یکی از همکارانم بعد از مدتی تلاش برای برقراری تماس با من از طریق تلفن منزل و موفق نشدن ، برایم SMS زد که " نمی تونم بگیرمت " . با او که تماس گرفتم گفتم مراقب پیام هایی که می فرستد باشد و فکر قلب ما را بکند!!! ( حالا چرا او هم نمی تواند ما را بگیرد؟؟؟)
چند وقت پیش با خواهرم رفته بودیم دکتر. خواهرم که می خواست آمپول بزند و کمی می ترسید به من گفت : " من رو بگیر" ( یعنی من رو نگه دار) . دکتر با لبخند به او جواب داد :" تو رو یکی دیگه میاد می گیره!!!!"
* * *
هنوز هیچ کس نیامده ما را بگیرد( :D )
مردی که متوجه شده بود همسرش گوشش سنگین شده به پزشک مراجعه کرد و کمک خواست چون نمیدونست این قضیه رو چطور با همسرش در میون بزاره.دکتره گفت چون نمیدونم میزان شنوایی همسرت تا چه حد کم شده این آزمایش و تو خونه انجام بده و نتیجه رو به من بگو تا بتونم کمکت کنم.امشب وقتی همسرت در فاصله ۳ متریت بود سوالی رو با صدای معمولی ازش بپرس. اگه جواب نداد از فاصله ۲ متریش امتحان کن و اگه بازم جواب نداد از ۱ متری و بالاخره اگه جوابی نگرفتی برو و از فاصله نزدیک تر همین کارو تکرار کن.
خلاصه آقاهه شب اومد خونه و وقتی مشغول تماشای فیلم بود نگاه کرد و دید همسرش تو آشپزخونه تقریبآ در فاصله ۳ متریش قرار داره. در حالی که عادی فیلم و تماشا میکرد از همسرش پرسید: عزیزم امشب شام چی داریم. ولی جوابی نشنید. آروم نزدیک تر شد و دوباره تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. اینبار نزدیک تر شد و وقتی باز هم جوابی نشنید رفت تو آشپزخونه و دستش و حلقه کرد دور کمر (یا حفظ موازین شرعی ) حاج خانوم و پرسید عزیزم امشب شام چی داریم ؟ زنشم با چهره ای بر افروخته و عصبانی برگشت گفت: مگه کری ؟! ۳ بار گفتم که٬ قورمه سبزی.
نتیجه اخلاقی : گاهی ممکنه نسخه ای که برا حل مشکل دیگران میپیچیم درست همون نسخه ایه که اول باید برا خودمون بپیچیم.
منیر که سینی چای را آورد اقای امانی هنوز داشت با موج رادیو سیاه قدیمیش ور میرفت صدای اهنگر ها از طبقه پایین به گوش میرسید که روی تراس خانه اقای شمس مشغول کار بودند اقای امانی عینکش را روی بینی ترکیش بالابرد وگفت منیر جان اینا از صبح دارن چی کار میکنن منیر حوله روی سرش را کمی جا بجا کردو گفت دارن نور گیر میزنن اقای امانی چند لحظه همانطور منیر را نگاه کرد وگفت نور گیر؟بعد موج رادیو را عوض کرد صدایی با خش خش آمد و گوینده زن با حرارتی مثال زدنی گفت رادیو تهران عصر اخر هفته شما بخیر سلا میکنم به تمام پدر بزرگ ها ومادر بزرگ ها به پدر ومادر ها و به جون ها امروز میخوایم راجع به پیری زود رس براتون صحبت کنیم...اقای امانی لبخندی گوشه لبش نشاند و به منیر نگاه کرد و گفت میخوای منم یه نور گیر بدم بزنن که دچار پیریه زود رس نشیم منیر نگاهش کرد وارام به طرف اقای امانی ام دوگونه اش را بوسید وگفت من تا تو رودارم پیر نمی شم بعد اقای امانی دست منیر را گرفت و به سمت خودش کشید ونشاندش رو پاهایش وگفت فکر میکنی از این پیر تر هم میشی منیر ارام روی سینه اقای امانی زد وگفت مسعود !!!بعد ابرو هایش را در هم فرو برد و اقای امانی گونه منیر را بوسید گفت حالا نور گیر بزنیم یا نه؟منیر سرش را گذاشت روی سینه اقای امانی وگفت هر چی شما بگی
یک کتاب جلد سبز توی کتابخانه خاک می خورد.کتاب جلد سبز که از آن بالا به من چشمک می زد. .بزرگ بود آنقدر که می دانستم حتی اگر دستم به آن برسد ،توان برداشتنش را ندارم. اما کتاب های نزدیک تری هم بودند. همه چیز از "یک " شروع شد. از " یک " که می شد جلویش بی نهایت صفر گذاشت ، تا ابد نشست، و با هر صفر به ارزش آن افزود. اما اگر یک را بر می داشتی همه صفرها جز نقطه های گرد تو خالی چیزی نبودند.قدم که بلند تر شد دستم به " آری، اینچنین بود ای برادر " رسید. غرق می شدم در کلمات مسحور کننده آن و بارها و بارها می خواندم تا بتوانم چشمهایم را ببندم و از حفظ بگویمش .اما هر بار که چشمهایم را می بستم یک کتاب جلد سبز را می دیدم در آن طبقه بالای دور از دسترس کتابخانه . یک کتاب جلد سبز که یک اسم سفید داشت . هنوز ، حتی خواندن آن اسم برایم دور و دیر می نمود. من قد می کشیدم و دستم یک به یک به کتاب ها می رسید. " حسن و محبوبه " ، " پدر، مادر، ما متهمیم " ، " مسئولیت شیعه بودن" و " علی " ...حالا خیلی وقت است که دستم به همه کتاب ها می رسد. حتی به کتاب جلد سبز رویای که رویش نوشته است " نهج البلاغه" . قبل از آنکه دستم به آن برسد نامش را از تو شنیده بودم. حالا هم قدم به نهج البلاغه می رسد هم دستم توان برداشتنش را دارد. اما انگار اینها تمام فاصله بین من و کتاب بزرگ جلد سبز نیست. این فریاد بلند تو بود ، در همه حرف ها، یادداشت ها و سخنرانی ها که فریاد می کشیدی بر سرم که نهج البلاغه را از آن بالای کتابخانه بردارم و خاک هایش را پاک کنم . انگار یک نفر قدم به قدم تو را در کتابخانه چیده بود تا آخر سر به نهج البلاغه برسم. وقتی کتاب با دستهایم آشنا شد بازش کردم ، به یاد تو... حکمتی از حکمت های علی ( ع ) آمد :" خدا را از سست شدن تصمیم ها و شکسته شدن اراده های پولادین شناختم " .کتاب جلویم باز مانده بود و من با یک سوال مانده بودم: تو خدا را چگونه شناختی؟ تو که در یک غروب دلتنگ گوشه یک کاغذ رنگ پریده نوشتی : " اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست" . آن وقت همین جمله دلتنگی های تو ، شد سد آهنین اراده آنهایی که تو را دوست داشتند تا هیچ گاه تنها نباشند، هیچ گاه تنهایی شکست شان ندهد. تو را دوست داشتند که می گفتی : " من شکست نمی خورم، ایمان و دوست داشتن ، روئین تنم کرده اند" . راستی تو خدا را چگونه شناختی ، علی شریعتی ؟
.: نقل قولها و نام تعدادی از کتابهای دکتر علی شریعتی در گیومه آمده است.
میگویند عیار هر کسی در زندگی اش در یک نقطه و یک لحظه مشخص می شود. همه ما زندگی می کنیم تا در گذر از این لحظه، از این مرحله ، چند و چون خودمان را بشناسیم . تا بفهمیم کجا ایستاده ایم و چکاره ایم. گاه آنقدر حواسمان پرت است که اصلا متوجه این نقطه و این لحظه نمی شویم .تنها در کهنسالی و در خیزش دیر هنگام وجدانمان ارزش آن لحظه را در می یابیم .این حرف هایی هم که در باره شرایط اجتماعی و فرد قربانی اجتماع می زنند ، ارزانی جامعه شناسان و حقوقدانان و جامعه شناسان .این همه حرف سخت زدم تا بگویم حُر،حُر بن ریاحی نمونه اعجاب برانگیز گذر از این مهلکه های سخت در یکی از آن سر بزنگاههای مهلک است. این که مردی در هولناک ترین شرایط ، در طوفانی ترین روزهای عمرش ، در لحظات اختلاط شر و خیر، در کسوف و خسوف مستمر آفتاب و ماه در تداخل سُره و ناسُره،بفهمد و بداند که آن لحظه موعود،آن لحظه یکتا و بی نظیر در زندگی ، آن نقطه امتحان فرا رسیده است. بداند که اینجا لحظه ایست که تمام زندگی اش را رنگ و روی دیگری می زند.بداند در نقطه ای قرار دارد که شجاعت و ترس راه زندگی او را مشخص می کند. بداند که انتخاب او میان عافیت و نبرد، میان مرگ و زندگی نقطه طلایی زندگی اش است. در سرگذشت حُر ، آنچه بیش از شجاعتش مرا تحت تاثیر قرار داده این آگاهی و طمأنینه غریب اوست که مرا شگفت زده می کند. این پاسخ صریح به وجدان ، این تشخیص، نقطه های این زندگی است که در تاریخ بی نظیر و بی همتا باقی مانده است. حُر، شخصیت جاودان عاشورا ست.مردی که بار سنگین تحمل ناپذیر زیستن را با تمام وجود احساس کرد.

آن مرد عاشق بود و آن بازی عشق و آن حریف خدا. دور، دورِ آخر بودو بازی به دستخون رسیده بود. آن مرد ،زمین را سبز می خواست . دل را سبز می خواست . انسان را سبز می خواست ،زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز. اما سبزی را بهایی است به غایت سرخ و بازی به غایتش رسیده بود، به غایتی سرخ.و از این رو بود که آن مرد سرخ را برگزید.که عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ. و از میان تمامی سرخان ، خون را برگزید ، نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را . آن خون عاصی عاشق را. آن خون که فواره است و فریاد . او خون خویش را برگزید،که بازی، سخت سرخ، و سخت خونین بود. ترکش کنید و تنهایش بگذارید که شما را یارای یاری او نیست . این بازی آخر است و نه جوشن به کار می آید و نه نیزه و نه شمشیر و نه سپر . دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخیز . بروید و بردارید و بگریزید. دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد، تنتان پاره پاره خواهد شد. . کیست؟ کیست که با تن پاره پاره بماند؟ دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد . قلب شرحه شرحه تان ، غنیمت دیگران خواهد شد. این عزیمت را دیگر بازگشتی نیست . زیرا که آن یار گلو را بریده دوست دارد و سر را بر نیزه و خون را پاشیده بر آسمان. وقتی بنده اید و او مالک ،بازی این همه سخت نیست. وقتی عابدید و او معبود بازی اینهمه سخت نیست. اما آن زمان که عاشقید و او معشوق ،یا آن هنگام که او عاشق است و شما معشوق ، بازی این چنین سخت است و این چنین سرخ و این چنین خونین. و بازی عاشقی را نخواهید برد، جز به بهای خون خویش.
آن مرد حسین بود و آن بازی کربلا و آن یار خدا...
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...

شب از نیمه گذشته و من خسته از آوار و اشک و خاک به نخلی تکیه زده ام.باد سرد کویر می وزد و زوزه می کشد. من اما ، دور از چشم چراغ ها و چادر ها خودم را به باد سپرده ام و خاطرات امروز را مرور می کنم. : " پریسا ، تنها دختر خانواده، سرانجام پیکر بی جان برادر کوچکش را نیز یافت و حالا دیگر قصه زندگی گرمش به آخر رسید،اما بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید... وقتی برادرش را خاک می کردند هق هق گریه اش نمی گذاشت همه کلماتش را بفهمی . اما هر چند کلمه یکبار "خدا" را صدا می زد، شاید درد دل می کرد ، شاید هم اعتراض! اندکی بعد...ناگهان صورت خیسش را برگرداند و رو به نخلستان – انگار با تمام توان- فریاد زد : ای خدا ااااا .... و بر گشت! حتی سعی نکرد نشانه ای بر خاک پسرک به جا بگذارد. رفت و رفت و در لا به لای نخل های کویر و اشک های من گم شد.
اکنون ساعت هاست که او رفته اما هق هق غریبانه اش را در دل من جا گذاشته است. او رفت و حالا من مانده ام و تو ای پناه بی پناهان! اینک بر کرانه این ویرانه از تو یا " مجیب دعو المضطرین " می پرسم "چرا؟ چرا؟ چرا؟" تو که چشمهای مهربانت اشک های دختر کان شهر خرما را می بیند و طفلان مانده در حیرت تقدیر را، اگر آزمون است کودکان که درس نخوانده اند و اگر تاوان است آنها که گناهی ندارند...
یا کریم از تو می خواهم که جسارت را بر بنده خسته ات ببخشی اما چرا؟ کاش می دانستم در پس پرده تقدیر چیست؟ کاش می دانستم در این پوسته وحشت کدامین هسته حکمت را نهفته ای؟ کاش می توانستم رحمت پنهانت را از روی عذاب طبیعت بشناسم . تو این بی خبری و جهل را بر من ببخش. ای عزیز ! اگر یاد تو نبود تحمل این رنج ها ممکن نبود. همین قدر که هستی و می بینی که بر بندگانت چه می گذرد آرامم می کند. پس بم را با همه پیکرهای خفته ، رویاهای بر باد رفته ، پریسا های خسته و دل شکسته اش به تو می سپارم و می خوانم " امن یجیب المضطر اذا دعا ه و یکشف السوء "
بم- چهارشنبه- 8/10/1382 – ساعت 2 بامداد
