تبليغاتX
درخت بی سایه

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ....

نوشته شده توسط مریم در ساعت 9:11 | لینک  | 

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت...

آزمون تلخ زنده بگوری

(احمد شاملو)

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:21 | لینک  | 

 

بی هیچ دلیلی دوستت میدارم

و این دلیلی است

بر نقض برهانی

که علت می طلبد

پ.ن: برای کسی که بی دلیل دوست میدارمش

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:27 | لینک  | 

It’s only the coward who

Gives up while there is still Hope

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 16:6 | لینک  | 

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس تمام نامه ها
و از تارک تمام ترانه ها پاک کردم
فرض کن با قلمم جناق شکستم
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش رویا و روشنی بستم
فرض کن دیگر آوازی از آسمان بی ستاره نخواندم
حجره حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد کوچه شما
صدای آوازهای مرا
نشنید
بگو آنوقت
با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل در به در
با بی قراری ابرهای بارانی
باور کن به دیدار آینه هم که میروم
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو میزند
همنشین نفسهای من شده ای عزیز دلم
با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای...........

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:41 | لینک  | 

رفت. سالهاست که رفته دیگر.مرد پاییزی شعر، خزان را سطر به سطر ، سرخ و زرد و نارنجی ، سرود و یک روز شهریوری رنگ از شاخه افتاد .بی صدای خش خش برگی حتی . بی آنکه بادی بوزد . بی آنکه پاییز خودش را روی دیوارهای کاهگلی یله کرده باشد . یا شبنمی عاشق آفتابی شود به بهانه صعود .یک روز که رنگ شهریور داشت ، هنوز مدرسه ها پلک های خواب آلودشان را نمالیده بودند تا باز شوند و هنوز آسمان اخمو و ابری و بارانی و اشکی نداشت و هنوز پاییز نیامده بود تا عاشق شویم و خاطره هامان را زرد زرد ، سرخ سرخ بنویسیم ، او در (( اخم جنگلی )) گم شد . او در آن شهریور رنگ پریده و بی برگ ترین باغ دنیا تنها به طوس اندیشید و این که کنار فردوسی بزرگ فرصتی بیابد برای یک خمیازه جاوید . و افسوسی ماند که چرا به پاییز نرسید این بار کسی که در تمام عمر پاییز به او رسیده بود .و رسیده بود با برگهایی بر باد شده ، با میوه هایی از یاد شده ، با دلهایی شاد و ناشاد شده رسیده بود ، اما ....پاییز مثل یک سلطان رسیده بود به او که :

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها پاییز

گمانم تقویم پنجم شهریور را نشان میداد و او فکر میکرد چند پاییز از عمرش گذشته که شعرش شبیه رفتن شد . خستگی آمده بود آن روزها خانه کرده بود در همسایگی نگاهش . خستگی آمده بود که عشقش هم رنگ بیماری گرفته بود و این مرد عاشق خزانزدگی های دیرینه و پارینه ، این شاعر بغض های پاییز:

.....یک دختر زیباتر از رویای شبنم ها

انگار روح آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت شادی است

انگار تصویر خدا در بهترین قاب است

انگارها بگذار ،

بیمار !

ترک برداشته بود عمری شعرهای او که رد غربت داشت ، اما وقارش نه . نه آن روزهای زندان که کشدار و تلخ میگذشت و او با ((شاتقی ))از دختر عمو طاووس میگفت ، که حتی آنروزهایی که فکر میکرد تاریخ تنها یاوه های عفن قدرت را غرغره میکند و مینگارد که :کدامین امیر دوش ماه نو را نیمه شب با چاکران دیده یا مادیان سرخ یال کدامین سلطان تا سحر سه کرت زاییده . حتی وقتی آرمانها را چیزی دید برای قاب کردن برای رف خاطرات یا یادگاری نوشتن روی میز مدرسه هم وقار شعرش ترک بر نداشت که خود پاییز را خزان نمیزند دیگر.خیلی امروزین نمیشد مرد نقل هایی که بوی نا داشت و دلدادگی البته . دل نگران نقال بود وقتی جعبه های جادو فتح میکرد ذهن من را و چشم های تو را که پیشتر رنگ شرم داشت و رد عشق . وقتی قطره قطره شکل آدمکش روی بخار شیشه زمستان ، آب میشد فکر حوله بودکه (( حوله حاظر کن نچاید های ...آدمک کلی عرق کرده است .)) . و راستی زمستان . در رمستان او چهار فصل زندگی این جماعت ، رنگ روایت گرفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها سر در گریبان ، دستها پنهان

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است !

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:13 | لینک  | 

وقتی می گویند تو جای حق نشسته ای یعنی همین؟! آه ، اسم تو باشد یا نباشد،هرم نفس های عاشقان و دلسوختگان، ستمدیدگان و بی پناهان است. و این حکایت تمثیلی است از این که تو در نفس های هر عاشقی ،هر بی پناه و دلسوخته و سرگشته ای هستی و به قدر نفس حتی چشم از آنها بر نمی داری... برای همین هاست که دوستت دارم. وقتی آن قدر حضورت در زندگی ها تماشایی است که آه می شود نامی از نام های تو.کدام کس را می شناسی که آه نگوید؟! چه تو را بشناسد چه نه، چه دوستت بدارد چه نه !و چه بداند به هر آهی که می کشد صدایت کرده یا نداند!

آه نام توست !حتی اگر آنها که آه می گویند ندانند تو را صدا می زنند، تو، خودت که می دانی، جواب می دهی سلام شاید. شاید برای این است که آه کشیدن ، آراممان می کند. هر بار که آه می کشیم ، تو همین جا سلام می گویی و ما آرام می شویم.اگر نشد روزهای عمرم را با تو به جشن بنشینم ، تمامش را آه می کشم تا آنی، و کمتر از آنی از یادت خالی نشوم.

پی نوشت: گوشه اولین صفحه کتابی که باز کرده ام نوشته بود: در خبر است که حق جل جلاله سه نام از نام های خود را به ابراهیم فرستاد، یکی از آن آه بود که ابراهیم بر دوام می گفتی آه. اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام بیاید ، اهل بلا را یک نام بیاید. نود و نه نام همه از زبان برآید ، اما آه از میان جان برآید.زبان و کام را به آه، راه نیست.

نوشته شده توسط مریم در ساعت 22:15 | لینک  |