تبليغاتX
درخت بی سایه

اصلا عجله نداشتم و با قدم های آهسته  پیاده رو را طی می کردم.خیلی ها می رفتند،خیلی ها می آمدند،و قطعا هر کس به دنبال کاری. در بین همین رفت و آمدها چشمم به پسر بچه ای حدودا 10 ساله افتاد که کنار پیاده رو روی پله ورودی خانه ای نشسته بود و با صدای بلند، زار زار گریه می کرد.جلوی پسر بچه روی زمین یک سینی گرد وارونه شده بود و اطراف سینی هم مقداری بامیه ریخته بود.رفتم جلو و پرسیدم: ((چیه پسر جون؟چرا این جوری گریه می کنی ؟)) پسرک با صدایی پر از غم -  نمی دانم واقعی یا ساختگی – نالید: (( باید تا غروب این بامیه ها رو می فروختم و پولش را به صاحبکارم می دادم . ولی خوردم زمین و همه بامیه ها ریخت. حالا اگه دست خالی برم ،صاحبکارم پدرم و درمیاره. نمی دونم چه جوری برگردم!)) و دوباره زد زیر گریه.در همین حال چند نفری دور پسر جمع شدند یکی از آنها که مرد جوانی بود آمد جلو و از پسرک پرسید:(( مگه پول اینها چقدر می شه؟ )) و پسر بچه با ناله جواب داد: (( سه هزار تومن. اگه این پول رو تحویل ندم، دیگه هیچ کاری بهم نمی ده)) و باز گریه!

همان آقا سه هزار تومان از جیبش در آورد و به پسر داد: (( بیا، این پول رو بگیر و این قدر گریه نکن. دفعه دیگه هم مواطب باش . پاشو، پاشو برو پیش صاحبکارت)) پسر اولش راضی نشد ولی بالاخره به اصرار افرادی که دورش جمع شده بودند قبول کردو بلند شد و رفت.

 یک ماه بعد .پیاده رویی در یک نقطه دیگر شهر!

خیلی عجله دارم و تقزیبا دارم می دوم .بکدفعه صحنه ای را می بینم که در پیاده رو میخکوب می شوم. همان پسر بچه را می بینم ، با همان وضعیت قبلی. سینی واژگون شده و بامیه های ریخته شده و زار زار گریه های دلخراش! و مردمی که دورش جمع شده اند و همان داشتان صاحبکار و کتک و از کار بیکار شدن!درست با همان جزئیات....

کار کردن بچه ها توی این سن عجیب نیست. همه ما هر روز دخترها و پسرهای زیادی را می بینیم که توی خیابان و پیاده روها مشغول کارند .کارهایی مثل گل فروشی ،فال فروشی، پاک کردن شیشه ماشین ها .ولی این که از الان بچه ها را تعلیم دهند که با دروغ و کلک پول دربیاورند ،ظلمی است که بیشتر از کار کردن در حق آنها روا می دارند. شاید هم این فقط یک بازی اغست برای بچه های کار ...که حتی حق بازی کردن هم ندارند....

نوشته شده توسط مریم در ساعت 0:52 | لینک  | 

همین که بدانی سایه ات را به آفتاب نمی فروشم کافیست....

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 0:58 | لینک  | 

دوستی که تازه از حج برگشته تعریف می کرد که با چشمای خودش در حال طواف دور کعبه، دختر و پسری ایرانی را دیده که در حال طواف با هم آشنا شده و سر صحبت را باز کرده و سر آخر هم با دادن شماره تلفن و گذاشتن قرار بعدی از هم جدا شده اند.

جدا از دیدگاه معمول که کار آنها را بی حرمتی به این مکان مقدس تلقی می کنند داشتم فکر می کردم که می توان گفت: "عشقی پاک که نطفه اش در مکانی مقدس شکل گرفته است"

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:53 | لینک  |