تبليغاتX
هیچستان - بار دیگر شهری که دوست می داشتم...
.:روزهای بی خاطره ام را می نگارم:.

خوب به یاد دارم روزی را که کتابی کوچک با جلدی که تنها یک تک درخت را در برهوتی عمیق نشان میداد از  عزیزی هدیه گرفتم. روزهای مدیدی بود که نه می خواندم و نه می نوشتم.قلم با من قهر بود یا من با او...با بی میلی کتاب را ورق زدم...

"هلیای من...هلیای من زندگی طغیانی است....هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که ...."

حالا مردی که مرا با عاشقی آشتی داد رفته است. پیکرش ارام....

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط مریم |