
صدای سعید در کنار راین وقتی با چشم های تازه نور دیده اش فریاد میزد "خدا" ، اولین صدایی بود که من از مردان جنگ شنیدم...شاید دوربین حاتمی کیا نمی دانست از کرخه تا راین اولین فیلمی است که نسل مرا هنگام عبور از کنار مردان جنگ متوقف می کند . حاتمی کیا شاید نمی دانست با نشان دادن سعید ، در حال شکل دادن به تصویری نو از مردان جنگ در ذهن نسل من است.
سعید، زمینی بود. یک مرد اهل زمین که عشق های زمینی داشت. عکس همسرش را جلوی چشمهایش گرفته بود تا وقت صحبت با او ، از راه دور ببیندش. که بی تاب فرزندش بود. یک زمینی که دوست داشت زنده بماند، ولی نماند.
سعید از کرخه تا راین از آن رو برای من ماندنی است که تصویر انسانی مردان جنگ را برایم ساخت.مردی که علیرغم همه زمینی بودنش ، بوی خدا میداد. مردی که نوجوانی مرا پیوند زد به فریاد "خدا" گفتنش در کنار " راین" . به کز کردنش در کنج کلیسا ، به سرفه هایی که حتی مقابل اعتراض کردنش ایستاد . که یادم داد عاشق ها حق اعتراض ندارند.
نوجوانی من که سالهای جنگ را در کودکی و خردسالی گذرانده بود ، برای اولین بار سرفه های سعید را گریه کرد، عشق ورزیدنش را مقدس شمرد وشهادتش را هزاران کیلومتر دورتر از کرخه ، نظاره کرد.
نوجوانی من وقتی از سینمای از کرخه تا راین خارج می شد، یک بغض نیمه کاره داشت و برای اولین بار می دانست مردان زیادی هستند در گوشه و کنار سرزمینش که نمی شناسدشان اما دوستشان دارد. همان آدم های زمینی عاشق که نه یکباره در میدان جنگ، ذره ذره در شهر ، در فراموشی و در کنج خلوت هایشان آسمانی می شوند و موسیقی تکان دهنده از کرخه تا راین برایم تبدیل شد به آهنگ بدرقه سعیدها تا خدا.
نگاه نسل من به جنگ و اهالی آن به مراتب صمیمانه تر از نگاه همسالان آنهاست و شاید مسبب این اتفاق سعید، در کنار راین بود....
پی نوشت: به بهانه آغاز هفته دفاع مقدس...و بزرگ داشت مردان مرد.... سعید ها...شهید همت ها...شهید باکری ها...جهان آراها...چمران ها که تنها نام کوچه و خیابان شده اند....

۱
نامت "ارحم الراحمین " است. بر بلندای دیگر شعرهای من، و بر بام سکوت و دلتنگی هایم. اسم تو "نورالسماوات و الارض" است، توی تاریکی دنیایم،تو روشنایی آسمانی ، میان اینهمه ستاره، خورشید، ماه... اسم تو "اول" است، اولین خواننده دفترهایم تویی . و تو "آخر" هم هستی! چراغ آسمان را تو روشن نگه می داری، هیچ وقت هم خوابت نمیگیرد. نام تو "فتاح" است. قفل های بسته دلم را تو باز میکنی. دلم را پر میکنی از نور،پر میکنی از خنده، تو "تواب" هستی، روزی هزار بار پشیمان می شوم و تو قطره قطره اشکهایم را میبینی و لبخند میزنی. شنیده ام که "سمیع" هستی و "بصیر" ، راست میگویند انگار. لاید آرامش بعد از دلتنگی هایم را تو خواسته ای. صدایم را شنیده ای. نام تو "ظاهر" و " باطن" است . بیرون را میبینی، درون را می شنوی. و نام تو "حی" است. تا تو هستی ، نفس هست و ایمان هست. زندگی هست با نام تو. نام تو "رب" است . تو خدایی. خود خدایی...درون همه هستی و هیچ کس بدون تو نیست....
۲
نام های نیکت شعر است. شعری که مستجاب میکند. نام تو زنده میکند و نمیمیراند. قسم به نام متبرک تو، و قسم به دلتنگی های تمام آدم های روی زمین! اسم تو تمام خوبی هاست.نامت تمام شعرهای به یاد ماندنی زمین است، بهترین آهنگ ها و زیباترین قصه ها. اما من هنوز بهترین شعر و زیباترین قصه را نگفته ام. همین روزها منتظرم باش...
۳
این غروب ها آسمان می خندد. و تو مرا از آن بالاها نگاه میکنی، از پشت تمام ابرهای آسمان و من از این پایین برایت دست تکان می دهم... این سحرها هوا خوب است. صبح ها،صدای گنجشک های روی درخت ها ،شیفتگی می آورد. ماه خوب خدا،روزهای خوب خدا، غروب های خوب خدا.... دلتنگی آدمهای روی زمین...که با صدای خدا تمام می شود. خدا از پشت ابرها میگوید" الم نشرح لک صدرک..."

صدایت را نمی شنوم، دور شدی . دنبالت می گردم در هزار توی دالان سبز اجابت. دنبال تو که دستهایت وقتی گره می خورد به دست هایم انگار نردبان ربٌنا را تا ته دیده بودم. دنبال تو که دیگر نیستی تا از پشت سلام نمازم به جواب سلام تو برسم. کجایی؟ همپای من تا سجاده و ربنا و ضریح گر گرفته امام زاده صالح؟
روزها را می شمرم. روزهای نبودنت را. روزهای خالی از اجابتم را. روزهایی که تسبیح بین انگشتانم سرد می شود...نمی فهمم این سردی از هراس هبوط از سرزمین اجابت به برهوت دلتنگی است یا از تسبیحی که انگار رویش را از انگشتهایم برگردانده... راستی ، تسبیح هنوز آبی است. سیر و روشن! شبیه آسمان صبح هایی که سجده شکر بودنت را زیر نور تازه دمیده آبی اش به جا آوردم....
روزها را می شمرم. تمام روزهای رجب و شعبان را شمردم. پلک هایم شبیه قلب کبوتری که در مشتت گرفته باشی می زند. پلک هایم می زند در انتظار آمدن ماه اجابت...چقدر بغض نباریده دارم که باید گره بخورد به آسمان ربنا...
چقدر زمزمه " یا سامع الاصوات" ، خشکیده در نای عاشقی که بغض هستی را به سفارش نفس های تو می شمرد...چقدر منتظر ماه اجابتم....چقدر دلم سحر می خواهد که زیر نور کورسوی چراغ همسایه با یک دل امیدوار به رحمت ازلی ، دیگر تو را از خدایش نخواهد.دلم مهمانی خدا می خواهد. تنها مهمانی که صاحبش آن قدر امن است که می شود تنها به مهمانی اش رفت، که می شود منتظر آمدن تو نبود. می شود با خیال آبی تو روی نردبان ربنا پرواز کرد و می شود همه لحظه ها برای تو و برای دلت دعا کرد تا همیشه آبی بماند!
در روز تولدت این نامه را برایت می نویسم...
می خواهم از چیزهایی که در این چند ماهه به من هدیه کرده ای برایت بگویم!
از آن نگاه کهربایی که انسان را به ماندن و بودن امیدوار می کند . از آن دست های بخشنده که یاری دهنده اند و گرما بخش ...حتی اگر در زمهریری از زخم زبان ها و طعنه ها و نامهربانی ها گام برداری. از آن آغوش که نه جان پناه که سرزمینی است برای زیستن و آزاده زیستن. از آن لبخند ها که اطمینان و اراده اند و از اشک هایی که نفس صداقتند.
وقتی می بینم که تو چه فروتن به دشواری های هم پا بودن من تن داده ای پشتم می لرزد. بدان که در این هم پایی آن که همیشه پیش تر گام بر میدارد تویی! بدان که مقصدم بوییدن عطر تو و شتابم برای رسیدن به صدای گام های توست.
آن چه تو در خود داشتی بیش از تصور من بود. نگاه بی کینه ات به جهان و علاقه ات به آدمیان از خوب و بد. آگاهی ات از این که عشق گریزگاه نیست، سلاحی برای رفتن به جنگ سیاهی ها هم نیست....چشمی تازه برای پاییدن این زندگی است...چشمی که زیبایی های پنهان زندگی را به ما می نمایاند. سادگی تو در عین دانستگی ات و صداقت بی زنگارت... اینهاست که مرا به تو علاقمند کرده....وقتی دوشادوش هم در خیابان قدم میزنیم خود را آزادترین انسان جهان می بینم.اگر گاهی در هنگامی که با همیم حواس مرا پرت می بینی گمان نکن که با تو نیستم...من دلم را به تو بخشیده ام و این برای یک انسان از والاترین چیزهاست.گاهی برای رسیدم به یک سطر ترانه یا یک شعر ساعت ها در خود فرو می روم....اقیانوسی در پس پیراهن من است که مشت بر کرانه می کوبد و گاهی حریفش نمی شوم . نمی توانم از چنگ این رفیق مزاحم خلاص شوم . کسی در درون من است که از فکر کردن و فکر کردن خسته نمی شود. من هم این مزاحم دلچسب را دوست دارم. سالهاست که به حضور مداومش عادت کرده ام.
دلم می خواست تو را داشتم و کلبه ای در گوشه پرتی از این جهان....تو با تمام کلیدهای جهان آمده ای .آمده ای تا رهایم کنی از زندان خود ساخته ای که در آن مدفون بودم....
نگاهم که میکنی من و آن غریبه پنهان شده در من یکی می شویم... تو آمدی تا رویاهای مرا تعبیر کنی و بر آورد آرزوهایم باشی.... و من خود را نخستین کاشف عشق در جهان می بینم... همیشه می خواستم بدانم آن انسان غار نشین که نخستین نقاشی را بر دیواره غار کشید بعد از تمام کردن نقاشی اش چه حسی داشت؟ تو این حس را به من بخشیدی.... من تمام این سالها را به چله نشسته بودن تا معجزه حضور تو نازل شود. ..برای زندگی عاشقانه به دنیا آمده ام وتواین تجربه را در همین چند ماهه به من بخشیدی ....دیگر تنها منتظرم ...منتظر آنکه در زیر یک سقف با تو نفس بکشم...می دانم که می توانم با آن من یاغی درونم هم کنار بیایم...می توانم اقیانوس درون پیرهنم را در کوزه ای جای دهم و به هنگام نیاز با جرعه ای از آن گلهای سرخ ترانه را شکوفا کنم... ما موظفیم که زندگی کنیم و خوشبخت شویم... ما موظف به رعایت انسانیت خویشیم... ما موظفیم که نگاه عاشقانه را از هم دریغ نکنیم...عطر آغوشت را به من ببخش ...من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند...تولدت مبارک عزیز دلم...
۱۲/شهریور/۱۳۸۲
پ.ن: دلم نیامد این نامه زیر خروارها خاک دلم بپوسد....
