۱- عنقریب ۱۷۵ نفر از کارمندان سازمان در این استان با عبارتی به نام تعدیل راهی خانه های خودشان می شوند و چون اوضاع مملکت خیلی خوب است و بحمدلله مشکلی هم وجود ندارد از این بابت خیلی هم خوشحالند و توی دلشان عروسی است چه برسد به سایر اعضا و جوارحشان.
۲- مجددا چون اوضاع اقتصادی عالی است و هیچ مشکلی به کوری چشم انگلیس و امریکا در اقتصاد مملکت وجود ندارد دارند چارت سازمانی ما را تثبیت می کنند . این یعنی از مجموع نیروهایی که بصورت قراردادی مشغول کارند فقط ۱۰ درصدشان باقی میمانند و ۹۰ درصد بقیه می روند قاطی باقالی ها تا حالش را ببرند.
۳- همان ۱۰ درصدی که باقی میمانند تا اطلاع ثانوی حقوق علی الحساب می گیرند. یعنی ماهی ....نگویم بهتر است بالاخره خودم هم آنجا مشغولم...آبروریزی است.
و این تنها بخشی از شق القمر های رئیس جمهور منتخب است.بنازم به حماسه ۲۲ خرداد...
ساعت سه و نیم نیمه شب است . بعد از یک کابوس از خواب پریده ام . هر چه فکر می کنم یادم نمی آیدش . تصمیم می گیرم این بار از جایم بلند نشوم تا خوابم ببرد . نمی شود . تشنه ام است و آب خنک توی یخچال نیست . یکی از این انرژی زا ها را می خورم و حالت تهوع می گیرم . بر می گردم روی تخت و نفسم را حبس می کنم و آزاد . حبس می کنم و آزاد .. فکر می کنم چند ساعت مانده تا هوا روشن شود . سعی می کنم گوسفند هایم را بشمارم . تا پنجا و سه بیشتر حوصله شان را ندارم . سعی می کنم خودم را کنار دریایی ، ساحلی ، کوفتی تجسم کنم . فایده ندارد . یک جایی شبیه لوکیشن های فیلم " ماما میا " خوب است اما هی پرتاب می شوم به " هپنس تنس " . بعد هم فکر از دستم لیز می خورد . سُر می خورد . می دانم دیگر نمی گیرمش . رفته است .
حالا صدای حسین پناهی با فرکانس های مغزم بالا و پایین می شود : " نترس ! کافر نمی شوم زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم " . بعد یک لحظه به همه چیز شک می کنم و پاهایم را توی شکمم فشار می دهم . دوباره خدا را هست می کنم و بالشم را روی صورتم می گذارم .نیم ساعتی هی شک می کنم و هی ایمان می آورم . بازوی راستم درد می کند . باز زیر سرم مانده . یک لحظه یادم می آید فلان شلوارم را چند وقتیست ندیده ام . کجاست ؟ بلند می شوم و کمد لباس ها را نگاه می کنم . همان اول ها آویزان است .
هوا کی روشن می شود ؟ بالشم را بر عکس می گذارم و به جاهای خنک تخت می چسبم . یاد یکی از کامنت های وبلاگم می افتم . یک چیزی در این مایه ها که " ای شما که کنسرت می روید و پدرانتان جنگیده اند ، حق ندارید هم غصه من باشید " . جمله هایش خوب یادم نیست اما مفهومش همین ها بود .فکر می کنم کنسرت نرفته ام اما اگر " لارا فابین " بیاید حتما می روم .باز پاهایم را برای پیدا کردن جای خنک می چرخانم و ضربان قلبم را از توی بالش می شنوم . یک دو . یک دو . انگار هوای خانه گرم است . دوباره بلند می شوم و کولررا زیاد می کنم . به همان جای تخت که خنک تر مانده می خزم . باید به خواهرم تلفن بزنم . یکدفعه دلم برای صدایش تنگ شد . روز پدرم ۱۵ تیر است . چی بخرم ؟ ؟ عطر خوب است . مامان بزرگم این هفته چشمش را عمل می کند . لیست کتاب هایی که نوشتم را کجا گذاشته ام ؟ قیمتش را با موبایل زیر پتو حساب می کنم . صد و هفتاد و سه هزار تومان می شود . حالا کی بروم بخرم و بخوانم ؟ یادم نیست آخرین بار کی سینما ونک رفته ام...کدام طرف میدان بود . پریسا و روشنک پیغام گذاشته اند . هنوز گوش نداده ام . چرا زنگ نمی زنم ؟ می زنم .
دوباره بلند می شوم .ساعت پنج و شانزده دقیقه است . قید خواب را از همان وقت تشنگی دو ساعت پیش زدم . فکر می کنم یک چیزی توی گوگل می زنم و می خوانم تا صبح شود . می زنم : " لورکا " .
* تیتر از حسین پناهی

خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم
دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب همین شهر خودمان ، محله عرب ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم .
.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است .
