![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
||||
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:27 توسط مریم |
|
||||
|
تمام قصه ها،با بود یکی و نبود دیگری آغاز میشوند که یکی بود، یکی نبود! یکی رفته بود و یکی مانده بود مانده بود و گریه کرده بود... من و تو ما بودیم!همراه و هم نگاه، هم بغض و همصدا،همپا و پا به راه...تو اما دلت با من نبود!گفتم این سیب سرخ را میچینم تا کودکان بهانه گیر فردا نگویند که آدمی در میان این همه آدمی نبود و در تقسیم آن همه علاقه،(( رفتن )) سهم ساده تو شد و ((ماندن ))سهم دشوار دستهای من.امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار،نه بهانه ای از نمناکی کاغذ ، راضی به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین ترانه و باران، در خوابهایم بیدار میشوم و در بیداریم میمیرم . یک پا به راه رویا و یک پا به بن بست بیداری . خواب گرد و گریه نشین! همین! حالا بلند بالایم! مگو که در کوچه گربه ها شاخ میزنند، نگو که هنوز اشک تمساح ها ته نکشیده،آخر قصه رو سیاهی به زغال شعله های غزل سوز میماند. برگرد و دستم را بگیر! آقای بلند بالای لحظه های بارانی! می خواهم در کنار تو بر برگهای بوسه بنویسم : آبی تر ین آبی دنیا همین آسمان خاکستری خانه من است! |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم مهر 1386ساعت 12:2 توسط مریم |
|
|
دستامو که بو میکنم بوی نور میده..درست از همون لحظه ای که تو شب هم آوازی وحی و آسمون گفتم:" اللهم بکتابک المنزل" خدایا ! تو را سوگند می دهم به کتابی که فرو فرستاده ای. از دم در تا آن سر اتاق پر از زمزمه " یا من یری و لا یری" است (( ای آن که می بینی و دیده نمی شوی)) . با چشم خیس نمیشه آدمهایی رو که تو تاریکی شونه به شونه هم نشستن دید. اما یه عالمه ستاره از سوسوی شمع های پیش روی آدمها، تو خیسی چشمم پخش می شه. آسمون و زمین تو خط تلاقیشون نشستن بین جمعیتی که هزار تا صداشون با من یکی شد تا بگم:" پاک و منزهی تو ای پروردگاری که جز تو نیست." سر که بچرخونی نمیشه شمع رو از ستاره و ستاره رو از دونه های بارون نگاه تشخیص داد. آدم ها، آدمهای هر روزند. فقط جمع شدن در شب تولد آسمانی شدن زمین... هر جای این جمعیت آشنا که بنشینم ، تنهام و چقدر دلچسب و خواستنیه تنها بودن تو این شب عجیب... رو به رو تو قاب یه پنجره باز ، میشه ابدیت یه حضور غریب رو که موج می خوره تو ستاره بارون شب وحی، نفس کشید. مرد، دعا خوندن رو قطع میکنه و میگه: امشب همه آدمهایی که هزار بار خدا رو به اسماءالحسنی صدا میکنن، دنبال اسم اعظمن ... اسم اعظم یعنی اون نامی از خدا که هر ناممکنی رو ممکن می کنه... همون اسمی که یوسف میگه در ته چاه، یونس میگه در دل نهنگ، ابراهیم میگه در آتش و عیسی میگه به وقت باریدن فیض روح القدس... یعنی همون اسمی که تو هم از ته دل زمزمه اش میکنی ، فقط وقتی باور کردی :الهی و ربی من لی غیرک، وقتی باور کردی تنهای تنهایی و هیچ کس برای تو نیست جز خدای یکتا... همون اسم ، کار اسم اعظم و میکنه..اسم اعظم تو وجود خودته! فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد نگاه میکنم به همه جمعیت و فکر میکنم از این هزار هزار تا آدم برای کدومشون ، کدوم اسم از هزار اسم خدا، اسم اعظم میشه برای دلتنگی هاش... یا لطیف.... |
|
+ نوشته شده در
نهم مهر 1386ساعت 11:51 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|