تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.

توی حیاط دانشگاه منتظرت ایستاده بودم. بوی ماهی سرخ شده دیوونم کرده بود.کتاب و جزوه ای که میخواستی آورده بودم ولی تو دیر کرده بودی.بالای صفحه اول کتاب نوشتم:
دیر کردی...منم رفتم...میدونی...خیلی ماهی دوست دارم.
چند روز بعد کتاب و جزوه را دادی دستم و زود رفتی...جزوه رو که باز کردم دیدم نوشتی:
تو هم خیلی ماهی....منم دوستت دارم

 

!!!یادش به خیر

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:52  توسط مریم | 

 

گفتم کبوتر بوسه! گفتی :پر! گفتم: گنجشک آن همه آسودگی ! گفتی: پر! گفتم: پروانه پرسه های بی پایان! گفتی : پر! گفتم : التماس علاقه ... بیتابی ترانه...بیداری بی حساب! نگاهم کردی ! نه انگشتت از زمین زندگی ام بلند شد نه واژه "پر" از بام لبان تو پر کشید! سکوت کردی که چشمه شبنم از شنزار انتظار من بجوشد! عاشقم کردی!همبازی ناماندگار این همه گریه! و آخرین نگاه تو.... هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است! حالا - بدون تو!- رو به روی آیینه می ایستم! میگویم: زنبور گزنده این همه انتظار... کلاغ سق سیاه این همه غصه! و کسی در جواب گفته های من " پر!" نمیگوید! تکرار آن بازی بدون دست و صدای تو ممکن نیست! پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی باز هم مینویسم: برگرد!

 

...پ.ن: به یاد  ایلیا

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1385ساعت 12:40  توسط مریم | 
دیروز تولد تو بود مریم..شش ماه بود ندیده بودمت حسابی...شش ماه بود با هم راه نرفته بودیم...آن پیاده روی های همیشه از شرکت تا خانه...از ادیب رایانه تا میدون ساعت..از اینجا تا اونجا...باهات که حرف میزدم آروم بودم...تو هم همینطور...چی توی چشمهات بود نمیدوم..اما دیشب بعد از اون کیک خوردنها توی اون کافی شاپ تاریک و داد و ستد کادوها...وقتی همه رفتند...گفتم بریم....خندیدی...گفتم پیاده...گفتی پیاده و راه افتادیم...سی - چهل خیابون بود ...اما راه افتادی....از دم گلفروشی که رد شدیم دلم خواست برات رز هلندی بخرم...چشمهات برق میزد...انگار فکرم رو خوندی...آخر راه بودیم..گفتم چرا هر کی میرسه به من و تو فقط بدی میکنه بهمون.خدا هم هیچ بلایی نمیاره سرش...گفتی همینو پرسیدم از بابام...خیلی حرف قشنگی زده بود بابات....حیفم اومد ننویسم اینجا...گفته بود ماهیگیرو دیدی چطوری ماهی میگیره؟ ماهی هی نک میزنه به طعمه..هی نک میزنه تا یه جا قلاب گیر کنه و دمارش و دربیاره..خدا هم هی اونها که بدی میکنن میبره بالا...میبره بالا تا یه جوری زمینشون بزنه که دیگه پانشن..... حرفت تو گوشم زنگ میزنه از دیشب تا حالا...چقدر با تو بودن خوبه...چقدر دلتنگت بودم....تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 10:40  توسط مریم | 

صدايم می کند و نگاهش همچنان به من خيره است و من دلتنگم پر از نياز همصحبتی با آن دلربا ... حس می کنم تمام عالم را رها کرده و دست بر زير چانه زده و بر من خيره است حس می کنم لحظه ای رهايم نمی کند و با صدايی مرتب تکرار می کند آنچه را مديون من هستی ادا کن و من نمی توانم ... حس می کنم دوست دارد برايش حرف بزنم مثل آن روزها که با هم عشق بازی می کرديم مرا می خواند ٬ به پای سجاده می کشاند اما نمی گذارد برايش حرف بزنم نمی گذارد ... نمی دانم چرا مدتهاست برايش حرف نزده ام مدتهاست ... اين شبها حس می کنم کنارم است همين الان کنار انگشتانم ... دستان سرد و يخ بسته ام را در دست دارد و انگشتانم را بر روی صفحه ی نفرت انگيز فشار می دهد صفحه ی حروف الفبا ... در گوشم زمزمه می کند بنويس هر چه می خواهی برايم بگويی را بنويس ٬بنويس دخترک مجازی من ... بنويس که تو از دنيای حقيقی مدتهاست دوری ... يکی می زند توی گوشم يکی محکمتر بر انطرف صورتم نمی توانم بنويسم ملت می خوانند آبرويم می رود نه ! گريه هم حق ندارم بکنم مثل قبلنها که برايش گريه می کردم خوب !! می گويد منتظرم ... صدايم می لرزد و گلويم پر از بغض است دلم می خواهد از دنيا رها شوم دلم می خواهد برگردم دلم می خواهد تنها باشم ... می گويم ... مهربانا ... تنهايم نمی گذارند تا برايت بگويم ... اصلا نمی دانم چه می خواهم ... نمی دانم چون خيلی چيزها هست که می خواهم و من نمی دانم کدامشان را بگويم ... می گويد بگو ! و سپس خيره منتظر می ماند ... چقدر از بودنش می ترسم ... او ترسناک است پر از هيبت است و اين همه هيبت می ترساند مرا ... شليکی ديگر بر روی گونه هايم احساس می کنم گوييا باز هم مرا سيلی زده است می گويد بگو ... و من در حاليکه اشک می ريزم می گويم امشب ... امشب برايت خواهم گفت فقط اگر رخصت سخن دهی ... اگر مهر خموشی بر لبهايم نزنی ... می گويد من هميشه رخصت می دهم بچه جان ... اگر خواب امانت دهد ... می گويم امشب بگذار با هم تنها باشيم ... از شب نمی ترسی ؟؟؟ نه نمی ترسم ... مگر از تاريکی نمی ترسی ؟؟ می ترسم ؟؟ پس !! چون تو هستی نمی ترسم ... مگر از من نمی ترسی ؟؟؟ می ترسم خيلی هم می ترسم ... می خندد و می گويد امشب ... سپس می گويد من هميشه هستم بچه جان اين تويی که مدام نيستی ... مدام دور می شوی و سپس رهايم می کند ... حالا يک حس بد دارم اورفته است من تا شب چه بايد کنم ... کاش می گفتم کنارم باش اما شب برايت سخن خواهم گفت ... آخ !!! باز هم يک سيلی ديگر !! من هستم فرزند من ... تو خودت همين الان مرا رها کردی ... و سپس می گويد دوستت دارم هر چه می خواهد دل تنگت بگو ... و من باز هم نمی دانم چه بگويم ... باز هم مهر خموشی ... باز هم سکوت .....................

+ نوشته شده در  دهم آبان 1385ساعت 8:58  توسط مریم | 
تو دریای منی آغوش وا کن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد....

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385ساعت 19:6  توسط مریم |