پ.ن: داشتن همراه خوب...دوست خوب عجب نعمتی است.....غصه خوردنت نیز آنوقت لذت بخش می شود...
"مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد ، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است ...یک دفعه ،یک جایی می بیند که دلش ،ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد.اگر با وفا باشد دلش را خفه میکند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند . اگر بی وفا باشد می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند.حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را...یکی را باید انتخاب کند .فرار ندارد...."
شاهدخت سرزمین ابدیت روایت دنیای مدور ماست . دنیایی که همه چیز از ازل تا ابد در آن تکرار می شود آن چه در حال وقوع است تکرار رخدادی است با صورتی دیگر در مکان و زمانی دیگر . و این چرخه خستگی ناپذیر زندگی را تنها با کمی ظرافت طبع و دو چشم کار کشته می توان دید. می توان زیست بی آنکه در پایاین راه انتظار نقطه ای معین را داشته باشیم.
این کتاب را از دست ندهید...نشر کاروان- آرش حجازی
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش کرد و گفت:نه...هرگز.همسری ام را سزاوار نيستی .تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی . به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت کرد.ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!
پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا ميزند تا آنکه بر کشتی سوار است.من خدايم را لا به لای توفان يافتم.در دل مرگ و سهمگينی سيل.
دختر هابيل گفت:ايمان پيش از وافعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدي..هر کفری به ايمان بدل ميشود.آن چه تو به آن رسيدی ايمان به اختيار نبود.پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستان بسته نيز لمسش ميکنم.خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نميبرد. دختر هابيل گفت:باری...تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد آنکه جسارت عصيان دارد...شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا که مجال سرکشی داد...فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شايد. شايد پرهيزگاری من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليری نبود.دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.مجال آزمون و خطا نيست.پسر نوح گفت:به اين درخت نگاه کن.به شاخه هايش.پيش از آنکه دست های درخت به نور برسند...پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد.گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.....من اينگونه به خدا رسيده ام. راه من اما راه خوبی نيست.راه تو مطمئن تر است دختر هابيل!
اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود ميگويد :آيا همسريش را سزاوار بودم؟
تقديم به او که مهربانانه از خطای من گذشت...
