تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.
امروز،چرکنویس پاک یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آوار آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران آن همه دریا!
از اشتیاق آن همه اشک!
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رویا در باغچه بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم
کسی را پیدا میکنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش میگویم!
نمیدانی مرور دیدارهای پشت سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن خوابهای هر دم رویا...
همیشه قدم های تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز سر کوچه می شمردم،
بعد بر میگشتم
و به یاد ترانه تازه ای می افتم!
حالا ،بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال سفر کردن تواند!
میبینی؟ عزیز دلم!
برگ تا نخورده آن چرکنویس قدیمی
دوباره از شکستن شیشه پر اشک بغض من تر شد!
میبینی؟!!!

پ.ن: پس کی تمام می شود این غربت قریب بی اندازه؟هان؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:34  توسط مریم | 
برای لاله عزیز و فریادهای پر از خشمش....


سالها رو در روی رویا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه سر براه
همسایه صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتاب تربیت سگ و تربیت کودک را
در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف بدی نیست!
گفتم: تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
از پس پرچین نیلوفر پوش بوف کور شنید!
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم!
گفتم : قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب عکس بسازید!
و جواب اینهمه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی ، این خط!این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدکی می آورد،
که عطر آفتاب و آرزوهای مرا می دهد!
این خط و این نشان!
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم.
و کنار سادگی چادر می زنیم!
این خط!این نشان!
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شود!
کبوترها و کرکس ها
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود!
یک روز خورشید پائین می آید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمیکنی؟
این خط!

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1386ساعت 21:7  توسط مریم | 
"اوایل کوچک بود.یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان- بس که بزرگند- باید فاصله بگیرم می ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در ((دوستت دارم)) خلاصه اش کنم به شدن ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعتش از مرز ((دوستت داشتن)) فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم ((دوستت دارم)) تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام احساس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین."

از متن کتاب حکایت عشقی بی قاف...بی شین..بی نقطه - مصطفی مستور

+ نوشته شده در  دهم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط مریم |