|
| |||
|
خوابت میاد....نه اینکه دیشب را تا صبح نخوابیده باشی...نه به خاطر اینکه الان ساعت 5:13 صبحه و تو توی یک متر نور آشپزخونه به سختی خودت را جا دادی...حتما ساعت 5:13 دقیقه است چون توی کاغذی که جلوته نوشته ۲۱ مهرماه، نوزدهم رمضان...اذان صبح 5:13 دقیقه ...و صدای اذان از رادیوی کوچکت به سختی شنیده می شود... چشمانت را دوباره باز میکنی و فکر میکنی به تمام آدمهایی که بیدار شده اند تا سحری بخورند و الان دارند وضو میگیرند ...یادت می افته که باید دوستت را تلفنی از خواب بیدار میکردی...یادت می افته که نوزده روز است که باید اینکار را میکردی. به تلفن نگاه میکنی .مثل همیشه دیر شده....مثل همه چیز که توی زندگی دیر شده اند ..صدای اذان می آید و تو مینویسی ..خورشید تا یکساعت دیگر هم بیدار نمیشود ...تا خورشید بیدار نشده و کل آدمها را بیدار نکرده بنویس... قران را باز میکنی ...سوره قلم می آید ...ن و القلم و ما یسطرون. قسم به قلم و آن چه خواهد نگاشت.بنویس.. صدای اذان می آید و خواب آلودی ... نوزده روز از ماه رمضان گذشت ...همان ماهی که تو نیازهایت را از خدا می خواهی ...همان ماه پرستش...ماه بندگی ...همان ماهی که خدا به تو نزدیکتر است ...ولی تو نمیبینی...و امروز روز نوزدهم رمضان است...شب قدر ...شبی که قرآن بر پیغمبر نازل شد. انا انزلناه فی لیله القدر ..و ما ادراک ما لیله القدر.. حالا باور میکنی ماه رمضان با بقیه ماهها فرق دارد ...و باور میکنی شب نوزدهم با بقیه شبها فرق میکند ...بخوان و بنویس... لیله القدر خیر من الف شهر ..چشمانت را باز هم باز کن ... خدا همین نزدیکی هاست....تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر..بنویس .. آرزو کن ..همان چیزی را که یک ساله از خدا میخواهی ...یک آرزو بکن.... از هزاران آرزویت یکی را امشب بخواه و بدان که خدا حتما آرزوی تو را میشنود ...بنویس... سلام هی حتی مطلع الفجر ...بخوان ...خودت را توی یکمتر نور آشپزخانه جا بده ...آرزو میکنی و روی یک تکه کاغذ مینویسی و میگذاری لای قرآن ...و از خدا می خواهی برآورده اش کند ...به خدا ...به محمد ..به علی ...به حسن ...به حسین ..به فاطمه ...به امام زمان قسم میخوری که خدایی که انقدر بزرگ است که نیاز به دلیل و برهان و خواهش ندارد صدایت را یشنود ...می شنود...حتی بدون خواهش.. لای صفحات قرآن دنبال یک تکه کاغذ کوچک میگردی ...نیست...یادت می افتد پارسال یادت رفته بود آرزویت را بنویسی ...یادت رفته بود قرآن بخوانی ...یادت رفته بود معصومان را دانه دانه قسم بدهی ..یادت رفته بود .. اشک ها از پی هم می آیند ..آرزو پارسالت برآورده شده ..بنویس...بخوان.. ساعت 5:13 دقیقه تمام شده چون اذان هم تمام شده . به تمام آن آدمهایی فکر میکنی که الان دارند نماز میخوانند.. اشکهایت را پاک میکنی ...یک متر نور آشپزخانه تمام دنیا را گرفته است......خدا هم اینجاست....از اول اینجا بوده ..........التماس دعا | |||
شروع قصه با تو ، با تو که بیقراری
با تو که تا طلوع غزل ادامه داری
فتح ترانه با من ،که با تو بی نیازم
به جز نگاه گرمت به چی باید بنازم؟
کشف ستاره با ما تو شب بی ستاره
به جز من و تو این شب ستاره ای نداره
ستاره با اشاره ات میاد رو سقف رویا
خیره به فردای ماست چشم تموم دنیا
شروع قصه با تو که روح قصه هستی
چه عاشقانه بر شب راه گریز و بستی
شکار واژه با من که شاعر چشاتم
رفیق فصل غصه همیشه پا به پاتم
شکوه لحظه با ما که عاشقیم و عاشق
پر از ترانه هستن تموم این دقایق....