تبليغاتX
درخت بی سایه

کامپیوترم را روشن می کنم و انگشت هایم مهمان صفحه کلید می شوند . با آرامشی تصنعی که فقط خودم از آن خبر دارم کلید ها را می فشارم و منتظر می شوم تا آرم ویندوز بیاید و محو شود.تصویر ونت ورث میلر ، در حالی که دستش را گذاشته است روی سرش و با نگاه نافذ همیشگی اش دارد به من اخم می کند، روی صفحه desktopظاهر می شود . در گیر و دار لبخند بی ارده ام به این اخم قشنگ ، yahoo messenger به طور خودکار سمت چپ مانیتورم می نشیند . چند تا error که هیچ وقت از دستشان راحت نمی شوم می پرند روی صفحه و من یکی یکشان را ok و close می کنم از آنتی ویروس ESET smart که آیکونش قرمزشده و معنی اش این است که باید update اش کنم یک پیغام میآید که معنی ضمنی اش این است  که کامپیوترت پ ک ی د ه!باز هم به روی خودم نمی آورم که : خواندم چیزی را که صبح، ظهر و شب داریهوار می کنی آقای آ ن ت ی و ی ر و س!صبر می کنم همه این اراذل و اوباش بیایند و بروند بعد آیکونی که دو تا کامپیوتر کنار هم دارد دو بار کلیک می کنم . همچنان نقش آدم های آرام را بازی می کنم تا ویقتی جمله your computer registration on the network نمایان و سریع قایم شود پایین صفحه.تظاهر به آرامش را می گذارم کنار . مثل آدم های قحطیزده سریع صفحه گوگل را باز می کنم و توی قسمت search اش عنوان " 100 کتابی که باید قبل از مرگ خواند" را دو دستی تایپ می کنم . منتظر می شوم تا فهرست پیشنهادی روبه رویم ظاهر شود . محتوی نتیج تقریبا یکی است . از این کشف جدیدم و دسترسی سریع به نقشه گنج ذوق زده می شوم اطلاات را save می کنم و disconnect می شود.با هیجان خاصی سطرهای save شده را مرور می کنم: بابا گوریو ، شیطان و دوشیزه پریم ، آلیسدر سرزمین عجایب ، مرشد و مارگاریتا ، جنگ و صلح، هزار و یکشب، غرور و تعصب، اما، دن کیشوت، برادران کارامازوف ... دنیای سوفی ... و ...بعد از یک بررسی سرسری که تقریبا 6 دقیقه طول می کشد! به این نتیجه می رسم حدود 30 تا از کتاب های معرفی شده را خوانده ام . از این نتیجه گیری کلی شرمنده می شوم. یاد موضوع وحشتناک سرانه مطالعه توی ایران می افتم. چند دقیقه هم طول می کشد تا کودک درونم را آرام کنم که هی خودش را می زند به در و دیوار اعضای داخلی بدنم و داد می زند که من نمی خوام بی سواد باشم! من نمی خوام بی سواد باشم!بعدش سریع یک پرینت از فهرست کتاب ها می گیرم . روی اسم کتاب هایی را که خوانده ام با اتود pentel ام یک خط سیاه می کشم ...تصمیم گرفته ام سمت و سویی به مطالعه ام بدهم . دانشم را جهت دار پیش ببرم  . تصمیم دارم هفته ای دو تا کتاب بخوانم . خیلی عمیق و نظام مند. ...امیدوارم این تصمیم از آن تصمیم های کبری که در کتاب دوم دبستان خواندیم باشد.  

پ.ن: نمی دانم جمله 100 کتاب مفید که باید خواند چی کم داشت که من جمله 100 کتاب مفید که باید پیش از مرگ خواند را جستجو کردم.

نوشته شده توسط مریم در ساعت 23:2 | لینک  | 

 

در حال دور شدن هستم ... و هر روز که می گذرد دور و دورتر می شوم ... از اصل خويش يا از تو نمی دانم ... گاهی به سراغم می آيد ... همان بغض کهنه را می گويم ... همان خسته ی هميشگی ... همان که سالهاست با من است ... يک بغض کهنه که گاهی نمی دانم از کجاست ... در حال دور شدنم ... در حال دنيايی شدنم ... در حال مادی شدن ... دوباره باز می گردم به روزهای سکوت ... به روزهای نوجوانی ام ... سکوتی بی وقفه ... و فقط شنيدن ... ولع يادگيری و موج سئوالات ممتد که شايد سالها بعد با تجربه هايی تلخ به آنها دست يافتم ... می ترسم از تلخی تجربه ... می ترسم از دنيايی شدن ... از دور شدن از تو ... دلم برای تو تنگ است ... برای زجه زدنهايی که تو بسيار دوستشان می داری ... برای حرف زدن با تو ... برای ناز دادن هايت ... اما ! دوری رخصت حضور را می گيرد ... چادر نمازم ... هر روز جسمی را در ميان خود جای می دهد که مدام در حال دور شدن است ... چادر نمازم ديگر نحيفی اندامم را در ميان خود قايم نمی کند ... چادر نمازم بوی عطر می دهد ... بوی لوازم آرايش ... بوی دنيا می دهد ... بوی تو را نمی دهد ديگر ... دنيايی شده ام ... زود می ترسم ... زود می خندم ... زود می گريم و زود زود می ميرم ... زود تر از زود ... و اين تلخ است ... اميد و ايمان ... ايمان به تو ... از وجودم ذره ذره دور می شود ... پروردگارا !!! نوری ... معجزه ای ... لبخندی ... نگاهی ... رخصتی ... پروردگارا ... بازم گردان ... دستانم را بگير ... بازم گردان ... پروردگارا ... دلم برايت تنگ است ... برای تو ... برای او ... برای همه و همه دلم تنگ است ... دلم بيشتر از همه برای" مريم" تنگ است ... مريمي كه مي شناختم

دور مانده ام از همه ... ننگ معيشت دنيايی روال نازيبای هميگشی را از من می گيرد ... روزي چند دقيقه آن هم در اوج خستگي ... مي نشينم كنار مادر  ... تلخ است ... دلم هميشه برايش تنگ است ... بار مسئوليتی که زندگی بر روی شانه هايم گذاشته ٬ لذت با او بودن را از من می گيرد و اين ... تلخ است ... زهر است ... روزی ... دل می بندی ... و روزی ... دل می کنی ... و اين نيز تلخ است ... روزی آمدم و من هم روزی می روم ... شايد کسی برايم بنويسد جايم خالی است و شايد هم نه !! اما ... جای تو خالی است ... آمدنت و بودنت در کنار ما نعمتی بود ... عشقی بود و عروجی بود تا مرز تو ... و رفتن ناگهانی ات ... حکايتی است از دلتنگی هايی که برای ما می ماند ... و اين ماييم که همچنان ... رفتنی و غيابی ديگر را نظاره می کنيم ... رفتنت ... و نبودنت ... برای ما تلخ است و ناباور ... اما ... هر کجا هستی ... و هر کجا بودن را تجربه می کنی ... شاد باشی و عاشق و سلامت ...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:27 | لینک 

مورچگان را چو بود اتحاد.......شیر ژیان را بدرانند پوست

روز قدس-وعده ما

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:19 | لینک  | 

نمی دانم برای شما هم پیش آمده که گاهی احساس کوزت بودن بهتان دست بدهد و دلتان یک ژان والژان گردن کلفت ولی مهربان و واقعی بخواهد ؟به خصوص که تناردیه هایی هم باشند که دائم روی اعصابتان ماراتون بروند و حرمت کلاس و روشنفکری تان!!!!! را هم نگه ندارند ...آن وقت شما بروید و برای شانصدمین بار سی دی فیلم مکس یا تعطیلات مستر بین را بچپانید توی دستگاه و دیگر افاقه نکند ؟؟آره ؟ پیش آمده ؟.....

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:58 | لینک  | 

برنامه ات چطوری شد عزیزم؟"

دخترک یک رشته جلبک آویزان را که لای موهای خیسش گیر کرده بود از روی چشم هایش کنار زد و گفت: "بستگی دارد قبول کنند کارم فداکاری بوده یا نه. آن هم ممکن است پنجاه-شصت سالی طول بکشد."

فرشته سرش را از روی بافتنی بلند کرد وچشمان مورب سرخش را دوخت به حوضچه ی آبی که زیر پای دخترک جمع شده بود: "چرا این قدر زیاد؟"

دخترک یک مشت شن را از توی حلقش تف کرد، جلوی مانتوی خیسش را کمی کشید تا کمتر به تنش بچسبد و بعد گفت: "خوب، باید آن بچه هه بیاید شهادت بدهد که من برای نجات او غرق شده ام. الان هفت-هشت سالش بیشتر نیست. باید بمیرد که بیاید این دنیا و شهادت بدهد، ممکن است خیلی طول بکشد. تا آن موقع این جا معطلم."

فرشته لبخند گشادی زد که دندان های تیز و براقش را نمایان کرد، آب دهانش را که از گوشه لبش راه افتاده بود با زبان دراز سیاه رنگ دوشاخه اش لیسید، و با ناخن های بلند نامرتبش که خون زیرشان خشک شده بود، موهای ژولیده اش را خاراند: "می خواهی ترتیبش را برایت بدهم عزیزم؟"

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:52 | لینک  |