![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است. مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم. دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند. مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي! |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:5 توسط مریم |
|
|
تو چه هستی جز طنین صدایی برتپشهای هراسان بودنم !و من هنوز در اندیشه محال بودنت سر مست غرور در پس کوچه های این شهر خاموش می گردم بدان امید که صدایت هنوز بهترین پزواک تنهایی من است ای غریبانه ترین عشق ,هوای دستانم ابری است ؟خورشید دستانت بر کدام سرزمین می تابد گیاهان بی تو میمیرند ای سبزینه سبز هستی من در پستوی تمام لحظه های سیاهم عاشقانه تصویر تو را بر گلبرگ های خیال خود کشیده ام ؟؟؟و زندگی ام بی تصویر چشمانت چگونه من در خیال خود هر شب به میهمانی ایوان چشمانت می آیم و در یخبندان شب مردمک چشمانت گل های آتشین سرخ می چینم غریبانه ترین عشق استواری شانه هایت را دوست می دارم و در خاطر من شانه هایت پر شکوه ترین اسطوره هستی است و تو ، تنها قهرمان داستانهای اساطیری من هستی و بی حضور گرم تو شب هایم چه خالی است چه سخت بر حصار تنهایی ام روییده ای و من چه سخت به تو معتادم از کدامین انفجار سرخ بود که به تو پیوستم و در کدام تکرار سبز هستی بود که آمدی و به من پیوستی غریبانه ترین عشق گرمم کن گرم گرم من در عمق انجماد اینهمه تاریکی تنها مانده ام من از هجوم اینهمه دست می ترسم.. دستهایت کو بی طلوع چشمهای تو چشمهایم تاریکند اینک بگو موسیقی نگاه تو را از کدام سوی باید شنید میدانم بیهوده میگویم اما غریبانه ترین عشق غریبانه ترین نفسهایم ارزانی تو باد
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:44 توسط مریم |
|
|
پس از این من و خاموشی ....که خوشم به فراموشی
نه ترانه غم خوانم ....نه نوای نشاط آور نه به گریه سپارم دل ...نه به خنده جان پرور نه باورم شود از کس ...حدیث مهربانی نجویم از وفا دیگر....در این جهان نشانی خو کنم دیگر...با خموشی ها تا رود از یاد...افسانه من کز برم رفت آن ....جانانه من پ.ن: نمیدانم سراینده این ترانه کیست. کودک که بودم طنین صدای شادروان ویگن و همصدایی پدرم با آن برایم آشنایش کرد و حالا با گذر از مرز روزهای شیرینی که داشتم خودم زمزمه می کنم...تنها چیزی که تفاوت نکرده این است که هنوز نمیدانم سراینده این ترانه کیست... |
|
+ نوشته شده در
چهارم شهریور 1385ساعت 12:33 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|