تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.

برخی واکنش هایی که نسبت به روابط حسی میان دو جنس مخالف در برخی ادم ها دیده می شود ، نشان عدم تکامل فکری ان جوامع است . در فقدان بینش و بصیرت کافی ، و دچار بودن به پوسیدگی عادات تکراری ، ادم ها نمی توانند روابط عاشقانه و رها را باور کنند . قالب های فکری محدودی که چندان خردورز نیستند ، باعث می شود که ان رابطه ها را به باتلاق ذهن خود بفرستند که پر از قانون و کلیشه است . به گونه ای زشت و سخیف می کوشند تا عظمت عاشقانه گی رابطه ها را تا حد کوچکی نگاه خود تنزل دهند . به گمانم ، حالا و در زمانه مترقی کنونی ، خیلی خنده دار است که کسانی می خواهند تا بر تن عاشقان لباس عروس و داماد بپوشانند . درست مثل معتادان حقیری که دوست دارند همه معتاد باشند و کوچک. خوشبختانه با رشد فرهیختگی ، شمار این کوچکان روز به روز کم تر می شود و مردمان می اموزند که به حس ادم ها احترام بگذراند....و بزرگ دیدن را یاد بگیرند

پارسا

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:38  توسط پارسا | 

سر ظهر...روزچهار شنبه داشتم تو آفتاب راه میرفتم و آفتاب داشت مغزمو حل میکرد و عین پنیر میفرستاد تو دهنم...اینجا آفتاب همیشه داغه..حتی تو ظهر بهار...وایسادم کنار یه مغازه لوازم خونه فروشی و تو دلم به خودم فحش دادم، چاخان تو کجا و اینجا کجا، تو این آت و آشغال فروشی زهوار در رفته با بوی نویی قابلمه های خاله زنکی دیگه ادعای روشنفکریت چیه؟خندیدم به خودم و پریدم وسط قابلمه ها و حل شدم تو دسته های زرد و نارنجی و درهای گل گلی قابلمه ها ، به نظرت روی این قابلمه ها نمیشه شعر نوشت، اونم با نوک انگشت یخ کرده رو در نم گرفته یک قابلمه پر از قورمه سبزی اعلا...؟میدونی..عشق یعنی قابلمه پر از غذا وقتی یه ذره ..فقط یه ذره محبتت رو چلوندی و ریختی توش به امید اینکه گوشت بشه به تن اونی که دوسش داری ..........

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1386ساعت 11:41  توسط مریم | 

یک شازده کوچولویی در اخترکش که 1351 نام داشت زندگی می کرد . تنها بود . همه زندگی اش دو اتشفشان خاموشی بود که تر و خشکشون می کرد . خیلی دلش گرفته بود . هیچ گلی نداشت . یک روز رو به خورشید نشست که روزی 35 بار می توانست طلوعش را ببیند. می دانست که نور کهکشان به دعای ادم های تنها گوش می دهد. پس با نور حرف زد. صبح که بلند شد همه سیاره اش را عطر گل پر کرده بود . خیلی خوشحال شد. دید یک اخترک خیلی زیبا که 1358 نام دارد در نزدیکی اوست.....با یک گل مریم که زیباترین گل کهکشان است.

پارسا

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 22:51  توسط مریم | 

راستی در دل او چه می گذشت

وقتی چشمهای تو را آفرید؟

حس میکنم وقتی چشمهایت را آفرید و

به تماشایشان نشست

بغض گلویش را گرفت

و آمد

      و آمد

            و آمد

و بر سر آدم ها بارید!

از مادرت بپرس

روز تولدت بارانی نبوده است؟

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:43  توسط مریم | 
سال نو مبارک عزیز دلم
بهار آمده و سال تازه شده.در این چند ساله هنگام تبریک گفتن سال نو به دوستان و اقوام می گفتم: صد سال...نه از این سالها چون سال های خوبی را نمی گذراندم. سالهای تنهایی و تنهایی و تنهایی...ولی در عید امسال این عبارت بر زبانم نمی چرخید.چون تو در کنار منی ! سال گذشته از بهترین سالهای زندگی ام تا امروز بوده چرا که در آن تو را شناختم.
عید امسال سرخوش تر از همیشه بودم.پیش از ظهرش یک ساعت تمام گریه کردم و برای همین سرخوش بودم. قطره های اشک اگر از دغدغه زاده شوند گرانبهایند. نزار قبانی شاعر سوری گفته: انسان بدون اندوه تنها سایه ای از انسان است. و این حرف حقیقتی است. مثل های مسمومی هست نظیر اینکه مردها گریه نمی کنند اما انسان ها اگر گاهی گریه نکنند رفته رفته از انسانیت دور می شوند و به هیئت حیوانی در می آیند.... بگذریم عزیزم
از تو می خواهم پر کار تر از همیشه باشی...تو هزاران نقد و فیلم را به دنیا بدهکاری مانند من که هزاران ترانه را...باید بی امان کار کنیم حتی آنقدر که گاهی گفتن فرصت دوستت دارم را هم نداشته باشیم.تو با هر قلمی که بر کاغذ می چرخانی به من می گویی دوستم می داری و من با هر ترانه که می سرایم این را به تو می گویم...این امید من برای این سال جدید است..سال هم دستی و همدلی من با تو

پس در انتهای این نامه خلاصه تمام نوشته ها و شعرهایم را بار دیگر برایت می نویسم:
دوستت می دارم ! تصویر گر رویاها و آرزوهای ناب
+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1386ساعت 20:47  توسط مریم |