![]() |
![]() |
|
| .:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:. |
|
یک عمر عاشقش بوده ای. تا آنجا که می شده. تا نهایت. تا تپیدن دلت هر بار .حتی بعد از یک ماه، دو ماه، یک سال و بیشتر.شب ها برایش دعا کرده ای و روزها چشم که باز کرده ای او را دیده ای که انگار آنجا نشسته ، در خیالت. در خیال ململ عشق. و حالا یکباره می بینی همه چیز عوض شده.چه اتفاقی افتاده؟ نمی دانی! دیگر از آن تلفن ها خبری نیست. از آن هدیه های کوچک که دنیایت را بزرگ می کرد. از آن همه حرفهای قشنگ... و یکباره گیج می شوی. انگار همه چیز تمام شده . از خودت می پرسی اینجا آخر دنیاست؟ لحظه های با او بودن را مرور می کنی. در شهر، در سفر، با او بودن و حتی بدون او بودن. وقتی می بینی آن لحظه های ناب دیگر تکرار نمی شوند ، وقتی می بینی یک نگاه سرد، یک دست سرد، و یک سلام از روی سیری تنها نشانه های آن رابطه بارانی است فکر می کنی اینجا آخر دنیاست و دیگر هیچ چیز تو را شاد نمی کند. دلگیری تا آخر دنیا و فکر می کنی دیگر هیچ وقت به هیچ کس دل نمی بندی.اگر نویسنده ای دیگر نمی توانی بنویسی و اگر شاعری حتی از غربت هم نمی سرایی . فقط به گنجشک هایی فکر می کنی که تنها در باغچه خانه ات این سو و آن سو می روند و تو فکر می کنی تا آخر دنیا اوضاع همین است که هست. اگر رفیق پزشکی داری به او زنگ بزن و بگو که تپش های دلت جور دیگری شده است شاید دارویی آن تپیدن ها را آرام کند .تا لحظه ای که تو بدانی که حقیقت زندگی چیز دیگری است . و عشق به همان زیبایی و آرامی که می آید نمی رود. و این چیزی است که باید قبول کنی، اگر عاشقی.... عاشقی رسمی دارد و این بخشی از آن رسم است. بخشی از بازی زشت و زیبایش که تو می خواهی فقط روی زیبایش را ببینی . اما بدان که همه چیز عمری دارد و هر چیز پایانی. پایان عشق ، پایان تو نیست.پایان زندگی نیست. پایان دنیا نیست.پایانی است بر آغاز دیروز و روزگار نویی است که خود پایانی دارد. و برای این روزگار نو تو باید آماده شوی. باید بپذیری که در این بازی همیشه تو برنده نیستی و حالا یک Reset می خواهی که فرمولی ندارد. به تعداد همه عاشقان شکست خورده ، Reset های مختلفی وجود دارد. نه دکمه ای، نه کلیکی، نه Ctrl + Alt + Del* ای. هیچ چیز، هیچ چیز غیر از خود تو که باید دوباره آغاز کنی بازی عشق را و یک گوشه را هم بگذاری کنار برای پایانی که شاید دور نباشد. عشق هم پایانی دارد مثل هر چیز دیگر... * Ctrl +Alt +Del یکی از روشهای مرسوم کاربران کامپیوتر برای راه اندازی مجدد سیستم و تازه سازی آن است. |
|
+ نوشته شده در
سی ام تیر 1387ساعت 17:25 توسط مریم |
|
|
متخصص در آوردن مرگ تاثیر گذار دو فیلمساز از دو نسل هستند. کیمیایی و حاتمی کیا.مرگ های تکان دهنده فیلم های گوزن ها، سرب،سلطان،اعتراض،دیده بان،مهاجر،از کرخه تا راین و آژانس شیشه ای نشان دهنده مهارت این راویان پر احساس مرگ هستند. اما مرگ انتخابی من از فیلم های هیچ یک از این دو نیست. مرگی که شاید اصلا اتفاق نیفتاده باشد. شاید زیادی بدبین هستیم. شاید الهه مرگ در معدود لحظات مهربانی خود از شکار این یکی در گذشته باشد. شاید « سیما ریاحی» به تهران بازگشته، بچه دار شده و به زندگی خود ادامه می دهد.... *** صحنه تکان دهنده فیلم شوکران ، تنها دقایقی قبل از حضور اعلام مرگ می آید.وقتی سیما ریاحی، به هنگام رانندگی شبانه، گریه سر می دهد. گریه ای کودکانه مثل یک دختر بچه، بی هوا و غافلگیر کننده، تلخ و غیر قابل تحمل. رفته بود تا از مرد زندگی اش، مرد بی وفایش انتقام بگیرد. به سخت ترین شکل ممکن . رفته بود تا خانه و زندگی دیگر مرد را، زندگی اش با زنی دیگر را آتش بزند اما نتوانسته بود. لگدهای بچه یادگار همان مرد در شکمش ، مانع شده بود. حالا در برگشت به شهر، او دیگر هیچ چیز نداشت .هیچ چیز. مردی که او را رها کرده بود. پدری که او را طرد کرده بود و زندگی ای که به او پشت کرده بود.تنها بچه ای داشت که هیچ کس وجودش را باور نداشت. بچه ای که می آمد تا درزندگی سیاه مادرش شریک شود. سیما بهانه ای برای ادامه نداشت .گریه می کرد و می راند.مرگ او بر اثر سانحه رانندگی پایان زندگی زنی بود که در قمار عشق و وفاداری به همسر و پدرش ، در بازی بی سرانجام تعصب و سنت ها ، در تخته نرد سرنوشت و تقدیر همه چیز را باخته بود. با تکاپوی کودکانه اش سهم زیادی از زندگی نمی خواست. حضور گاه به گاه مردی که دوستش داشت.جنب و جوش کودکی در زهدانش ،تیمارداری پدر معتادش و لمس گاه به گاه آسایش زناشویی با ته رنگی از تپش دلواپسی. ...اما زندگی همین اندک را نیز از او دریغ کرده بود. ما مرگ سیما را هرگز نمی بینیم. حضور اتومبیل های آتش نشانی و آمبولانس و جسدی که رویش پارچه ای کشیده شده و کنار جاده قرار دارد تنها پیش فرض های ما برای مرگ سیما هستند. وقتی مهندس بصیرت از اتومبیلش خارج می شود ، دوربین او را دنبال نمی کند. ما داخل اتومبیل مهندس بصیرت می مانیم.او می رود و در هم شکسته و خرد شده بر می گردد. آیا آن جسد کنار جاده سیماست؟ همان دختری که دقایقی قبل کودکانه می گریست؟ وقتی مهندس بصیرت در فرار از سوال های همسرش ، شرمزده و فروریخته در دل سیاهی شب می راند و با آن یکی می شود ، من و تو ، ما تماشاگران این داستان، در شرم و عذاب وجدان بصیرت با او شریک هستیم.مایی که در نیمه های داستان سیما را زنی بی بند و بار، معتاد و اغواگر فرض می کردیم و بعد در برابر حجم معصومیت و مظلومیت او نابود شده به کنار می نشینیم. پی نوشت: دیشب برای چندمین بار شوکران را دیدم. و بعد از این همه بار افسوس این مرگ دردناک دوست داشتم درباره اش بنویسم. آقای افخمی ...باز هم متشکرم از هدیه زیبایتان . شوکران سینمای ایران... |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:21 توسط مریم |
|
|
امروز صبح صفحه حوادث 2 روزنامه متفاوت ، از وقوع دو جنایت کاملا مشابه در کرج و تهران خبر دادند : چند پسر جوان ،دختری را می دزدیدند و پس از آزار و اذیت و تجاوز، در گوشه ای به حال خود رهایش می کنند. در هر دو مورد هم مجرمان دستگیر شده ، به اشد مجازات (اعدام ) محکوم می شوند... وقتی عکس مجرمان این جنایات وحشیانه را دیدم تنم لرزید...باور کنید آنها هم مثل همه ما بودند . نه قیافه خلافی داشتند و نه هیچ نشانه ای از پستی و حیوانیت ذاتی در آنها بود.مثل تو ، مثل من ....مثل همه این جوانان پر مشغله و سردرگمی که هر روزه در کوچه و خیابان می بینیمشان...اما آنها به واسطه عمل حیوانیشان تا چند روز یا چند ماه دیگر سرمای هراسناک طناب دار را روی گردنشان احساس خواهند کرد .چشم بند، طناب، صدای شکستن یک استخوان ،صدای فرو خوردن یک بغض و دیگر هیچ....تاریکی مطلق... این مساله شدیدا آزارم می دهد که چرا هیچ کس دنبال این نیست که چگونه چند جوان پای به ورطه چنین وحشی گری های توصیف ناپذیری می گذارند؟ از این می ترسم که نکند تصاویر دردناک و وهم آور جنایاتی اینچنین، در ذهن بخش دیگری از هم نسلان من با رنگ و لعابی رویاوار و آرزو گونه در حال نمایش باشد.آیا جنایاتی اینچنین و نظایر آنها در رهیافتی روانکاوانه آرزوهای سرکوب شده و نیازهای غریزی برطرف نشده مجریانش را پیش رویمان به تصویر نمی آورد؟ یا نکند هنوز معتقدیم "بیجه ها" فقط به خاطر تفنن و سرگرمی بچه های مردم را به قربانگاه خود می بردند؟ نسل ما به تبع اتمسفر پیچیده ای که در پیرامونش هست دچار مشکلات و آسیب های پیچیده ای هم هست. به همین خاطر هم هست که مفاهیمی چون گسست نسلی دارد در این دوره و زمانه خودش را به حادترین فرم ممکن نشان می دهد . برای این نسل نه در سیستم خانوادگی و نه در سیستم آموزشی کشور، مفاهیم اولیه ارتباط با هم نسلان تبیین نشده است. و در چنین وضعیتی است که تنگناهای اقتصادی و بیکاری و اعتیاد و ... ازدواج را هم برایش به صورت رویایی دست نیافتنی در آورده است..البته شاید ربط جنایات های مورد اشاره در ابتدای این مطلب به این مباحث کمی بیراه بنماید اما حقیقت این است که لایه لایه های مختلف این اجتماع جوان، احتمال ابتلا به چنین بیماری های خطرناکی را داراست ، اما سیستم ایمنی متفاوت شخصیت آدم ها باعث می شود بروز این ناملایمات به اشکال گوناگون صورت بگیرد. نمی دانم شاید تمام این یادداشت جز پرت و پلایی نامنسجم و نا امید کننده نباشد . شاید من از یک جامعه در حال گذر توقع بیش از حد دارم. شاید این نسل هنوز تا ثبات و تشخص فاصله زیادی دارد. شاید... از کسی که هر روز با باز کردن روزنامه ها بارانی از جنایت و سنگدلی و داوری عجولانه بر سرش باریدن می گیرد ، بیشتر از این هم نباید توقع داشت! |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:26 توسط مریم |
|
|
1- من نمیدانم تو را دوست دارم یا عاشقانه می خواهمت وقتی در لحظه های شادی عاشقانه قلبم تند می زند و در لحظه های پریشانی هم. در تمام لحظه های شاد و پریشانی که با تو قسمت کرده ام فلبم تند می زند.« دوست داشتن است یا عشق ؟ » دوباره همان لبخند نیم بند که « توی اون کتابهای ادبیات به تو چی یاد می دادند؟ » حرفت را قطع می کردم « واژه ها گاهی از بیان در مانده اند...» 2- غم می گرفت نگاهم را . بغضم گیر می کرد لای واژه ها و خسته می شدم از کی یر که گور.می بستم « ترس و لرز » را و خیره می شدم به تو . «چرا ؟ چرا رژینا را رها کرد؟چون ابراهیم از اسماعیلش برای ایمان گذشته بود؟ چون اگر با هم ازدواج می کردند عشقشان می مرد؟ حالا که رها کرده رژینا را عشقشان ابدی شده؟» زل می زدی به چشم هایم « عمل مومنانه یعنی همین . کی یر که گور پی ابدیت عشق بوده که...» مثل همیشه می پریدم لای واژه های جدیت «از کی یر که گور خوشم نمی آید . از تئوری و نظریه و فلسفه خوشم نمی آید اگر ابدیت عشق این است از عشق ابدی خوشم نمی آید . اصلا من دلم می خواهد عشقم در کنارم باشد حتی مقطعی ، بی فلسفه ، بی بهانه ، بی تئوری.» 3- وقتی می خواهمت، وقتی بی تابانه تمام واژه ها و تصویر ها و رویاهایم حضور تو را می طلبد یعنی ایستادگی من در برابر خواهش های خودم. یعنی تعهد به خواستن های خودم برای بودن تو. می خواستیم و گریزی نبود از حضور مدام دستهایمان در روزهایی که کمرنگ می کردند دانشگاه و کار و ترافیک و آدم های نا آشنا را. نشستیم به چله فراموشی هم و روزها از چهل می گذشت و بی تابی خواستن هایمان اما همچنان تداوم داشت و مثل آدم های فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» خاطرات تو را می چسباندم در آحرین بقچه ذهنم و تن می دادم به واژه ها و تصویر ها و رویاهای جدید .اما هر بار که از خیابان دانشگاه می گذشتم تصویر تو با بوی درختها و نرده های سبز دانشگاه می آمد. من بو می کشیدم حضور تو را و دیگر دستم به فشار دست خوشبخت زود آشنایی نمی رفت . خودکشی عارفانه بود انکار مدام حس های دیوانه ام که بودن تو را می طلبید. تعهد معنی اش می شود همین؟ 4- آن اول ها شرم ناک می شدیم از گفتن صریح «دوستت دارم» . از چت های مداوم و گفتگوهای تمام روز نیمی از حرف هایمان به بحث کودکانه ای می رسید که « چقدر این فعل دوست داشتن تقدس دارد» بعد تر که توی جمع دلم ضعف می رفت از تلاش مصرانه ات برای کف کردن نوشابه صدایم را ول می کردم توی نگاهت که « لفظ مقدس» و یکی از آن ته تفسیر می کرد: « هر وقت این دو تا به هم گفتن لفظ مقدس یعنی دوستت دارم» . یک چیز دیگر هم بود در روزهای بهار که قاصدک ها در خیابان بیداد می کردند و هر کدام که به دستمان می آمد برای آن یکی پیغام می دادیم دم گوشش و رهایش می کردیم به گردش باد......دلتنگ شده بودم.... |
|
+ نوشته شده در
هفتم تیر 1387ساعت 20:59 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد و چه علم نامقدسی است وقتی که خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات یک مسافر اسپنتمان عاشق مترسک ایلیای عزیز قلم به دست مزدور آیه های زمینی سیما حجازی عبدالرضا شهبازی ضرب در صفر سکوت ابدی زندگی سگی عسل گیسو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مریم پارسا |
| پیوندها |
|
خاکستر |
|
RSS
|