هفتم تیر 1388
دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب همین شهر خودمان ، محله عرب ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم .
.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است .
نوشته شده توسط مریم در ساعت 16:11 | لینک
|
