چیزی به صبح نمانده عزیز دلم...
هر چه کردم خوابم نبرد . پشت پنجره باران می بارد . دلم می خواست تو اینجا بودی و با هم از خانه بیرون می رفتیم و در خیابان سوت و کور قدم میزدیم.و من به تو می گفتم چقدر به نگاه گرمت محتاجم. به تو می گفتم هیچ آتشی به اندازه نگاهت مرا از سرما نجات نمی دهد . اگر خورشید منجمد شود هم چشمهایت برایم گرمترین پناهگاه جهان است.
باران همچنان می بارد ولی این شهر خاکستری تمیز نخواهد شد .تمام باران های جهان هم نمی توانند غبار ریا را از این شهر پاک کنند. شهری که دوستش داشتم حالا آیینه دق من شده است. انگار همه مردم دارند نقش بازی می کنند . دیدن فجیع ترین چیزها برای همه عادی شده است. همه چیز در این جا مصنوعی شده...حالا بگو گناه من چیست که نمی خواهم شانه بالا بیاندازم و به من چه بگویم؟ می خواهم شبیه ترانه هایم زندگی کنم و این کار ساده ایی نیست ....نه برای خودم و نه برای آنکه قرار است شریک سقف و سکوتم بشود.... عمرم را در مشت کوبیدن به دیوارها گذراندم و می گذرانم...همه حتی بسیاری از دوستان صمیمی ام مدام زیر گوشم می خوانند که از این کشور برو..آن ها معتقدند که در کشور ما راههای پیش رفت مسدودند...ولی من نه به آن پیش رفتی که می گویند معتقدم...نه می توانم از این مملکت بروم...به خاطر تو....به خاطر مادر و پدرم....به خاطر خواهرم...به خاطر دوستان و اقوامم...به خاطر کتاب فروشی های میدان انقلاب.... به خاطر کافه نادری....به خاطر پل سفید روی رودخانه کارون...به خاطر ساحل خلیج فارس.... من از این مملکت نمیروم حتی اگر از آسمانش داس به زمین ببارد...حتی اگر مجبور شوم به خاطر ندیدن تلخی ها خودم را در خانه زندانی کنم...چون اینجا کسانی را دارم که به نگاهی هم که شده نگرانی هایم را با آنها در میان می گذارم...کسانی هستند که به زبان خودم دشنامم می دهند....کسانی که به زبان خودم می گویند دوستم می دارند....تو اینجایی و من هم اینجا خواهم ماند....چشمان تو سرزمین منند .سرزمینی که در آن آدمی را توان معجزه هست....سرزمینی که پناهم می دهد از این همه یاوه .... سرزمینی که زیباست...
پس چشمانت را نبند تا به جهان تبعیدم نکنی....چشمانت را نبند تا بتوانم زندگی کنم....
14/بهمن/1381
پ.ن: چقدر التماس کردم و تو نشنیدی....چشمهایت را بستی و برای همیشه رفتی...حالا عزیز دلم ...بعد از گذر این همه روزهای سخت- بدون تو خیلی سخت- باز هم می نویسم به تعداد تمام دانه های باران که می بارد دوستت دارم.14 بهمن امسال هم بارانی بود.........
توی تاکسی نشسته ام.شلوغی عصر گاهی خیابان کلافه ام کرده. آسمان ابری هم روی بغض خشکیده ام نور علی نور است. راننده تاکسی صدایش را سرش انداخته :
آسمون ابری شده/ خدا انگار خوابیده / انگار از اون بالاها/گریه هامو ندیده ...
شلوغی خیابان نگاهم را چسبانده روی کافی شاپ طبقه بالای کتاب فروشی . صندلی های پر و خالی اش را هزار بار می شمرم.راننده تاکسی داد می زند:
خدا انگار خوابیده..../یاد تو هر جا که هستم با منه/ داره فلب منو آتیش می زنه.
آسمان ابری ،شلوغی خیابان و کافی شاپ روبرو ...بغض خشکیده ام حق داشت تر شود.حق داشتم رها کنم تراوش بغض سنگینم را روی گونه های گر گرفته ای که حتی اشک های داغ سردش می کنند...
راننده ماشین بغل دستی نگاهم می کند.نگاهم را می دزدم که یادم نرود اشکهایم محرم هیچ نگاهی نیستند. راننده ماشین بغلی شیشه ماشینش را پایین می کشد. صدای یک نغمه ملکوتی می آید از ضبط ماشینش." لا تاخذه سنته و لا نوم"...راننده ماشین بغلی نگاهش را از صورت من بر داشته.و من انگار پر می کشم در نغمه وحی که می خواهد بگوید : خدا همیشه بیدار است. که خدا همه گریه های تو را دیده.حتی همان هایی که فکر می کردی خودت هم ندیدی.که حتی از چشمهایت بیرون نریختی تا خودت نفهمی گریه می کنی.اما او میداند. دست های مهربان نغمه وحی اشکهایم را پاک می کند. نسیمش آرام می کند داغی گونه های گر گرفته ام را .نگاه می کنم به آسمان ابری غروب و یادم می ماند که خدا همه چیز را می بیند. لبخند می زنم به خدا، آسمان ابری و خورشید که دست تکان می دهد برایم. می خواهم امشب ستاره بشمارم و تا وقتی چشمهایم باز است زمزمه کنم" اللهم لک الحمد"
پ.ن: چند ماه پیش که این رو می نوشتم خیال نمیکردم باز هم روزی بخونمش...یا بزارم اینجا تا شماها بخونید...اما....روزگار از نو ...به قول دوست ما...