![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
یلدا نام فرشته ای است ، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود ، با اولین شب پاییز آمده بود و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید ، تا آدم ها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند . یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه میرفت و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد . گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد . |
|
+ نوشته شده در
سی ام آذر 1385ساعت 15:39 توسط مریم |
|
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن!!! دکتر علی شریعتی...یادش گرامی |
|
+ نوشته شده در
هجدهم آذر 1385ساعت 7:30 توسط مریم |
|
|
برگهای درخت را روی سرم تکاندی و فرار کردی بین قهقهه هایت. شدم یه درخت با برگهای پاییزی. با اون موهای خیس و درهم که به پیشانی ام چسبیده بود .با دستهای رنگ پریده و سرد که هیچ وقت گرم نمیشد انگار . صد بار گفتی دستکش هام رو بیارم . یادم می رفت همیشه. از سر تا ته جوی آب خیابان پشتی زیگزاک می پریدم و کوله پشتی ام رو دنبال خودم می کشیدم . تو ته کیفم قایم شده بودی ، جای نامه هات مثل آب نبات بچگی که از غریبه میگرفتم و دور از چشم مادر اون قدر توی دستم قایمش میکردم تا آب میشد و دست هام به هم میچسبید . تو اون طرف پل عابر پیاده و من این طرف . سرت رو تو یقه بارونی فرو برده بودی و با روزنامه ات ور می رفتی . خودم رو به کوچه علی چپ می زدم از اون طرف پل و خنده های بی دلیلم رو قورت می دادم ، قدم های ریز روی پله های یخ زده و آهنی پل و مثل مدادی که مشق همه ماشین های آهن قراضه رو خط میزد به تو میرسیدم ، به خنده تو ! من با اون کتانی های نارنجی و بندی ام و تو با کفش های مشکی و شق و رق که انگار هیچ جور با کفش های من دوست نمیشد ! من با یک کوله پشتی قرمز که پر بود از ورق های مچاله ، زرورق چرب و خالی چیبس ، سی دی دوستم و خودکارهای بی در ، تو با کیف مستطیل مشکی که جای ورق های تایب شده و مرتب " روش بازیافت منابع نفتی " و هزار جور نمودار که توی سر رسیدت کشیده بودی ! من با بندهای رنگی و مهره های عجیب و غریب که دور دستم پیچیده بودم و تو با ساعت عقربه طلایی ! شاید روی هم تابلوی پر تضادی میشد اما من دلم رو مثل عروسکی که گوشه کیفم آویزون بود به دلت بسته بودم . حالا کی خیابان اولی تمام میشد و به خیابان دهم میرسیدیم نمیدانم .مهم باران بود که میبارید و مایی که بی چتر ، پاییز رو خوب خوب نفس میکشیدیم بوی قهوه میداد اون روزها ، قهوه تلخ داغ از پشت شیشه بخار گرفته کافی شاپ ...تو همیشه ته فنجانم چسبیده بودی و من هی انگشتم رو بالا و پایین میبردم و فنجان رو می چرخوندم تا ببینی اش . میدیدی؟ بعد کز میکردیم روی صندلی و من روی دستمال زیر فنجانت با خودکار آبی مینوشتم : " تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .... " و بعد تو حساب میکردی که میزان هدر رفتم بنزین در یک روز چقدر است !! و من سعی میکردم - فقط سعی میکردم- چشمهام رو کنجکاو کنم و به تو بفهمانم که به بنزین علاقمندم ! اما باز هم مهم ته نگاههای تو بود مثل همان باران بی چتر . مهم این بود که وقت رد شدن از یک خیابان شلوغ پشت تو قایم شوم ....قول دادیم کلبه کوچکی داشته باشیم با ایوان پر از گلهای قرمز ، قول دادیم دور دنیا را بگردیم با دوچرخه تو ، با کوله پشتی من ! درست مثل فیلمی که تند کرده باشند فاصله زرد بین دو پاییز را دویدیم و من و تویی که تمام فیلم رو نفس نفس میزدیم ...پاییز که اومد ، ته بوی تلخ قهوه دوباره پیچید .انگار تا امروز هزار بار چرخیده ایم . این روزها زیادی منتظرت میمانم .همان وقتی که سرم رو توی بالش قایم کرده ام مثل سایه می آیی و میخزی و با یک حساب سر انگشتی میگویی چند ساعت دیگر باید تا آخر این ماه کار کنی . دنبال یک روز خالی میگردیم توی تقویم - فقط برای بیشتر نگاه کردن - پیدا نمیشود انگار ! هنوز بیت سوم این شعر تازه ام را برایت نخوانده ام که خوابت می برد . حالا من از سر تا ته این خیابان را هم پیاده تاب نمیآورم . من همه خستگی ات را سکوت میکنم و چشم هایم را میبندم تا خواب همان کلبه چوبی را ببینم با ایوان پر از گل های قرمز . خستگی ات هم بوی تلخ و دوست داشتنی قهوه می دهد حتی باز هم من خیال بافی کردم..تو نیستی و من خستگی و کوله پشتی و دوچرخه و ایوان پر از گلهای قرمز کلبه مان را باید به فراموشی بسپارم..... |
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1385ساعت 15:5 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|