تبليغاتX
هیچستان
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.
 

وقتی پدر شصت و چند ساله ات یک بازنشسته باشد و چندر غاز حقوق بازنشستگی بگیرد، ناراحتی اعصاب داشته باشد و نتواند پشت ماشین بنشیند و مسافر کشی کند ، کار دیگری هم برایش نباشد ، مادرت در خانه سفارش کیک و شیرینی خانگی بگیرد و از این هم چیزی دستتان را نگیرد ، وقتی خواهر و برادرت هر کدام رفته اند دنبال زندگی خودشان ، وقتی خودت یک لیسانسه ریاضی کاربردی باشی و بیکار و از چند ساعت تدریس هفتگی هم چیزی در نیاید ، وقتی که اجاره نشین هم هستید و باید اجاره هم بدهید ماهی فلان قدر ، آن وقت شاید مجبور شوی دست به یک کار غیر متعارف بزنی . درست است که هنوز بعد از چند ماه خجالت میکشی که مبادا پدر و مادرت بفهمند که بهشان دروغ گفته ای و نه کارت ، درست و حسابی کار است و نه دوستی داری که تو را استخدام کرده باشد ...یک ظهر عادی است و من از سر کار بر میگردم ...منتظر تاکسی هستم آن وقت یک پیکان قراضه برایم ترمز میکند . مکث میکنم و هاج و واج نگاه میکنم . سوژه افتاده است جلوی پایم .راننده دختر سیاهپوش بیست و چند ساله ای است که مسافر کشی میکند . ماشین را جلو و عقب میکند تا از پارک در بیاید و حرکت کند . همچنان که خطوط ظریف و ساده صورتش را در آینه ماشین می پاید میخندد و زیر لب غر میزند :(( نگذاشتی به کار و کاسبیمون برسیم . تا حالا ده تا مسافر زده بودیم . حالا چی میخوای بنویسی ؟ نری آّبرو و حیثیتمونو ببری فامیل و دوست و آشنا بخونن.........))راه میفتد . به اولین مسافر که میرسد اخم میکند. باز همان دختر بی حوصله و جدی و اخموی چند دقیقه پیش است...........................

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط مریم |