امروز،چرکنویس پاک یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آوار آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران آن همه دریا!
از اشتیاق آن همه اشک!
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رویا در باغچه بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم
کسی را پیدا میکنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش میگویم!
نمیدانی مرور دیدارهای پشت سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن خوابهای هر دم رویا...
همیشه قدم های تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز سر کوچه می شمردم،
بعد بر میگشتم
و به یاد ترانه تازه ای می افتم!
حالا ،بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال سفر کردن تواند!
میبینی؟ عزیز دلم!
برگ تا نخورده آن چرکنویس قدیمی
دوباره از شکستن شیشه پر اشک بغض من تر شد!
میبینی؟!!!
پ.ن: پس کی تمام می شود این غربت قریب بی اندازه؟هان؟
نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:34 |
لینک
|
نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:7 |
لینک
|
"
اوایل کوچک بود.یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان- بس که بزرگند- باید فاصله بگیرم می ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در ((دوستت دارم)) خلاصه اش کنم به شدن ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعتش از مرز ((دوستت داشتن)) فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم ((دوستت دارم)) تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام احساس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین."
از متن کتاب حکایت عشقی بی قاف...بی شین..بی نقطه - مصطفی مستور
نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:35 |
لینک
|