هفدهم خرداد 1387
خوب به یاد دارم روزی را که کتابی کوچک با جلدی که تنها یک تک درخت را در برهوتی عمیق نشان میداد از عزیزی هدیه گرفتم. روزهای مدیدی بود که نه می خواندم و نه می نوشتم.قلم با من قهر بود یا من با او...با بی میلی کتاب را ورق زدم...
"هلیای من...هلیای من زندگی طغیانی است....هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که ...."
حالا مردی که مرا با عاشقی آشتی داد رفته است. پیکرش ارام....
نوشته شده توسط مریم در ساعت 23:48 | لینک
|
پانزدهم خرداد 1387


نوشته شده توسط مریم در ساعت 23:40 | لینک
|
