تبليغاتX
درخت بی سایه

 

مشهد – سال 1366

8 ساله ام.روز تاسوعاست...تازه رسیده ایم. نمی فهمم چرا اینجا اینهمه  شلوغ است..یک عالم آدم آمده اند..چقدر اینجا بزرگ است..چقدر زیباست...حال عجیبی دارم...کبوتر ها را می بینم. یکی از آنها دلم را برده . پاهایش پر دارند..دلم می خواهد مال من باشد. مادر مرا سفت نگه داشته..مادر بزرگ تند و تند دعا می خواند و من نمی فهمم این همه سرعت را از کجا آورده...او که وقتی می خواهد سلام و احوالپرسی کند کلی وقت احتیاج دارد...همه چیز اینجا غریب است..بارگاه رضاست...

اهواز – 1388

بزرگ شده ام.سال گذشته از رسانه ملی مراسم تحویل سال را در حرم امام رضا دیده ام و دلم پر کشیده..بیست و یک سال است دیگر نتوانسته ام آنجا باشم. دلم می خواهد تحویل سال امسال را آنجا بگذرانم.نمی شود. همه می گویند باید بطلبد...و حالا طلبیده..کمتر از 5 ساعت دیگر می روم.ناغافل و برای یک ماموریت اداری.یک هفته ...که از حالا دارم غصه می خورم که چقدر کم است...و کلی آرزو های جور وا جور که همه این سالها داشته ام و حالا جلوی چشمهایم رژه می روند....نیستم این روزها .شایعه نسازید.......

نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:45 | لینک  | 

توی عروسی یک هو عین جن جلوی چشمم ظاهر می شوی خیلی وقت است که هم دیگر را ندیده ایم .یک هو بی مقدمه می گویی چه قدر امشب خوشگل شده ای ؟؟ با این که همیشه با هم صمیمی هستیم اما با خود فکر می کنم ایا ضرورتی دارد که در این شرایطی که هستم تو این حرف را بزنی .به روی خودم نمی آورم و فقط سرم را به زیر می اندازم دوباره می گویی :چه کار کردی این قدر خوشگل شدی ؟؟بگو من هم همون کار رو کنم یک کم خوشگل شم .من آرام می خندم و می گویم :کاری که من کردم به درد تو نمی خوره !سعی می کنم سریع تر بروم فقط می گویم فعلا خداحافظ !تو می گویی :خیلی مواظب خودت باش !می ترسم بدزدنت !من می گویم :ممنون اعتماد به نفسم رو به صد رسوندی !و می روم ...تو دوباره صدایم می کنی و آن جمله تکراری را می گویی :خیلی خوشگل شدی !این بار بر نمی گردم و تو دوباره میگویی  :این دفعه از ته دلم گفتم ......من راهم را می کشم و می روم یک هو زن عمو سر وکله اش پیدا می شود و فوری می پرسد :چی می گفت ؟؟من هیچی نمی گویم .اما زن عمو می گوید :مست بود فهمیدی ؟؟بوی شرابش می خورد تو صورت آدم !

پس من خوشگل نشده بودم تو خیلی مست بودی ! نمی دانم چرا از تو بی زار می شوم !

همه مست بودند ارکست که صبح جان می داد تا بخواند حالا خودش را ساخته بود که تا صبح بزند و بخواند و دخترانی که از صبح لحظه ای صحنه را ترک نکرده بودندو مرتب رقصیده بودنداین بار مستانه تر با عشوه می رقصند .

همه مست اند و من می خندم و از این همه هوشیاری خود به ستوه آمده ام !

نوشته شده توسط مریم در ساعت 22:27 | لینک  | 

- بیا ازدواج کنیم!!

.: با هم؟

- آره!!

.: یه وقتی بهش فکر می کردم....

- حالا چی؟

.: بعد که اون اتفاقا افتاد و نشد ....حالا هم فکر می کنم...

- خوب؟ (مضطرب)

.: یه چیزهایی هست که نمیزاره با هم زندگی کنیم!!

- می دونم!!

(بوووووووق)

- تمام شد...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:28 | لینک  | 

می گفت: وقتی برای اولین بار همسرم را دیدم به هم خندیدیم. خنده مان که تمام شد زندگی مان شروع شد...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:25 | لینک  | 

آقای محترمی   منو دعوت به بازی کرده! بازی از این قرار است که من باید چند تا از قوانین مهم زندگی ا‌م را بنویسم. یعنی توصیه‌هایی که توی زندگی به خودم دارم و بهشون عمل می‌کنم:

 
1- غم‌هات ماله خودت، شادی‌هات ماله خودت و دیگرون!!
2- هیچ‌کاری نشد نداره، مگه اینکه واقعن نشه!! گیر نده الکی...
3- بهشت و جهنم، آرامش و عذاب وجدان خودته.
4- هیچ‌کاری بی‌علت نیست اما گاهی بی‌دلیلی قانع‌کننده‌ترین دلیل دنیاست...
5- زمانی ازدواج کن که نه عاشق باشی و نه وابسته!!
6- دلخوری فقط خودت رو اذیت می‌کنه. پس ببخش و بگذر.
7- هر اتفاق بدی که می‌افته یادت باشه که اتفاقای بدتر از اونم ممکن بوده بیفته!!
8- اگه عمرت رو صرف افتخار کردن به چیزایی که داری بکنی خیلی ارزشمندتر از اینه که صرف حسرت خوردن به چیزای نداشته‌ت کنی!!!
9- زمان حلال همه‌ی مشکلاته
10- دروغگو دشمن خداست و آدم بدذات قاتلش!!!
11- هرگز کسی رو به‌خاطر عقایدش تحقیر نکن!
با دعوت ویژه از:
دیوار نوشته ، تخته خاکستری ، قلم به دست مزدور و عسل گیسو
و البته هر کسی که این پست رو خوند و دلش خواست قوانین زندگی خودش رو بنویسه...
نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:16 | لینک  | 

 

وقتی خاطره ادما زیاد میشه دیوار اتاقشون پر از عکس میشه،اما همیشه واسه کسی دلت تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.

پی نوشت: بدجوری دلتنگم. دلم برای اون دخترک شاد درونی تنگ شده...اینروزهای تعطیلم عجیب کشدارند...دلم شمال می خواهد و ماه و دریا...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:34 | لینک  | 

پرده اول :

- سلام عزیزم ، خوبی ؟ دلم برات تنگ شده ...

+ منم همین طور ... کجایی؟

- وای سرم خیلی شلوغه ، امروز از صبح تا همین الان جلسه بودم ، دارم دیوونه میشم ، امروز حداقل با 15-16 تا مهندس و ناظر انگلیسی و آلمانی و فرانسوی مذاکره کردم ... اوضاع خیلی خوبه نگران نباش !!!

+ کی برمیگردی ایران عزیزم ، دلم خیلی برات تنگ شده ... مانی هم همش دلتنگیتو میکنه ...

- سه شنبه ساعت 11 شب پرواز دارم ، عزیزم دارم لحظه شماری میکنم که ببینمت ، کاش تو و مانی هم میومدین ...

+ شرایط کاریمو که میدونی آخه !!! یه کم مرخصی گرفتن برام سخته ... ایشالا سفر بعدی همه با هم میریم ...

- خیلی دوستت دارم عزیزم ، مواظب خودت و مانی باش ...

+ منم دوستت دارم ...

- خداحافظ عسلم ...

+ مواظب خودت باش ... خداحافظ

بوووووووووووق .....................

پرده دوم :

- وای دیدی داشت ضایع میشد ... به خیر گذشت !!!

+ وااااااا ... نه بابا توام ... چقدر ترسویی !!! بعدش هم بالاخره که چی ؟؟؟‌ تا کی میخوای منو قایم کنی ... بالاخره من هم تو زندگیت سهم دارم ... نا سلامتی منم زنتم !!! خسته شدم از این همه قایم موشک بازی ... تو که جراتشو نداشتی اصلا غلط کردی دو تا زن گرفتی !!!

- مهتاب جون ، تو که تا حالا تحمل کردی این چند وقت هم تحمل کن ، به خدا بهش میگم !!! یه تار موی تو رو با دنیا هم عوض نمیکنم ... جون رضا دیگه اخم نکن ... من طاقت ناراحتی تو رو ندارم عزیزم ... حالا بخند !!!

+ برو بابا ، من دیگه خر نمیشم ، یا تا آخر این ماه به مهناز میگی یا من خودم یه کاریش میکنم ...

- نه تورو خدا ... عزیز دلم چرا لج میکنی ؟؟؟‌ قول میدم بهش بگم ، فقط تو یه کم طاقت بیار ...

+ تا آخر ماه ، همین !!! یک کلام ...

- حالا تو یه کم صبر داشته باش ... راستی خانوومی واست یه سورپرایز اساسی دارم !!!

+ چی ؟؟؟

- یه ویلای نقلی تو کلاردشت ...

+ وای ی ی ی ی ی ی ی عزیزم تو خیلی مهربونی ...

- دوست دارم عزیزم ...

+ منم دوستت دارم ...

پرده سوم :

- مامانی حالم خیلی بده !!! من بابامو میخوام ...

+ خوب میشی پسر گلم ... بابا سرش خیلی شلوغه ، بهش نگفتم مریضی ،اگه میگفتم نگران میشد، اونوقت غصه میخورد ونمیتونست کاراشو خوب انجام بده ... عوضش پسر گلم هم زود خوب میشه که بابایی وقتی برگشت خوشحال بشه ...

- مامان مهناز دلم یه جوریه ... پیچ میخوره !!! سرم درد میکنه ... حالم بده مامانی ...

+ تبت خیلی بالاست مادر ... بذار یه کم پاشویه ات کنم !!!

- من بابا مو میخوام ...

+ بابا میاد عزیزم ... بابا دوستت داره عزیزم ... بخواب مادر ، بخواب ... مامان تا صبح بیدار میمونه که مانی جونش راحت بخوابه ... واااااای رضا ، کجایی ؟؟؟ کاش اینجا بودی !!! نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم ... کاش اینجا بودی !!! کاش اینجا بودی !!!

پی نوشت: این یه داستان بودا...خیال نکنید احیانا من مامان مانی یا زن رضا یا اون خانومه تو ویلای شمالم...من اصولا هیچکی نیستم.

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:42 | لینک  |