تبليغاتX
درخت بی سایه

شب تولد توست، ستاره هارو تك تك

به عشق تو شمردم، تولدت مبارك 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 16:27 | لینک  | 

 می دانم هیچ صندوقچه ای نیست که بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم و درش را قفل کنم چون تو همه قفل ها را باز می کنی . می دانم هیچ جایی نیست که بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان کنم ، چون تو تک تک کلمات  دفتر خاطراتم را می دانی . حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم ، حتی اگر تمام پرده ها را بکشم ، تو باز هم مرا می بینی و می دانی که نشسته ام یا خوابیده و می دانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه می رود . تو هر شب خواب های مرا تماشا می کنی ، آرزوهایم را می شمری و خیال هایم را اندازه می گیری. تو می دانی امروز چند بار اشتباه کرده ام و چند بار شیطان از نزدیکی های قلبم گذشته است. تو می دانی فردا چه شکلی است و می دانی فردا چند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت.  تو می دانی من چند شنبه خواهم مرد و می دانی آن روز هوا ابری است یا آفتابی. تو سرنوشت تمام برگ ها را می دانی و مسیر حرکت تمام بادها را و خبر داری که هر کدام از قاصدک ها چه خبری را با خود به کجا خواهند برد.  تو می دانی کدام دانه برنج را کدام مورچه کی از زمین بر خواهد داشت و می دانی هر تک تک دانه های انار در کدام لحظه پاییز خواهند رسید. تو می دانی هر کدام از قطره های باران بالاخره پای کدام ریشه خواهد رفت و می دانی کدام سیب سرخ را من خواهم خورد و کدام دانه گندم سهم هفت سین ماست.  تو حساب اشک های مرا داری و می دانی تا حالا چند ستاره از چشمم چکیده است. تو می دانی در نوک هر پرنده چند تا آواز است و در قلب من چند تا آرزو تو می دانی، تو بسیار می دانی....

خدایا می خواستم برایت نامه ای بنویسم ، اما یادم آمد که تو نامه ام را پیش از آنکه نوشته باشم خوانده ای ... پس منتظر می مانم تا جوابم را فرشته ای برایم بیاورد....

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:54 | لینک  | 

 

چشم ما بود به آئینه و آئینه شکست

گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است

آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد

که به زیبایی آئینه نباید دل بست

ناگزیرم که به این فاجعه اقرار کنم

خواب تلخی که ندیدم به حقیقت پیوست

کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست

قسمتم در به دری بود همین است که هست

در دلم هر چه در و پنجره دیدم بستم

راه را بر همه چیز و همه کس باید بست

چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام

غزل و خلوت و آواز و خدایی هم هست

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:2 | لینک  | 

یادم نرفته است! گفتی از هراس بازنگشتن، پشت سرم خاکاب نکن. گفتی پیش از غروب بادبادک ها باز خواهم گشت و طلسم تنهایی تو را با وردی از اوراد آسمان خواهم شکست! ولی باز نگشتی. و ابر بی باران این بغض های پیاپی با من ماند. بی مرزی این همه انتظار با من ماند.

بی تو ، من ماندم و الهه شعری که می گویند شعر تمام شاعران را انشاء می کند. هر شب می آید، چشمان منتظرم را خیس گریه می کند و می رود!

امشب اما، در اتاق را بسته ام! حتی گوشهایم را با پنبه پوشانده ام، تا صدای هیچ ساحری را نشنوم! بگذار الهه شعر ، به سر وقت شاعران دیگر این دشت برود. من می خواهم خودم برایت بنویسم. می بینی عزیز دلم؟ دیگر کارم به جوانب جنون کشیده است. می ترسم وقتی که گوش شیطان کر از این هجرت بی حدود بر گردی دیگر نه شعری مانده باشد، نه شاعری! کم کمک یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم، به جای تو دلواپس شوم، حتی به جای تو بترسم . چون همیشه کنار منی. کنارمی اما.... صد داد از این اما!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:33 | لینک  | 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،که گمان کردم سر به سر این دل ساده می گذاری!به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کننده توست!ولی آغاز آواز بغض گرفته من،در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود!هاشور اشک بر نقاشی چهره ام و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بی چراغ!دیروز از پی گناهی سنگین گذشته را مرور کردم!از پی تقلبی بزرگ ، دفاتر دبستان را ورق زدم!باید می فهمیدم چرا مجاز اتم کرده ای!شاید قتل مورچه هایی که در خیابان به کف کفش من می چسبیدند،این تبعید ناتمام را معنا کند!یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من،در بعد از ظهر تابستان هشت سالگی شکست!یا سنگی که با دست من،کلاغ خانه عمو را فراری داد!یا نفرین ناگفته گدایی که من با سکه نصیب نشده او برای خودم بستنی خریدم!و گرنه من که به هلال ابروی تو در بالای آن چشمها جسارتی نکرده ام!امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،ده حبّه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم برای آن پنجره قدیمی شیشه رنگی خریدم یک سیر پنیر به کلاغ خانه عمو و یک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم! پس تو را به جان جریمه این همه ترانه ..... دیگر نگو بر نمی گردی!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:49 | لینک  | 

میگن دستای پاک تو مهمون دستای دیگه است

میگن نگات پیش منه اما دلت جای دیگه است

میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی

چشمهای رنگ عسلت دنبال چشمهای دیگه است

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟!

آدم میتونه بد باشه، مگه فرشته هم بده؟

با شب و مهتاب شنیدم این روزها خلوت می کنی

میگن تو خواب رو رویاها ت خورشید و دعوت می کنی

چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمی شه؟

وقتی که نیستم اون چشات خونه بارون نمی شه؟

میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی!

اون کیه که به جای من شبها براش دلواپسی؟

تو اهل آسمونایی ، اون آسمونای بلند

فرشته آرزوها م به گریه های من نخند.

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟!

آدم میتونه بد باشه، مگه فرشته هم بده؟

نوشته شده توسط مریم در ساعت 9:35 | لینک  | 

عزیزم روز میلادت مبارک....
نوشته شده توسط مریم در ساعت 7:0 | لینک  | 

گاهی ما کویریم و خدا باران. خدا بر ما می بارد. یکریز و بی امان.اما کویر، خشک است.اما کویر ، سخت. اما کویر سفت. بارش خدا بر آن فرو نمی رود. انبوه می شود و راه می افتد و سیل به پا می کند.پرهیاهو و پر غوغا و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است. زیرا عاشق می شویم و نام این سیل به راه افتاده، عشق است.گاهی اما باغیم و خدا برف. خدا بر ما می بارد،آرام و بی صدا.خاک باغ نرم است و پذیرا. خدا بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ می کند. بی هیچ غوغا و هیاهو. و کم کم در آن پایین در عمق پنهان روح،سفره های روشن آب پهن می شود.اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده است. هرچند باز عاشقیم و نام آن سفره های روشن آب هم عشق است...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:53 | لینک  | 

جمعه هایم چه عبث می گذرند....

از امروز.

            .

                 .

                        .

                              .

                                 روزه سکوت دارم

نوشته شده توسط مریم در ساعت 9:21 | لینک  |