهاي تو به گونه خيسم همه چيز را حل مي كند. مي دانم. ميدانم حتي خيابان ها هم عوض شده اند.حتي گاهي كه دوستان قديمي ات را مي بيني سخت همديگر را مي شناسيد ، اما من دلم به همان يك جمله شان خوش است وقتي كه مرا كنار تو مي بينند و لبخند مي زنند كه :" دختر توست؟ چقدر شكل مادرت شده اي " از اينجاست كه كار من سخت مي شود.غير از چشمهايم كه انگار جفت چشمهاي توست ، غير از حرف زدنم كه مثل تو شمرده و آرام است ، غير از خنده هايم كه مثل تو يك چال كوچك به گونه چپم مي اندازد…چيزهاي ديگري هم بايد باشد كه مرا مثل تو كند. بايد مهربان باشم و صبور. بايد مثل تو تمام نمي دانم هاي جهان را بفهمم .بايد هم بتوانم كارنامه ام را به معدل تو برسانم هم تمام مهمانهايم از تعادل شوري و ترشي خورش هايم كيفور شوند. و همان قدر كه جاي آدم هاي بزرگ را در تاريخ مي دانم اسباب و اثاث خانه را درست و مرتب جا بدهم و بايد يك روز كه كودكي در من جوانه مي زند ،نذر حضرت زهرا كنم كه سالم به دنيا بيايد و درستكار بزرگ شود.بايد جاي پاي تو را در خودم محكم كنم كه كودك من هم باور كند كه من تمام رازهاي جهان را مي دانم و نمي تواند هرگز به من دروغ بگويد و بعدها كه كودك ديگري در او جوانه مي زند نذر حضرت زهرا كند كه سالم به دنيا بياد و درستكار بزرگ شود… آمين. |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم تیر 1385ساعت 16:12 توسط مریم |
|
|
آشکارا نهان کنم تا چند؟
....دوست می دارمت به بانگ بلند |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:19 توسط مریم |
|
|
نرسيده به تجريش ، سر يک چهارراه ، يک خانه قديمي هست ، با حياط کوچک آجري و پنجره هايي که به خيابان باز مي شوند ،عصرهاي پاييزي وقتي باران روي سنگفرش قديمي جلوي خانه مي بارد ،آدم دلش مي خواهد ساعت ها بايستد . و تماشا کند
شبهاي روشن داستان آدمهايي است که يک جايي بين دلبستگي هاي ساده شان فراموش شده اند . آدمهايي که فراموش کرده اند قدم زدن روي آسفالت خيس سرما زده ، فقط تنهايي نمي چسبد ، آدمهايي که فرصت نکرده اند تو داستان هم غل بخورند ، از آسمان بيفتند يا سوار بر اسب سفيد بيايند، چون توي آيينه اتاقشان مبهوت يافته هاي کوچک خودشان شده اند
حالا اگر يک شب پاييزي نه آنقدر سرد که حرف زدن و شعر خواندن نصف شبي براي يک ديوانه فقط به بهانه ديدن بخار خاکستري که توي هوا موج مي زند ، لذت بخش باشد ، نه آنقدر گرم که پالتوهاي بيد زده زمستاني گوشه کمد بپوسد يکي از اين آدمها شايد بر حسب تصادف و شايد تقدير ، مثل قاصدک کوچکي که روي شانه مينشيند ، بيفتد توي داستان آن يکي ، تکانش بدهد ، تمام تنهايي اش را پر کند ، - آنقدر که براي نفس کشيدن جا نداشته باشد - توي سرما همقدم شبروي هايش شود - آن قدر که فراموش کند قبلا تنها راه مي رفته - بعد عاشقش کند و مثل همه شعرها ترکش کند ، آدم ياد چي مي افتد ؟ ياد شبهاي روشن ، شب هايي که آدم ها تنها گوشه خيابان هاي سرد و غم زده راه مي روند و بخار دهانشان را نگاه مي کنند ، شانه هاي خميده شان را مي پيچند توي پالتو و شال گردن و پيش خودشان فکر ميکنند ، تنهايي آدمها چقدر سخت است ، خصوصا که روزي شيشه اين تنهايي به صداي قدم هاي نازک و نرمي شکسته باشد
شب هاي روشن قصه استاد دانشگاه تنهايي است که بعد از سالها به کتاب هايش ، تنهايي اش، و نبود گوش شنوا چنان عادت کرده که باور ندارد دنيا بازي هاي ديگري هم دارد . يک شب در شبروي هاي تنهايش با رويايي آشنا مي شود ، در عرض چهار روز عاشق مي شود ، کتاب هايش ، تنهايي اش و داستان ساده اش را مي فروشد و مي آيد به قصه آدمهاي واقعي ، جايي که يک زن - هانيه توسلي - فقط به خاطر يک قول و شايد هم به خاطر يک رويا ، عشق را ترک مي کند و بدنبال زندگي مي رود ، جايي که آدمهايش را دوست داريم حتي اگر فقط يک نفرشان را مي شناسيم ، جايي توي همين شهر ، بين مردم
توي فيلم شبهاي روشن چهار بار مي تواني نماي همان خانه قديمي را ببيني ، باران زده ، منتظر در سرما ، گوشه يک خيابان قديمي ، انگار در شب منتظر شبروهاي عشق است.
.....ببينيد . حتما ببينيد
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم تیر 1385ساعت 20:11 توسط مریم |
|
|
برای گل بانوی وبلاگستان آرزو .ر
!اهل سرزمین گل و بلبلم !رویا هام و آرزوهام و خاطره هام و مصادره کردن !دست راستم توقیفه !نوک مدادم شکسته یه خیاط باشی ناشی !با نخ و سوزن لبام رو دوخته !اما هنوز زنده ام اگه نفس کشیدن تنها معنی زنده بودن باشه اگه زندگی همین جون دادن دم به دم باشه !!!هنوز زنده ام |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1385ساعت 10:54 توسط مریم |
|
|
چشم ما بود به آیینه و آیینه شکست
گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد که به زیبایی آیینه نباید دل بست نا گزیرم که به این فاجعه اقرار کنم خوابهایی که ندیدم به حقیقت پیوست کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست قسمتم در به دری بود همین است که هست در دلم هر چه در و پنجره دیدم بستم راه را بر همه چیز و همه کس باید بست چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام .... غزل و خلوت و آواز و خدایی هم هست |
|
+ نوشته شده در
چهارم تیر 1385ساعت 19:36 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|