بیست و نهم مرداد 1387
روز اول: خبر ناگهانی کناره گیری پهلوان!! رضا زاده از مسابقات المپیک
چند روز بعد: مصاحبه در روزنامه و مجله و رسانه ملی با اعضا تیم المپیک بدون تفکیک جنسیتی!!!
چند روز بعد تر: شروع مسابقات و حسرت دیدن افتتاحیه از رسانه ملی!!
چند روز بعد تر از بعد تر: باخت پی در پی اعضا تیم ایران!!!!
و در آخر: مثل همیشه بازی کی بود کی بود من نبودم....
روزگار از نو.....
نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:24 | لینک
|
چهاردهم مرداد 1387
من می آیم،
تو می روی نهان...
تو رخ می نمایی
من غیب میشوم !!
تو می روی نهان...
تو رخ می نمایی
من غیب میشوم !!
نوشته شده توسط مریم در ساعت 15:11 | لینک
|
دوازدهم مرداد 1387
آمده ام ماموریت کاری (مثلاْ). روز مبعث رسیدم. دو روزی وقت داشتم به دلم برسم و بعد باز برگردم سر کارم. ۵ شنبه صبح ( طبق عادت سفرهایم به تهران) رفتم کوه. با دو سه نفری که دوستشان دارم. آن بالاها کلی حرف زدیم و خنکای نسیم را حض کردیم.جای همه خالی از دربند تا تجریش را هم پیاده برگشتیم - فارغ از گرمای بی سابقه تهران که انصافا دست کمی از جنوب خودمان نداشت اینبار- با ظرف شاه توتی در دست و کوله ای بر پشت و حرفهایی که انگار تمامی نداشتند. سر میدان امامزاده صالح و بازارچه تجریش که پر از خاطره و وسوسه های خریدها خوشمزه است در انتظارم بودند....چقدر خاطره زنده شد یکهو.. . کاش اینقدر شخصی نبودند تا اینجا فریادشان می زدم....
حالا گمانم یک هفته ای مهمان کوههای حسن آباد کرج باشم.تا چهارشنبه...مشغول به بازآموزی..در دوره های تربیت مربی!!!! که تازگی ها شبیه پادگانهای نظامی شده...باز جای شکرش باقیست که اینترنت هنوز سهمیه بندی نشده است....
پ.ن: چقدر دلم آرزوی دیدن آرزو را دارد. اما گمان نکنم فرصتش باشد.آرزوی عزیزم شادمانی عروسیت هنوز ته دلم غنج میزندو بالا و پایین می پرد. می بوسمت.
نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:8 | لینک
|
