تبليغاتX
درخت بی سایه

پیرزن یک گلابی بر می دارد و دست میوه فروش می دهد : اینو برا من بکش! میوه فروض گلابی را پرت می کند روی ترازوی دیجیتالی :500 تومن! پیرزن پشتش را می کند و می رود. میوه فروش تعجب نمی کند. گلابی را پرت می کند روی جعبه گلابی ها. پیرزن را آن قدر نگاه می کنم تا از چشم پنهان می شود. این طور وقت ها چه باید کرد؟!

ماه رمضان است. تمام شهر بوی دارچین می دهد و نعنا داغ روی آش . در پیاده روهای خیابان ما جای قدم برداشتن نیست . آن قدر که صفوف حلیم و آش و نان به هم پیوسته است. پیرمرد ایستاده است،دست هایش می لرزد. قیمت یک کاسه آش را می پرسد. پسر آش فروش جواب می دهد. پیرمرد کلاه نمدی روی سرش را جا به جا می کند، چشمهایش را از زمین بالا نمی آورد و راهش را کج می کند که برود. این طور وقت ها چه باید کرد؟!

جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده ام . نشریه ادبی مورد علاقه ام را ورق می زنم و فکر می کنم که    می ارزد چند هزار تومان برایش بدهم؟ سبزی های سبزی فروشی پشت سرم با طعم مطلبی که ایستاده می خوانم مخلوط شده. زن از راه می رسد.چادرش را جلو و عقب می کشد. من من می کند. نگاهش  می کنم.به سبزی فروش می گوید: گشنیز داری؟ صدایش سرما خورده است. صورتش گر گرفته است.سبزی فروش جلوی چشمهای من دسته ای سبزی بر می دارد و روی انبوه گشنیزها می گذارد: نه ندارم.... زن راه می افتد به نیت سبزی فروشی بعدی.عصبانی می شوم: چرا بهش ندادی؟!سبزی فروش حتی نگاهم نمی کند: چون پولش رو نمی ده. یعنی نداره که بده. نمی دانم این طور وقت ها چه باید کرد،اما مطمئنم دیگر چند هزار تومان برای مجله ادبی مورد علاقه ام نمی دهم.

بچه ها را که می بینم تمام بدبختی های دنیا را فراموش می کنم.یاد آن جمله "روی ماه خداوند را ببوس" می افتم. که می گفت: "خدا لای انگشت های بچه هاست." پدر و مادر جوان با بچه ای 4-3 ساله به اسباب بازی فروشی می رسند.به پسر بچه نگاه می کنم. لبخند می زنم. می رود به سمت چرثقیل اسباب بازی و برش می دارد: ا....اد....نمی تواند بگوید.کودک لال است. پدرش سر تکان می دهدو از مغازه دار می پرسد: این چند آقا؟ پیرمرد اسباب بازی فروش از لای روزنامه سرش را بالا می آورد : چهار تومن! مرد چرثقیل را سر جایش می گذارد و با زبان بچه توضیح می دهد که بعدا می خرم...بچه می زند زیر گریه...از گریه ضعف می کند. پدر بغلش می کند و دور می شود.: ندارم بابایی... نمی دانم این ندارم را چطور به زبان ناشنواها می گویند. نمی دانم این طور وقت ها چه باید کرد؟!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:43 | لینک  | 

اسمم را پدرم انتخاب کرد،

نام خانوادگي ام را يکي ا ز اجدادم!

ديگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 23:36 | لینک  | 

باران دعوتم می کند به سکوت

بر پوست شب

دست نوازش بکشی

روز خواهد شد بی تردید...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:32 | لینک  |