![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
||||
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:3 توسط مریم |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:4 توسط مریم |
|
||||
|
بهار عاشق بود و زمين معشوق.عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور. زمين هر روز رازي از عشق به بهار ميداد و ميگفت: اين راز را با هيچ كس در ميان نگذار .نه با نسيم و نه با پرنده و نه با درخت .رازها را كه بر ملا كني ،بر باد ميرود و راز بر باد رفته ،رسوايي است. هر دانه رازي بود و هر جوانه رازي.هر قطره باران و هر دانه هر دانه برف رازي.و رازها بي قرار برملا شدن بودند و بهار بي قرار برملا كردن. زمين اما ميگفت:هيچ مگو.كه خموشي رمز عاشقي است و عاشقي سينه اي فراخ ميخواهد . به فراخي عشق. زمين ميگفت:دم بر نياورد آنقدر تا اين سنگ سياه الماس شود و اين خاك تلخ شكوفه گيلاس .زمين ميگفت :….. زمستان سرد،زمستان سوز،زمستان سنگين و سالخورده و سخت.و بهار در همه زمستان صبوري آموخت . صبر و سكوت. و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماهها.چه ثانيه ها،سرد و چه ساعت ها ،سخت.بي آنكه كسي از بهار بگويد و بي آنكه كسي از بهار بداند . رازها در دل بهار باليدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان لبريز كه پوستش ترك برداشت و قلبش هزار پاره شد. و زمين ميگفت:عاشقي اين است كه از شدت سرشاري سر ريز شوي و از شدت شوق هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقي آنوقتي است كه دل آتشفشان شود. زمين ميگفت:رازهاي كوچك و عاشقي هاي ناچيز را ارزش آن نيست كه فاش شوند.راز بايد عظيم باشد و عاشقي مهيب.و پرده از عاشقي آن زمان بايد برداشت كه جهان حيرت كند. و بهار پرده از عاشقي برداشت.آن هنگام كه رازش عظيم گشت و عشقش مهيب. و جهان حيرت كرد |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:54 توسط مریم |
|
|
روزگار
از نو. . . .
...... |
|
+ نوشته شده در
بیستم اسفند 1385ساعت 18:44 توسط مریم |
|
|
خدایا ! روز با روز زندگی ، روز به روز امید، تسبیح ، خنده، خدایا روز به روز ، 365 روز صلوات،365 روز شکایت، دعا ، 365 روز هر روز بهتر از دیروز، یک روز بدتر از قبل، نه شکایت، نه فراغت.خدایا ! میدانم برای تو معجزه کوچکی است اما متشکرم که مرا آفریدی . انرژی رد و بدل می شود . یک نفر دل میبندد. آن یکی دل میبازد. یک دل میلرزد. یک قطره اشک می چکد. یک ثانیه زمین داغ میکند. یک دست عرق کرده یخ میکند حدایا اینها معجزه هایی کوچک است؟ - یک نفر در این جسم ، نفس میکشد. نفس می کشد و میخندد. بازی میکند. هر از چند گاهی پا به دیواره میکوبد، میخواهد به من ثابت کند که زنده است. من امروز در قرن۲۱ معجزه دیده ام. خدا هنوز بی کران نعمتش گسترده است و ما هنوز از میکائیل طلب نان میکنیم..انسانها ، نور بخورید که نور از نان بهتر است و هر کس نور بخورد از نان بی نیاز خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:6 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|