
میان این همه خبر بد ، خبر دستگیری و اعدام و محکوم به سنگسار ، خبر سخنرانی های مضحک و کهنه ، میان این همه دلزدگی و پژمردگی وطن که انگار بوی اتاق مریض منتظر مرگ را می دهد ، میان این همه تو و منی ، این همه خس خس نفس های امید ، میان این همه تهوع ، تکرار ، تنش انتخاباتی ..
..فیلم خوب ببینیم که هوایی تازه شود
این روزها هی پر و خالی می شوم از بغض. وقتی میبینم این پسران و دختران جوان را اینگونه با باتوم - شاید هم باطوم - می زنید و کشان کشان به این سو و آنسو می کشید.احساس می کنم این تلویزیون دروغگوی مظلوم نما که هر دم و هر لحظه تصاویر اینچنین از لبنان و فلسطین و زیمبابوه و هزاران ناکجای دیگر پخش می کند حالا مرده یا احتمالا صاحبانش مرده اند که این چیز ها را نمی بینند و آن بالای بالا فقط جمله حماسه ۲۲ خرداد را با سه رنگ پرچم ایران نوشته اند و چپ و راست لبخند می زنند و سرود وطنم جان طنم پخش می کنند احتمالا معنای پیروزی ملی را با ستیزه و جنگ داخلی اشتباه گرفته اند...زنده باد حکومت اسلامیتان و گوارایتان باد پیروزی غاصبانی که آرای من و تو و ما را به نام خود خواندند....
لینک مرتبط: این مطلب ابراهیم رها روبخوانید....
یک یا حسین تا میر حسین ابراهیم عزیز
من از سایت های شما می ترسم . از این همه تیتر های پر رنگ بدخبر می ترسم . از آخرین مصاحبه های وکیل زندانی ها و اعدامی ها می ترسم . از اطلاع شمارش روزهای اعتصاب غذا و تعداد بازداشتی های جدید می ترسم . از خبر حکم و وثیقه می ترسم . از دانستن اسم اعدام شده ها و منتظر اعدام ها می ترسم . از خبر طرح های خلاقانه جمع خانه های مجردی و مجرد های بی خانه و بی امید می ترسم . از مناظره ها ، تکذیب ها ، جوابیه های گنگ و لال می ترسم .
من این روز ها خسته ام و دلزده . از سخنرانی و سخنران خسته ام . از امضا و حمایت و همایش خسته ام . از عکس های داغ و تازه شکنجه در فلان گوشه زمین جفا کش خسته ام . از خبر سفر های انتخاباتی و این الاکلنگ زهوار در رفته جاه طلبی خسته ام . من از دیدن هر روزه چهره بعضی ها در فارس و ایرنا و گویا و بالاترین دلم به هم می خورد . از لبخند کج و راستشان ، از انگشت اشاره شان که هر روز به طرفی نشانه می روند ، از رنگ کت و شلوارهایشان بیزارم . از عبارت " ضرب و شتم " ، "وضعیت نا مشخص " ، " وابستگی به جریان موسوم.." بیزارم . من از هجوم این همه خبر نفس گیر بیزارم .
برای همین است که از سایت های شما می ترسم ...وچون مالیخولیا در سرزمین من همه گیر بود و فراوان ، دچارش شدم تا هر روز صد باره ، آوارِ این همه خبر خرابیِ احوال را بگردم . بترسم و بخوانم . بخوانم و رنج ببرم . رنج ببرم و متنفر شوم . متنفر از کبک های سر در برف که شجاعت ترسیدن را ندارند و مالیخولیای مقدس به تن بی رگشان ، افتخار رخنه نداده است .

درست مثل غذا خوردن است. اولش فقط گرسنه می شوی. هر چیزی جلویت بگذارند می خوری. سریع می خوری. خیلی هم فرق نمی کند که چی باشد. ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد،...گرسنه ای دیگر. کمی که سیر می شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می آیی، تازه نگاه می کنی. انتخاب می کنی. می فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را. گاهی فقط کباب می چسبد و بعضی وقت ها نان و پنیر و گوجه را دوست تر داری.بعد ترش طعم ها را کشف می کنی. می فهمی طعم شور را از همه بیشتر می خواهی. فرق ترش و ملس را می فهمی. می بینی تلخی هم می تواند گاهی ، مثلن در قهوه ، لذت بخش باشد.کم کم حرفه ای می شوی. شروع می کنی به ترکیب کردن...به جستجو کردن... به کشف لذت های ناب. کشمش های قرمز را توی ماست و خیار می ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می پاشی. فوق العاده است. توی شربت سکنجبین ات خیار رنده می کنی و یک ذره عرق بهر نارنج می چکانی... ترکیب اش مست ات می کند.همینطور پیش می روی. حالا می توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی. می فهمی پودر سیر چه چیز هایی را خوشمزه می کند و می شود توی خیلی از سالاد ها شوید ریخت و کیف کرد. حالا لذت می بری از خوردن . حالا کشف کرده ای ریزه کاری ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی توانی هر چیزی را بخوری.
درست مثل همین است.
می دانی که چه چیزی را می گویم!
http://havva12.persianblog.ir/1388/1/
سه چهار روز است که من با " انور مشدی " و " خورشید کلاه " و " ممدو " زندگی می کنم . هیچ وقت بندر لنگه را ندیده ام اما داغی ماسه های لنگه را وقتی احمد محمود حرفش را می زند ، روی تنم می فهمم . کتاب را جیره بندی می کنم . بعضی وقت ها دلم لک می زند یک صفحه بیشتر بخوانم اما از روزهای بی کتاب می ترسم .معلوم است که کتاب فارسی را ترجیح می دهم . دلم می خواهد " انور مشدی " حالا حالا ها توی قهوه خانه اش نشسته باشد و من حالا حالا ها نفهمم چرا سرباز از بندر کنگ به لنگه نمی آید .
عصر ، کتاب را بستم و باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم . این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام . برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم .
برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم . صفحه ها را ورق می زنم . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان " بازار مساح " ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و " آهن " کباب آتش کند . خوابم می گیرد ..
