1. سال 87 برای من سالی بدون حاشیه بود و هر چه در ذهنم دنبال یک اتفاق ویژه میگردم چیز قابل ذکری پیدا نمیکنم، جز یک اتفاق شخصی در 13 آذر. اگرچه پیدا کردن چندصدتایی دوست جدید و چندتایی رفیق از میان خوانندگان وبلاگم، برای خوب بودن یک سال کافی به نظر میرسد اما هر چه بود همین بود و همین! شاید هم انتظارات من از زندگی کمی بالا رفته باشد، نمیدانم!
2. از قدیم رسم بوده که در شروع سال نو، کوچکترها به دیدار بزرگترها میرفتند و میگفتند سال نو مبارک! از آنجا که از نود درصد دوستان مجازیام کوچکترم دلم میخواهد اینجا هم این کار را بکنم اما واقعاً بزرگترهایی چون شما آنقدر لطف دارید که برای تبریک سال نو، از همین حالا عقب ماندهام! البته وقتی کوچکترها میروند یک عیدیای هم میگیرند که به هر حال آن عیدیهای بالقوه را هم از دست دادم!
3. سال 88 سال گاو است. راستش نمیدانم سال گاو چه پیشینهای دارد و در این سال بایستی منتظر چه اتفاقاتی باشم اما اعتقاد راسخ دارم که خودمان هستیم که اتفاقات آیندهمان را میسازیم، نه هیچ کس یا هیچ چیز دیگر! من و تو امسال نباید ما شویم بلکه سالیست که باید ماااااااااااا شویم! شاید بیش از هر سال دیگری به این ماااااااااااا شدن احتیاج باشد. امیدوارم اگر هم دلمان برای خودمان نمیسوزد حداقل به احترام صدای گاو این کار را بکنیم!
4. دعاهایم برای خودم معمولاً علیالحساب است؛ مثلاً میگویم امیدوارم فعلاً تعطیلات خوش بگذرد تا ببینم بعدش چه میشود! (جملهی قبلی چقدر کلمات عربی داشت!) جز در موارد خاص، عادت به زندگی در گذشته و آینده ندارم اما اینبار به شدت دلم میخواهد برای خودم آرزوهای دور و درازتری کنم، حتی فراتر از سالی که در پیش است! دلم میخواهد آرزو کنم در آیندهای نه چندان دور صاحب دو پسر به اسم آرام و پارسا باشم و دو دختر به اسم باران و گلسا
5. کار سختیست در روزهایی که اغلب اهالی وبلاگستان، خیلی بهتر از من، از آمدن سال نو میگویند و آن را به مخاطبانشان تبریک میگویند چیزی بنویسم که در بین هزاران قلم دلنشینتر از من، گم و گور نشود! درست همینجاست که احساس ضعف میکنم و دلم میخواهد یکبار دیگر از اینکه نوشتههای سرشار از اِشکالم را تحمل میکنید تشکر کنم. غیرممکن است بتوانم نام تکتک خوانندگان این وبلاگ را بنویسم اما برای همهی دوستان عزیزی که این سطور را میخوانند آرزوی بهترینها را دارم، نه به خاطر اینکه خوانندهی این سطورند بلکه به خاطر آنکه خودشان بهترینند.
6. از شبی که خاتمی رسماً انصرافش را از نامزدی برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد، اصولگرایان هم شبها کمتر کابوس میبینند! آرزو میکنم در سالی که پیشرو داریم همهمان کمتر کابوس ببینیم و این آرزو حتی آنهایی را که با عقایدم مخالفند در بر میگیرد!
7. برای تمام ایرانیان آرزوی سالی آرام را دارم. کاش همهمان کمتر درگیر نان شب باشیم، بیشتر زندگی کنیم و فرصت بیشتری برای لذت بردن از آن داشته باشیم. کاش امسال شبها وقتی برای قدم زدن در زیر باران داشته باشیم و برای برفبازی در روزهای برفی! کاش آنقدر درگیر مشکلات این زندهمانی کوفتی نشویم که لیسیدن بستنی قیفی را فراموش کنیم! خلاصه در این سال، برای همهمان آرزوی زندگانی را دارم با تمام وجوهش ...
پینوشت
1. نوشتههای جدیام معمولاً مسخره از آب در میآید، دقیقاً مثل نوشتههای طنزم! به بزرگی خودتان ببخشید!
تو را دوست می دارم
و با تو
دیگَرَم به بیداری این گستره خاموش و آدمیانش نیاز نیست!
چرا که تو چهار فصل سرزمین منی:
سرد تر از زمستان سَقٌز
گرم تر از تابستان اهواز
سبز تر از بهار لاهیجان
و مُطلاٌتر از پاییز برگ افکن چی چَست!
بهار مبارک...
لاروش یک نویسنده فرانسوی است و اگر هیچ نمی نوشت همین یک جمله برای تمام عمرش کافی بود تا ستایشش کنم.
این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند، امّا خستگی ات رو رفع نمی کنند.
این چای خوردنها دل آدم و باز نمی کنند، خاطره نمی شن، فقط از سر اجبار میخوریشان که چای خورده باشی و به بعدش هم فکر نمی کنی...
- دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجیه. پر از رنگ و بو و طعم . . .
این دوست ها فقط جون میدن برا مهمان بازی، برا جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یه غاز. برای خاطره های دم دستی . . . .
این چای زود دم خارجی را می ریزی تو یه فنجون بزرگ، می شینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی دونی چرا باقی چای که مونده ته فنجان بعد از یکی دوساعت می شه رنگ قیر. یه مایع سیاه و بد بو . . . . و به دیواره فنجان مي ماسه !!!!
ولی . . . .
- ولی در عوض دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجانه. باید نــــــــــرم دم بکشه. باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمونی. باید صبر کنی و آروم باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید اون و بریزی تو یه استکان کوچیک و کمر باریک، و خـــــــوب نگاش کنی، عطر ملایمش رو زیر بینیت احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.
آره ! باید آهسته و جرعه جرعه بنوشی اش و زندگي کنی.
پی نوشت: این مطلب رو به همه کسانی تقدیم می کنم که معنای دوستی رو در زندگی گم کردند. با تشکر از دوستی که برام آفلاین گذاشته بود و من با اجازه اش این متن رو ویرایش کردم
می خواهی نه.
اما دوست نداشتن ِ تو
از دوست داشتن ات
خیلی سخت تر است!
