تبليغاتX
درخت بی سایه

دیده ام را که به دیدار دریا می برم
 آغوشت وسعت دیار من است
 دیاری که در آن ترانه رهاست
وسیم خاردار به افسانه می ماند
 ( این سطر به صله ی یک تبسم تو سروده شد)
 آغوشت یاد آور بستر بی مرز کودکی است
 با زمزمه های معجزه ساز مادر و
قصه های شب سوز شبانه!
آغوشت کتمان تمام تاریکی هاست
 اتمام تمام تحکم ها
به جهانی که یوزباشیانش
 حیله ی حقیقت لباس خویش را به آیت شکنجه تبلیغ می کنند.
 دیده ام را که به دیدار دریا می برم
 آغوشت پناه اندیشه های من است
و سینه ات تالاری است
که در آن فریاد میزنم
 * انسان آزاد است*


 روزت مبارک عزیز دلم

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:4 | لینک  | 

مرد میان سالی با سبیل آویزان و شکمی که دست هایش به سختی دور آن می رسید به همراه دو دوست دیگر که هر دو موهایشان را از پشت بسته بودند ، سر میز کافی شاپ نشسته بودند و بخت یار من بود که میز من درست کنار میز این سه نفر بود و صحبت هایشان را به راحتی می شنیدم:

((چامسکی مرد بزرگی بود . او گفت " ما رفتم " و این را ثابت کرد که در ادبیات و دستور زبان آن می توان به راحتی از جمله " ما رفتم " استفاده کرد. اگر چه چامسکی زبان شناس بزرگی بود اما به بیکافسکی نمی رسید . از 5 کتاب بیکافسکی که به فارسی ترجمه شده است !!ترجمه بهمن کیارستمی از همه بهتر است . اما من خودم قصد دارم باقی کتاب های بیکافسکی را به فارسی برگردانم و دارم الان به کلاس زبان می روم !! و استاد زبانم گفته زبانت خیلی خوب شده است .))

مرد میان سال سبیلو با صدای بلند جملات بالا را تکرار می کرد .... بی توجه به همه آدم های ساده اندیشی که فقط به قصد نوشیدن قهوه به کافی شاپ می روند. او چامسکی و بیکافسکی و تروتسکی را با هم می آمیخت و مشخص بود از ذکر هر اسمی که به " کی " ختم شود لذت می برد.

در این بین من به 5 کتاب بیکافسکی که به فارسی ترجمه شده اند فکر می کردم و هر چه جستجو کردم بیش از دو عنوان نیافتم. یکی که گزیده اشعار او بود و آن هم به شکلی باور نکردنی بد ترجمه شده است و دیگری همان موسیقی آب گرم که توسط بهمن کیارستمی ترجمه شده و در واقع نفله شده است. زیرا قصه ها برداشتی از دو کتاب 300 صفحه ای بیکافسکی هستند که در 100 صفحه به فارسی برگردانده شده اند . و به عبارت بهتر فقط 20 درصد از دو کتاب با عنوان یک کتاب به چاپ رسیده است.

کاغذ و قلمی از کیفم در آوردم و روی میز مرد سیبیلو قرار دادم . گفتم می شود نام این 5 کتاب را که به فارسی ترجمه شده اند برایم بنویسید.در ضمن چامسکی چه ربطی به بیکافسکی دارد؟

مرد سیبیلو و دو دوستش با حالتی عجیب به من نگاه کردند. او کاغذ را جلو کشید و روی آن نوشت:

  1. موسیقی آب گرم و 2. 3. 4. 5. ... جلوی شماره های دیگر خالی ماند .

سرش را بالا گرفت و گفت شما اولی را بخوان خودت باقی را پیدا می کنی  و شروع کرد به توضیح دادن در مورد این کتاب ....

حرفش را قطع کردم و گفتم اگر من پول میز شما را بدهم راهتان را می کشید بروید؟؟

 

خب وقایع بعدی که اتفاق افتاد چندان ادبی نبود و از ذکرش خودداری می کنم......

 

 

پ.ن: فرداشب لیله الرغایب است.اولین ۵ شنبه ماه رجب..شب آرزوهای نا تمام...ربطی به چامسکی و بیکافسکی ندارد اما آرزویتان را بنویسید و بگذارید لای قران...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:55 | لینک  | 

 

اصلا هم گيسهايت سفيد نيست.دست هايت لك نياورده اند. موقع صدا كردنم صدايت نمي لرزد. موهايت را هم دوتايي نمي بافي و از زير چارقد گل گلي بيرون نمي اندازي.آن وقتها كه سرم تا كمرت بود به نظرم زيباترين زن جهان بودي.از همه آدم ها بيشتر مي دانستي . صدايت هم وقتي توي آشپزخانه مي زدي زير آواز از خواننده .هاي واقعي شان خيلي بهتر بود.

حالا كه بزرگ شده ام هم فرقي نكرده است. هنوز خوشگلي.خيلي خوشگل.اصلا اين چين هاي زير چشم خيلي بهت مي آيد و رگه هاي سفيد لاي گيس هاي مشكي هم جا افتاده ات كرده هم جذاب. صدايت هم كه دو رگه شده براي زمزمه " لا لا لا لا گل پونه " مناسب تر است.هيچ چيز بين ما فرقي نكرده است . فقط من قد كشيده ام و يكي دو سانت قد تو آب رفته. تو اسمش را مي گذاري گذر زمان . من مي گويم " حلول تو در من " است. نگو روزگار گذشته. نه…تو وقف من نشده اي . من قد كشيده ام تا جاي پاي تو را محكم كنم و نمي داني چقدر دلم ضعف مي رود وقتي هنوز دروغ مي گويم و تو به سادگي دروغ هاي كوچك را از چشمهايم مي خواني . مي گويي:" به قول شما جوونا ، مادرا رو ديگه نمي تونين بپيچونين" مي گويي چشمهايم دروغ گفتن بلد نيستند.براي همين است كه هيچ چيز تغيير نكرده. هر قدر بلند تر و سنگين تر از كودكي هايم شده باشم ، اما هنوز براي تو همانم.كوچك، بي پرده ، راستگو …و تو هنوز تمام رازهاي جهان را مي داني .رازهايي كه توي هيچ كتاب و دانشگاهي به آدم ياد نمي دهند. هنوز بوي تو را از هزاران كيلومتر اينطرف تر هم مي توانم تشخيص دهم و اگر تمام زمين در يك غروب دلگير جمعه روي سرم آوار شده باشد رد انگشتهاي تو به گونه خيسم همه چيز را حل مي كند.

مي دانم. ميدانم حتي خيابان ها هم عوض شده اند.حتي گاهي كه دوستان قديمي ات را مي بيني سخت همديگر را مي شناسيد ، اما من دلم به همان يك جمله شان خوش است وقتي كه مرا كنار تو مي بينند و لبخند مي زنند كه :" دختر توست؟ چقدر شكل مادرت شده اي " از اينجاست كه كار من سخت مي شود.غير از چشمهايم كه انگار جفت چشمهاي توست ، غير از حرف زدنم كه مثل تو شمرده و آرام است ، غير از خنده هايم كه مثل تو يك چال كوچك به گونه چپم مي اندازد…چيزهاي ديگري هم بايد باشد كه مرا مثل تو كند. بايد مهربان باشم و صبور. بايد مثل تو تمام نمي دانم هاي جهان را بفهمم .بايد هم بتوانم كارنامه ام را به معدل تو برسانم هم تمام مهمانهايم از تعادل شوري و ترشي خورش هايم كيفور شوند. و همان قدر كه جاي آدم هاي بزرگ را در تاريخ مي دانم اسباب و اثاث خانه را درست و مرتب جا بدهم و بايد يك روز كه كودكي در من جوانه مي زند ،نذر حضرت زهرا كنم كه سالم به دنيا بيايد و درستكار بزرگ شود.بايد جاي پاي تو را در خودم محكم كنم كه كودك من هم باور كند كه من تمام رازهاي جهان را مي دانم و نمي تواند هرگز به من دروغ بگويد و بعدها كه كودك ديگري در او جوانه مي زند نذر حضرت زهرا كند كه سالم به دنيا بياد و درستكار بزرگ شود… آمين

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:35 | لینک  | 

 

دو تنها و دو سرگردون دو بی کس....صدای دورگه خواننده ای قدیمی از رادیو .... به گوش می رسد.حمید آقا (راننده اداره) صدای رادیو را بلند می کند تا همه با هم در حیرت و شگفتی غوطه ور شویم.ترانه خوبی است. بر منکرش لعنت، اما آیا این رادیو ... است که دارد این ترانه را پخش می کند و ما همه با هم با شگفتی به یکدیگر نگاه می کنیم؟ هر کس اظهار نظری می کند . اما این در مقابل اتفاقی که دقایقی بعد رخ می دهد  به یک شوخی می ماند.صدای رادیوی حمید آقا این بار بلند تر و بلند ترمی شود.صدای خواننده ای قدیمی از رادیو پیام پخش می شود: بخواب آرام...دل دیوانه...! این بار همه برق گرفته هستیم.باز به لحاظ کیفیت ترانه مشکلی نیست.یک ترانه کلاسیک، موزون و گوش نواز...اما سالها بود لذت شنیدن آزادانه و رهایش را از دست داده بودیم. در مقابل چشمان خرده گیر و مراقبی که آماده اند کوچکترین اتفاق نا متعارف را انگ ترویج X و اشاعه Y و تبلیغ Z تلقی کنند ، عادت کرده بودیم بر آنچه می دانیم خوب است ، چشم بپوشیم...عادت کرده ایم در خط کشی های آنان که بدبینانه همه چیز را به سیاه و سفید تقسیم می کنند به حداقل ها قناعت کنیم.به " دهاتی " و " مشکی رنگ ..." و "آهای خوشگل عاشق" . تمام سنت بزرگ موسیقی پاپ را از یاد برده بودیم و رادیو و تلویزیونمان در اختیار سه دانگ ها و دو دانگ ها بود.

محمد نوری چراغ اول را روشن کرد. مرگ غریبانه فرهاد و فریدون فروغی در سال نحس موسیقی ، به یادمان آورد که چه جواهر هایی را از دست داده ایم.

بعد مازیار غمگین به یادمان آمد و کورش یغمایی.حال ذوق زده و حیران به رادیو گوشمان را چسبانده ایم و  دو تنها و دو سرگردان... می شنویم.

می دانم که این روند به سختی می تواند ادامه پیدا کند.

کم هنران و کم کاران و کم استعدادها به میان می آیندو یاوه گو وار شروع به زمزمه و خرده گیری می کنند .این یاوه گوها همه جا هستند.خیابان، کوچه، محل کار، روزنامه وحتی در همین چند قدمی ما... آنانی که می خواهند مچ بگیرند و غر بزنند و توطئه کشف کنند ، اما ... بگذریم از چه می نویسم... این بار صدای جادویی فرهاد است که از رادیو... پخش می شود.ترانه سقف را می خواند.در آمیزش الماس گون کلمه و صدا و موسیقی .مروارید بی بدیل موسیقی پاپ ایران...

اما افسوس و صد افسوس سقفمون ، تن ابر آسمونه

یه افق... یه بی نهایت... کمترین فاصلمونه

 

رادیو.... چقدر دوست داشتنی شده است!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:55 | لینک  | 

 

 

دو روز مانده به پايان جهان ،تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روز دست نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت .خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد.آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.كفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سكوت كرد.دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم،اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي  تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ...با يك روز چكار مي توان كرد؟...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته و آن كه امروزش را در نمي يابد ،هزار سال هم به كارش نمي آيد . و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو وزندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند ،مي ترسيد راه برود.مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد ...بعد با خودش گفت :وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد  زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد . و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود  ميتواند بال بزند ،ميتواند پا روي خورشيد بگذارد  مي تواند ...

او در آن روز يك آسمان خراش بنا نكرد .زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما...در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. سرش را بالا گرفت وابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد .لذت برد و سرشار شد و بخشيد .عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد اما ....

فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او در گذشت .كسي كه هزار سال زيسته بود !

 

پ.ن: بانوی آواز ایران...مهستی...درگذشت.روحش شاد و نمی گویم غم آخرتان باشد چرا که هیچ غمی غم آخر آدم نیست...اما یادش زنده باد چرا که بارها با آهنگ ها و صدایش گریسته ایم...عاشق شده ایم...خندیده ایم و خاطره ها داریم....مراقب گلدان اطلسی دلتان باشید!!!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:23 | لینک  |