تبليغاتX
درخت بی سایه

ایستاده ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز

 این جا انگشت هایم را می شمارم

 یک

دو

 سه.....

و دست های تو در هم فرو رفته اند

 تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

 که مهربانی ات را ثابت کنی ولی.....

ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم

 تو بی وقفه فریاد کشیدی....

 و من دیگر آزارت نمی دهم

زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم

مطمئن باش...

هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم

 مطمئن باش!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:9 | لینک  | 

ازتو با بادها سخن خواهم گفت

از تو با پرندگان

از تو با فواره های روشن باغ

از تو با آسمان سخن خواهم گفت

از تو با شب چراغ ستارگان

از تو با خورشید

از تو با قطره های بازیگوش باران

از تو با طاق رنگین کمان سخن خواهم گفت

از تو با چشمه ها

از تو با رودها

از تو با اقیانوس ها سخن خواهم گفت

با موج ها و ماهیان و مرغان سپید ماهی گیر

از تو با درختان ،از تو با بیرق بنفشه

از تو با کودکان گردو باز سخن خواهم گفت

از تو با بردگان نان

از تو با مردمان ساده سرزمینم

از تو با تمام برگهای نانوشته جهان سخن خواهم گفت

از تو با عطرها و آینه ها

از تو با  بلوغ پس کوچه ها

از تو با تنهایی انسان

از تو با تمام نفس های خویش سخن خواهم گفت

تو را به جهان معرفی خواهم کرد

تا تمام دیوارها فروریزند

و عشق بر خرابه های تباهی

مستانه بگذرد

 

رسالت دیگری در میان نیست

من به این رباط آمده ام

تا تو را زندگی کنم

و بمیرم...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:20 | لینک  |