
اصلا هم گيسهايت سفيد نيست.دست هايت لك نياورده اند. موقع صدا كردنم صدايت نمي لرزد. موهايت را هم دوتايي نمي بافي و از زير چارقد گل گلي بيرون نمي اندازي.آن وقتها كه سرم تا كمرت بود به نظرم زيباترين زن جهان بودي.از همه آدم ها بيشتر مي دانستي . صدايت هم وقتي توي آشپزخانه مي زدي زير آواز از خواننده .هاي واقعي شان خيلي بهتر بود
حالا كه بزرگ شده ام هم فرقي نكرده است. هنوز خوشگلي.خيلي خوشگل.اصلا اين چين هاي زير چشم خيلي بهت مي آيد و رگه هاي سفيد لاي گيس هاي مشكي هم جا افتاده ات كرده هم جذاب. صدايت هم كه دو رگه شده براي زمزمه " لا لا لا لا گل پونه " مناسب تر است.هيچ چيز بين ما فرقي نكرده است . فقط من قد كشيده ام و يكي دو سانت قد تو آب رفته. تو اسمش را مي گذاري گذر زمان . من مي گويم " حلول تو در من " است. نگو روزگار گذشته. نه…تو وقف من نشده اي . من قد كشيده ام تا جاي پاي تو را محكم كنم و نمي داني چقدر دلم ضعف مي رود وقتي هنوز دروغ مي گويم و تو به سادگي دروغ هاي كوچك را از چشمهايم مي خواني . مي گويي:" به قول شما جوونا ، مادرا رو ديگه نمي تونين بپيچونين" مي گويي چشمهايم دروغ گفتن بلد نيستند.براي همين است كه هيچ چيز تغيير نكرده. هر قدر بلند تر و سنگين تر از كودكي هايم شده باشم ، اما هنوز براي تو همانم.كوچك، بي پرده ، راستگو …و تو هنوز تمام رازهاي جهان را مي داني .رازهايي كه توي هيچ كتاب و دانشگاهي به آدم ياد نمي دهند. هنوز بوي تو را از هزاران كيلومتر اينطرف تر هم مي توانم تشخيص دهم و اگر تمام زمين در يك غروب دلگير جمعه روي سرم آوار شده باشد رد انگشتهاي تو به گونه خيسم همه چيز را حل مي كند.
مي دانم. ميدانم حتي خيابان ها هم عوض شده اند.حتي گاهي كه دوستان قديمي ات را مي بيني سخت همديگر را مي شناسيد ، اما من دلم به همان يك جمله شان خوش است وقتي كه مرا كنار تو مي بينند و لبخند مي زنند كه :" دختر توست؟ چقدر شكل مادرت شده اي " از اينجاست كه كار من سخت مي شود.غير از چشمهايم كه انگار جفت چشمهاي توست ، غير از حرف زدنم كه مثل تو شمرده و آرام است ، غير از خنده هايم كه مثل تو يك چال كوچك به گونه چپم مي اندازد…چيزهاي ديگري هم بايد باشد كه مرا مثل تو كند. بايد مهربان باشم و صبور. بايد مثل تو تمام نمي دانم هاي جهان را بفهمم .بايد هم بتوانم كارنامه ام را به معدل تو برسانم هم تمام مهمانهايم از تعادل شوري و ترشي خورش هايم كيفور شوند. و همان قدر كه جاي آدم هاي بزرگ را در تاريخ مي دانم اسباب و اثاث خانه را درست و مرتب جا بدهم و بايد يك روز كه كودكي در من جوانه مي زند ،نذر حضرت زهرا كنم كه سالم به دنيا بيايد و درستكار بزرگ شود.بايد جاي پاي تو را در خودم محكم كنم كه كودك من هم باور كند كه من تمام رازهاي جهان را مي دانم و نمي تواند هرگز به من دروغ بگويد و بعدها كه كودك ديگري در او جوانه مي زند نذر حضرت زهرا كند كه سالم به دنيا بياد و درستكار بزرگ شود… آمين.
....دوست می دارمت به بانگ بلند
!اهل سرزمین گل و بلبلم
!رویا هام و آرزوهام و خاطره هام و مصادره کردن
!دست راستم توقیفه
!نوک مدادم شکسته
یه خیاط باشی ناشی
!با نخ و سوزن لبام رو دوخته
!اما هنوز زنده ام
اگه نفس کشیدن
تنها معنی زنده بودن باشه
اگه زندگی
همین جون دادن دم به دم باشه
!!!هنوز زنده ام
گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است
آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد
که به زیبایی آیینه نباید دل بست
نا گزیرم که به این فاجعه اقرار کنم
خوابهایی که ندیدم به حقیقت پیوست
کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم در به دری بود همین است که هست
در دلم هر چه در و پنجره دیدم بستم
راه را بر همه چیز و همه کس باید بست
چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام
.... غزل و خلوت و آواز و خدایی هم هست
