تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.

فصل اول:

شب است . باران می خورد به شیشه پنجره. توی سکوت اتاق تو هنوز آنجا ایستاده ای کنار درخت و با چشم های خسته ات نگاهم می کنی. اما من چقدر حرف دارم برایت اگر این باران بگذارد. حرف هایی که تمام این سالها ی خاکستری سنگینی کرده اند روی دلم. حرف هایی که پشت بندش همیشه یکریز باران بوده است و باران. نمیدانم کی خواب می بردم با خود که تو آرام از روی دیوار پایین می آیی. همه حرف هایم را یکجا باد با خود می برد لای شاخه های درخت.چند برگ روی زمین می ریزد. خنده ام می گیرد. می خندی. چقدر دلتنگ خنده ات شده بودم.

فصل دوم:

دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست. تو هم نیستی. مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام. امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم. تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی. شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد. آخر ماهی ها کنار درخت حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند.

فصل آخر:

فردا روز نو می شود. فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد.فردایی که رنگ عادت گرفته است.درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند. شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمیتوانم کرد. فردا هم می نویسم.می نویسم تا باز خواب بیاید و ببردم با خود. چه می شود کرد. این ساعت ها که بیایند و بروند بک روز دیگر روی برگ های تقویم از سالهای بی تو بودن ورق می خورد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:3  توسط مریم | 

 

صدای پایت را شاید بشود هنوز از کوچه باغ های بهشت شنید .اما مهمتر این است که وقتی آمدی روی زمین، زمین نفس کشید. زنده شد.تو نشسته بودی در گوشه ای از سرزمین هبوطت و گریه می کردی و اصلا حواست نبود از لحظه ای که پایت را روی این خاک سرد آمد، همه چیز شروع کرد به زنده شدن و نفس کشیدن سبز شدن و نو شدن.

تو زار زار گریه میکردی چون می ترسیدی که دیگر دوستت نداشته باشد ،می ترسیدی که دیگر هیچ وقت نگاهت نکند.می ترسیدی این جدایی بی انتها باشد . اصلا می ترسیدی دست از گریستن برداری و اطرافت را ببینی ،می ترسیدی انداخته باشد ت میان یک زندان تاریک و نمور.

نمیدانم چه شد که سرت را بلند کردی و چشم هایت را باز. شاید آنقدر صدایش زدی که دچار " الا بذکر الله تطمئن القلوب " شدی. دلت آرام گرفت به یاد خدا.آن وقت توانستی اشکهایت را یکجا بریزی پایین و چشمهایت را باز کنی ....خدای من !اینجا دیگر کجا بود؟ تا چشم کار می کرد سبز...تا چشم کار میکرد نور....تا چشم جای دیدن داشت بهار بود.

خدا، همه چیز را برای آمدن تو مهیا کرده بود.کوههای معدن زای چشمه زار را افراشته بود.خورشید را درست همان جایی گداشته بود که باید باشد .از زمین آب می روئید و از آسمان نور می بارید.هوا پر از زمزمه بود، پر از ترانه، پر از آهنگ...اینجا زندان نبود.نمی شد باور کرد که خدا از سر خشم فرستاده باشدت اینجا. اینجا بهشتی بود انگار که تو می خواستی و تو بهشتی بودی که زمین در آرزویش بود.

حوا! بانوی اول زمین!

این که روز فرود آمدنت بر زمین اول بهار بوده باورکردنی است.وقتی زمین از تو به وجد آمده از سر و رویش جوانه روئیده.زمینی که خدا برای تو ،برای عشق ورزیدن تو  و برای ادامه حیات از تو آفرید . تو بهانه ای بودی که خدا زمین را بیافریند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:4  توسط مریم | 

 

بهار عاشق بود و زمين معشوق.عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.

زمين هر روز رازي از عشق به بهار ميداد و ميگفت: اين راز را با هيچ كس در ميان نگذار .نه با نسيم و نه با پرنده و نه با درخت .رازها را كه بر ملا كني ،بر باد ميرود و راز بر باد رفته ،رسوايي است.

هر دانه رازي بود و هر جوانه رازي.هر قطره باران و هر دانه هر دانه برف رازي.و رازها بي قرار برملا شدن بودند و بهار بي قرار برملا كردن.

زمين اما ميگفت:هيچ مگو.كه خموشي رمز عاشقي است و عاشقي سينه اي فراخ ميخواهد . به فراخي عشق.

زمين ميگفت:دم بر نياورد آنقدر تا اين سنگ سياه الماس شود و اين خاك تلخ شكوفه گيلاس .زمين ميگفت :…..

زمستان سرد،زمستان سوز،زمستان سنگين و سالخورده و سخت.و بهار در همه زمستان صبوري آموخت . صبر و سكوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماهها.چه ثانيه ها،سرد و چه ساعت ها ،سخت.بي آنكه كسي از بهار بگويد و بي آنكه كسي از بهار بداند .

رازها در دل بهار باليدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان لبريز كه پوستش ترك برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمين ميگفت:عاشقي اين است كه از شدت سرشاري سر ريز شوي و از شدت شوق هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقي آنوقتي است كه دل آتشفشان شود.

زمين ميگفت:رازهاي كوچك و عاشقي هاي ناچيز را ارزش آن نيست كه فاش شوند.راز بايد عظيم باشد و عاشقي مهيب.و پرده از عاشقي آن زمان بايد برداشت كه جهان حيرت كند.

و بهار پرده از عاشقي برداشت.آن هنگام كه رازش عظيم گشت و عشقش مهيب. و جهان حيرت كرد

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:54  توسط مریم | 
روزگار

       از

          نو.

               .

                   .

                      .

 

......

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1385ساعت 18:44  توسط مریم | 

خدایا ! روز با روز زندگی ، روز به روز امید، تسبیح ، خنده، خدایا روز به روز ، 365 روز صلوات،365 روز شکایت، دعا ، 365 روز هر روز بهتر از دیروز، یک روز بدتر از قبل، نه شکایت، نه فراغت.خدایا ! میدانم برای تو معجزه کوچکی است اما متشکرم که مرا آفریدی .

انرژی رد و بدل می شود .

یک نفر دل میبندد.

آن یکی دل میبازد.

یک دل میلرزد. یک قطره اشک می چکد. یک ثانیه زمین داغ میکند. یک دست عرق کرده یخ میکند حدایا اینها معجزه هایی کوچک است؟

- یک نفر در این جسم ، نفس میکشد. نفس می کشد و میخندد. بازی میکند. هر از چند گاهی پا به دیواره میکوبد، میخواهد به من ثابت کند که زنده است.

 من امروز در قرن۲۱  معجزه دیده ام.  خدا هنوز بی کران نعمتش گسترده است و ما هنوز از میکائیل طلب نان میکنیم..انسانها ، نور بخورید که نور از نان بهتر است و هر کس نور بخورد از نان بی نیاز خواهد شد

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:6  توسط مریم |