تبليغاتX
درخت بی سایه

همکار : روز دختر مبارک!!

 من: امیدوارم سال دیگه نتونی بهم تبریک بگی!!!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:32 | لینک  | 

از هم خيلي دوريم

خيلي بيشتر از آنكه فكرش را بكني     

                                    ولي

روحمان براي رسيدن به هم بال بال مي زند
نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:18 | لینک  | 

گم می شوم
اینجا
میان دود و  فنجانی قهوه
کنج این کافه ی لعنتی
میان این عاشقان باری به هر جهت
اینان که عشق می کنند تن لخت را
میان این ثانیه های در گذر
میان این روزگار
براستی چه فرق می کند
که این اینجا
این که باشی
این که نه
تنهایی مرا هیچ چیز درمان نمی شود
حالا دیگر حتی تو

نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:47 | لینک  | 

 


یک رقص دونفره
در تاریکی شب
زیر نور ماه
وقتی نور شمع ها
در تب و تاب است
بر تن گیلاس های شراب قرمز
نوای موسیقی
نوازش می کند گوش را
و گلهای روی میز...
گلهای رزِ روی میز...
گلهای رزِ سرخِ روی میز...
عطرشان پر کرده فضا را

با تو
چه شبی بشود امشب!


دستانی که حلقه شده بدورت
پا هایی که تعقیب می کنند
لحظه به لحظه
هر قدمت را
چشمانی که مرور می کنند
خط به خط اندامت را
و لبانی که گره میخورند
 گه گاه ، در لبانت...

با تو
چه شبی بشود امشب!


بگذار خاطره سازیم
از این شب
از این شب که در آنیم
کس چه می داند
فردا شاید
نه من باشم و نه تو
زمانی برای اما و اگر نیست
بیا لبی تر کنیم

با تو
چه شبی بشود امشب!


-----------------------------
+ این روزها مشغله حتی امان نوشتن هم نمی دهد،چه رسد به احوال پرسی از دوستان وبلاگی و نوشته هایشان که  به رغم بی مهری من همیشه از در محبت سخن رانده اند و هر روز بیش از پیش مرا شرمسار خویش می کنند.  

نوشته شده توسط مریم در ساعت 17:38 | لینک  | 

چه سخت است کنار آمدن با احساسی که در توست و نمی‌خواهی از پيکرت بيرون بزند. مثل مارگزيده‌ای که از ريسمان سياه و سفيد بترسد از دل‌باختن می‌ترسيدم. تو باعث شدی آرام آرام از خودم بيرون بزنم همان‌طور که آرام‌آرام در من رخنه کردی. نمی‌خواهم با کلمات بازی کنم، می‌خواهم حرفی را بنويسم که شايد توانايی به زبان آوردن آن را نداشته باشم. تو تنها کسی بوده‌ای دراين سالها که توانسته‌است برخی خصايل ِ مرا تغيير دهد يا در من تأثير بگذارد. بالاخره تصميم گرفتم. فقط مهلت مي‌خواهم.

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:42 | لینک  | 

برای تو: پاییز همیشه تو را برای من تداعی می کند. خاطرات زمستانیم از تو به مراتب بیش از بهار و تابستان است. و اینگونه بود که من عاشق سرما شدم، سرمایی که از هر گرمایی بیشتر نیاز مرا، التیام می بخشد! سرمایی که در درونش جز نرمی و گرمی چیزی نتوان یافت!

 سالهاست پاییز فصل خاطره ها شده برایم. امروز یکی از روزهای فصل برگریزان از راه رسیده و  من پر از هوای تو ام

یادت به خیر باد

نوشته شده توسط مریم در ساعت 20:57 | لینک 

بگذار  ...  در سکوت

 دوست بدارم تو را

 به همان اندازه

 که دلم می داند  !

  به همان اندازه

که دلت می خواهد  !

نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:52 | لینک  |