![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
ميشه يه روز غروب بشه و توي چهارديواري تنهاباشي و دلت نگيره؟ اصلا ميشه تنها باشي و کتاب واسه خوندن نداشته باشي و حالي هم نباشه که کتاب بخوني . حتي يه دوست نباشه که حال تنهايي تورو بفهمه و بشه باهاش حرف زد و دلت نگيره؟ تو يه غروب بهاري که همه حال بدي که ميشه داشت،داشتم ،حافظ روباز کردم تا يه غزل گريه دار برام بگه ، گفت: با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي تا بيخبر بميرد در درد خود پرستي عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي بعد از اون هر وقت تو يه غروب خردادي دلم گرفت يادم افتاد بايد عاشق بشم و براي عاشق شدن توي اين حوالي زياد نبايد دنبال بهونه گشت.اينجا پر از بهونه عاشقيه!اونم وقتي که خرداد باشه.اين ماه يه ((دوم ))داره که انگار توش يکي سر ما داد زد شماها زنده اين و بايد زندگي کنيد. اين ماه يه ((سوم )) داره که تا دنيادنياست براي ما بوي آزادي ميده. براي من که از ديار خوزستانم خونين شهر تواين روز باز خرمشهر شده. و جاي همه برادرهاي من که خونشون زمين اونجا رو رنگين کرده خالي. اين ماه يه ((پانزدهم ))داره پر از آدمهاي عاشقي که فقط خاطره مظلوميتشون مونده .يه ((بيست و نهم )) داره با ياد مرد ماندني آمده از کوير " علي شريعتي" که يه عالمه رموز عاشقي ريخته توي حرفهاش براي ما ....و يک ((سي و يکم)) داره با يک شهيد عاشق ،چندان که همه افتخارها و نام ها رو رها کرد براي من و تو خاکمون. آره...مصطفي چمران....خرداد ماه عاشقهاست.باور نميکني يه نگاه به تقويم تاريخ بنداز!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:40 توسط مریم |
|
|
سلام می کنم به باد به بادبادک و بوسه به سکوت و سوال و به گلدانی که خواب گل همیشه بهار می بیند. سلام می کنم به چراغ به چراهای کودکی به چال های مهربان گونه تو سلام میکنم به پاییز پسین پروانه به مسیر مدرسه به بالش نمناک به نامه های نرسیده سلام میکنم به تصویر زنی نی زن به نی زنی تنها به آفتاب و آرزوی آمدنت سلام میکنم به کوچه به کلمه به چلچله های بی چهچهه به همین سر به هوایی تازه سلام میکنم به بی صبری به بغض، به باران به بیم باز نیامدن نگاه تو باور کن من به یک پاسخ کوتاه به یک سلام سرسری راضیم آخر چرا سکوت میکنی؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:17 توسط مریم |
|
|
پرده اول:
آن زمان که هیچ کس نبود،حتی زمان هم نبود،نمیدانم کجا اما یک جایی آن بالاها-نه،هنوز بالا و پایینی هم نبود،حرف نبود،کلمه نبود،نه شب بود و نه روز،اصلا هیچ چیز نبود-خدا بود.فقط خدا.و خدا آفرید،زمان و مکان را،شب و روز را،کلمه را،آدم را و سیب را. پرده دوم: یک شب که مثل همه شبها نبود،مردی که مثل همه مردم نبود،در غاری کوچک،به چیزی که هیچ کس نمیداند،فکرمیکرد،که ناگهان نوری از آسمان نازل شد.آن نور فرشته ای بود که از طرف خدا برای آن مرد نامه آورده بود.پیش از آن هم خدا چندبار برای آدم نامه فرستاده بود.اما این دفعه فرق میکرد.چون قرار بودآخرین نامه باشد.فرشته گفت:"بخوان"،اما آن مرد که خواندن بلد نبود!خدا که از آن بالا همه چیز را تماشا می کرد-نمیدانم چطور-اما کاری کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدارا خواند:"بخوان به نام پروردگارت که تو راآفرید ..."و آن مرد پایین رفت تا برود و آخرین نامه خدارا برای مردم بخواند. پرده آخر: اگر دلت گرفته است و نمیدانی چرا،اگر از بی وفایی دنیا و آدمهایش حالت گرفته است،اگر جوانی را سوار پرشیا میبینی و فکر میکنی حقت را خورده اند،اگر دانشجویی یا سر باز یا مسافر و دلت برای دست های خسته پدر و نگاه مهربان مادر تنگ شده است،اگر گمان می کنی چیزی را گم کرده ای و نمیدانی چیست،اگر میخواهی داد بزنی یا بلند بلند گریه کنی و نمیتوانی ،اگر فکر میکنی دوره لیلی و مجنون به سر آمده،اگر غروب جمعه ها دلت بی بهانه تنگ می شود ،اگر چندوقت است دلت را در خیابان جا گذاشته ای و فکر میکنی که عاشق شده ای،اگرفکر میکنی تنها ترین آدم روی زمینی یااز هیچ چیزی شانس نیاورده ای،اگر دلت پر است ازحرفهایی که به هیچ کس نمیتوانی بگویی و اگر.... یک شب وقتی همه خوابیده اند و فقط تو مانده ای و سکوت و ستاره ها آخرین نامه خدا را بخوان."بخوان به نام پروردگارت..." و اولین جواب را برای آخرین نامه خدا بنویس. بنویس به نام پروردگارت....و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چیزرا تماشا میکند. |
|
+ نوشته شده در
هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:59 توسط مریم |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 توسط مریم |
|
||||
من شايد هم نه اما چرا همين من در گذر از من گذر؟ /شايد اري منتظر مي شود با سرشاري من براي؟ من؟ من ناشناس من ولش كن اصلا كه را؟ من؟ پيشنهاد تازه تو!
|
|
+ نوشته شده در
نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 توسط پارسا |
|
|
دو خاك دور از هم ، كه هر دو در دل يك گربه ي زيبا جا گرفته اند ، امروز هر دو باراني اند. در قصه اي كه برنخستين كتيبه ي بشر جا خوش كرده ، اين گون امده كه ابرها از عشق ابستن مي شوند. ...و اين چنين است كه دلشدگان را شوق خيسي باران است. ابرها واسطه گان وصل اند انگار....... **** انگار همه ي هفته هاي خلقت منتظر همين هفته بودند كه با همه ي لحظه شماري اش اغاز شده است . از خود اسمان معلوم است كه ابرها بي صبر تماشاي يك پروازند . دلشان غنج رفته كه بوي مريم بگيرند و چه بسا باراني از تقدس مريم ببارد ، در اولين بارش بعدي....... پارسا |
|
+ نوشته شده در
پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:15 توسط پارسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|